نظرتون درباه داستان که نوشتم چیه
اتاق‌های اصلی فرهنگ ،ادبیات ، هنر و ورزش شعر و داستان نظرتون درباه داستان که نوشتم چیه
آرشیو تاپیک

نظرتون درباه داستان که نوشتم چیه

شعر و داستان • 1393/03/16 @sajadclimbing66
نظرتون درباه داستان که نوشتم چیه
نميدانم بايد از کجا شروع کنم ولي اين را هميشه به خاطر داشته باشيم چيزي را که به سختي به دست آورديم نبايد به راحتي از دست داد، حالا هرچه مي خواهد باشد. بي خيال بريم سراغ داستان، داستان درمورد پسري است که پدري داشت چوب بر.اين پسر که جک نام داشت در روستاي به نام ساکرز زندگي مي کرد . روز هاي خوشي با پدر خود سر مي کرد تا اين که روزي از خواب بيدار شد. ولي در خانه پدر را پيدا نکرد با خود گفت: شايد براي تهيه چوب به جنگل رفته تااينکه شب شد ولي از پدر خبري نبود . جک در فکر فرو رفت که پدراوکجاست به سمت جنگل راهي شدکه ناگهان متوجه شد که سوار کاراني به روستا حمله ور شدند . جک از ترس به سوي جنگل فرار کرد و در ميان بوته هاي تمشک خود را مخفي کرد. هوا که کمي تاريک شد به سمت روستا باز گشت تا ببيند بر سر ساکرز روستاي دوست داشتني اش چه آمده . در راه روستا بود که صداي کمک از سمت درختان افرا به گوش مي رسيد . به سمت صدا با احتياط حرکت کرد . هرچه به سمت صدا مي رفت ترس در دل او بيشتر مي شد . چون صدا براي او آشنا بود . به نزديکي درخت که رسيد ديگر صداي شنيده نمي شد عجله کردو به سمت درخت شروع به دويدن کرد . در نزدکي درخت شخصي راديد که از شدت خون ريزي بي هوش شده چون هوا مه الود بود از دور چهره او خوب ديده نمي شد . نزديک تر رفت درست حدس زده بود آن شخص پدرش بود. از فرط اعصبانيت دادي زد که خدا چرا. سر پدر را در آغوش گرفت و شروع به صدا زدن پدر کرد بابا بابا بابا بابابلند شو . پدر جک به هوش آمد ولي چون تير به پهلوپدرش رفته بود ديگر رمقي نداشت رو به جک کرد و با صدايي که انگار از ته چاه مي آمد . گفت: مرا ببخش،ببخش جک گفت: پدر چرا گفت : من پدر واقعي تو نيستم. جک متعجب شد که آيا پدرش راست ميگويد يا نه. پدرش گفت من تورا نونزده سال پيش در همين جنگل در آغوش مادرت پيدا کردم . جک از پدرش پرسيد پس پدر واقعي من کيست . و چرا مادرم در جنگل مرا به تو داده . پدر به جک گفت: چندين سال پيش مثل الان به روستا حمله شد. پدر تو را در روستا کشتن و مادرت هم از ترس اينکه تو را نکشن به سمت جنگل فرار کرد. در هنگام فرار تيري به کمر مادرت خورد مادرت که ديگرجاني در بدن نداشت دست از تلاش بر نداشت باز هم به فراردامه داد تا اينکه بر روي زمين افتاد. من که داشتم از جنگل به سمت ساکرز بر مي گشتم مادرت را ديدم و از من خواست که از تو مراقبت کنم و اين مدال را به من داد تا روزي به تو بدهم اين نشان خانوادگي توست.ان را به هيچ کس نشان نده و به سمت شهر انمانز برو و نشان را به آهنگري به نام مارشيسم نشان بده در همين هنگام بود که جک صداي شيحه اسبي را شنيد که در آن نزديکي بود پدر جک به او گفت:که خودت را مخفي کن و اين مدال را به هيچ کس به جز مارشيسم نشان نده جک منظور پدر را از اين حرف نفهميد که ناگهان پدرش به او گفت: خودت را مخفي کن جک خود را در تنه درخت پوسيده اي که آن نزديک بود جا داد و صدايي از جک در نيامد. ناگهان ديد که سوار کار از اسب مشکي که چشماني سرخ داشت پياده شد. و به پدر جک گفت: پيرمرد نميتواني از دست من فرار کني تا تو را نکشتم مدال را به من بده .جک دلش لرزيد. پدر جک گفت: کدام مدال من نمي دانم در مورد چه حرف ميزني سوار کار شمشير خود را در سينه پدر جک فرو کرد و گفت: پس نميخواهي مدال را بدهي بعد شروع به گشتن بدن نيمه جان پدر جک کرد ولي چيزي را نيافت . سوار براسب شد و به سمت ساکرز تاخت. جک وقتي ديد سوار کار دور شد به سمت پدر رفت ولي ديگر پدرش مرده بود. با خود گفت:انتقام پدرم را مي گيرم چوب دستي خود را برداشت و به سمت ساکرز با چشماني اشکي شروع به دويدن کرد. در ميان راه ماکاکس يکي از اهالي روستا را ديد.ماکاکس يکي از بهترين و سريع ترين جنگ جوها بود.اوهنگامي که جک راديد از رفتن جک به سمت روستاجلو گيري کرد. جک به ماکاکس گفت:چه کار مي کني رهايم کن مي خواهم کسي که پدرم را کشت به حسابش برسم. ماکاکس رو به جک کرد و گفت: مگر پدرت به تو نگفته که بايد به شهر انمانز بروي چرا اين کار را نميکني چرا فکر مردمان خودت نيستي. جک تعجب کرد.