اعضاء دابا چه با شور و شوق جوانی امدند و چه ارام و بی صدا با درد های زندگی رفتند،و چه می کند گذر زمان با روح و جسم انسان ها.
ای نگاه خسته من ز چه خیره ای به راهی ان کاروان که رفته بگذشته از دو راهی بر دور دست نظر کن انجا همه سراب است برگشتن دوباره با ر وهم و خیال و…
صدای زنجره ها در کویر یاد اور زنجیرهایست که حلقه های ان را تنهایی ساخته و مرا به بند کشیده است
اینحا من و تنهایی با هم همدمبم،یا من تنهایی را به بند کشیده ام یا تنهایی مرا
میخوام چند تا هایکو بزارم اما اول توضیح بدم هایکو چیست،هایکو متن های کوتاه اما تاثیرگذار است که بیشتر بیان نارضایتی و یا احساس قلبی است
ان نور دور دست که بینی در بیابان جنون شاید چشمان بی قرار برای لحظه دیدار نیست کمی هوشیار تر قدم پیش نه در این راه خطر شابد ان نور چشم گرگان…
من ز زنبور عسل اموختم چو نشستم بر لب نازک گل به یکی بوسه دلش شاد کنم نه که با زخمه نیشم دلش ریش کنم
خسته ام از تیک تیک های ثانیه یس گوش دادم حرفش به زور خسته ام از گردش این عقربه عمر خود گردید در یک راه عبور خسته ام از تکرار روز و ماه و سال…
خسته ام از این تن ویران خویش کنچنین روح من رندان کرده به زور خسته ام خسته از دست خدای او چرا سالها از زندگی من گشته دور خسته ام از زندگی این…
خسته از قلب های بی عاطفه مال دنیا چشم ها را کرده کور خسته از دوستان از دشمنان نیش بر قلبم میزنند از راه دور خسته ام از تکرار حرف ها حرف های…
خسته ام از این روی زندگی تا کجا بایدسر کرد با بندگی حسته ام از خط سرنوست سر نوشتی که بهرمن بد نوشت خسته ام از قصه های بیشمار بس تکرار گشتند…
تکبه بر دیواری که کسی از پشت بر آن تیشه میزند چون حال شیسه ایست که دیوانه ای سنگ بر ان شیشه می رند
دلم تنگ است و از دلدارم خبر نیست وفایم را در دل سنگش اثر نیست نگاهم سویش و او از من گریزان نمی دانم چرا او را بر من نظر نیست چو خواهم بگذرم…
من گمان دارم که برگی که اینچنین خود را رها کردست در آغوش باد فارغ است از یاد مرگ لا جرم درحسرت تشویش نیست ادمی هم مثل برگ گر ندارد آغوش گرم…
زندگی را تو یساز نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف زندگی یعنی جنگ پس تو بجنگ زندگی یعنی عشق پس تو بدان عشق بورز
از عشق حذر کن که این ره، رهی پر خطر است لیلی عاشق شد مجنون آوراره کوه و کمر است خسرو مجنون پی شیرین شد اما که فسوس لب شیرین نگارین بهر دگران…
باز امدی مهتاب من در اسمانم همچو ماه نوری فشاندی باز هم بر ظلمت شام سیاه چندی نبودی در اسمان سر کرده بودم من به چاه از فرغت دیدار تو در ها ف…
در این زمانه که اینچنین آرام راه می روم کسی چه داند که سوی یک نگاه می روم دلم که خسته می شود ز سردی سحر سپیده چون سر زند سمت صباه می روم صبا…