و روبه ماکاکس کرد تو درمورد پدر من شهر انمانز چه مي داني مگر من که هستم که آن قدر به من توجه مي کني. ماکاکس به جک گفت العان زود است که همه چيز را به تو بگويم بايد سريع تر به انمانز برويم چون تا آن جا دو هفته راه است وبايد از کوه ها و دشتهاي زيادي عبور کنيم و ما يک ماه بيشتر وقت نداريم . جک گفت:يک ماه مگر قرار است چه اتفاقي بيفتد.من نميدانم بايد چه کار کنم، کجا بروم، به چه کسي اطمينان کنم، ماکاکس دارم گيج مي شوم همه چيز را تا به من نگويي من از اينجا تکان نمي خورم. اين مدال چيست؟ ماکاکس سريع خود را به سمت جک پرتاب کرد و گفت:هيچ وقت مدال را در معرض آفتاب قرار نده چون ممکن است نوري که از آن ساطع مي شود باعث مي شود که ازمانتهاان را ببينند. ازمانتها ديگر چه هستند انها با اين مدال چه کار دارند. ماکاکس گفت:وقت را تلف نکن بايد سريع تر خودمان را به انمانز برسانيم هر سوالي که خواستي در ميان راه جوابش را به تو ميگويم. جک ترديد کرد که بايد با ماکاکس برود يا نه. ماکاکس به او گفت:اگر جانت را دوست داري با من بيا. جک بي اختيار به همراه ماکاکس به راه افتاد. به نزديکي کوه شيطان که رسيدند.جک از ماکاکس پرسيد که اين مدال به چه کار ميايد.ماکاکس به جک گفت: مارشيسم را که به ياد داري که پدرت درمورد ان به تو چه گفته.جک پرسيد تو که با من و پدرم نبودي که پدرم درمورد مارشيسم به من چه گفت ماکاکس خنديد و گفت: من همه چيز را ميدانم ان موقع که پدرت کمک ميخواست من رفته بودم تا گياه دارويي پيدا کنم تا بر روي زخم پدرت بگزارم که تو پدرت را ديدي و همه چيز را از انجا متوجه شدم. خود تو که در مورد مدال چيز زيادي نميداني.جک اشتباه نکن من همه چيز را ميدانم تو بايد به انمانز بروي و اين مدال را به مارشيسم بدهي ان موقعي که اين مدال را ببيند به تو شمشيري ميدهد که فقط با ان شمشير مي شودمارکوس را کشت.مارکوس، مارکوس کيست. ماکاکس گفت: مارکوس کسي است که از شيطان دستور مي گيرد و بايد با ان شمشيري که مارشيسم به تو ميدهد کشته شود جک پرسيد مگر اين شمشير با بقيه شمشيرها چه فرقي ميکند. ماکاکس گفت:اين شمشير با حرارت گدازه هاي کوه شيطان درست شده و به هيج وجه از بين نميرود نميشکندوخم نميشود و زماني از بين ميرود که آن را در قلب مارکوس فرو کني آن زمان از بين ميرود. جک کمي فکر کرد بعد گفت:خوب پس سريع تر حرکت کنيم که ناگهان به ماکاکس گفت: من که نمي توانم با شمشير مبارزه کنم پس چطوربا مارکوس مبارزه کنم. ماکاکس به جک گفت :من به تو ياد ميدهم که چگونه مبارزه کني. جک گفت:ما يک ماه بيشتر وقت نداريم. من به تو گفتم که براي رسيدن به انمانز يک ماه وقت داريم. جک پرسيد اگر دور تر برويم چه اتفاقي مي افتد. اگر ما عجله نکنيم ياران مارکوس که ازمانتها نام دارند زود تر ازما به انمانز مي رسند و مارشيسم را ميکشن و دست ما به آن شمشير نمي رسدو دنيا به سلطه مارکوس در ميايد. الان متوجه شدي که چرا به تو ميگويم که بايد عجله کنيم ، راه بيفت. ماکاکس من شنيده ام که ميگويند از کوه شيطان کسي زنده عبور نکرده پس ما چطور عبور کنيم.ماکاکس کمي فکر کرد گفت:در کوه شيطان راه مخفي وجود دارد که ميتوان کوه شيطان را دور بزنيم و گرفتار نفرين سياه نشويم و اگر بخواهيم از انجا عبور کنيم باز هم يک مشکل داريم و آن هم ساتر موجودي شبيه به انسان است ولي چهار دست وسه پا دارد و فقط از گوشت انسان استفاده مينمايد.جک پرسيد من که دوست ندارم با ساتر روبه رو شوم ايا راه ديگري نيست ماکاکس کمي فکر کرد به جک گفت: مدال را زماني که وارد راه مخفي شديم به دستانت بگير جک قبل از اينکه حرفهاي ماکاکس تمام شود گفت :هنگامي که من مدال را به دست بگيرم چه اتفاقي مي افتد .جک تو چيزي در مورد ساتر نميداني زمانهاي دور قبل از اينکه مارکوس فرمان بردار شيطان باشد ساتر به شيطان خدمت مي کرد .تا اينکه روزي مارکوس همسران و فرزندان او را کشت و جايگزين او در نزد شيطان شده . از آن روز به بعد ساتر به دنبال راهي مي گردد تاانتقام خانواده خود رااز مارکوس بگيرد الان آن موقع است. ما بايد از فرصت به دست آمده استفاده نماييم.جک با ترس همراه ماکاکس شد و به راه ادامه دادند تا به ابتدای راه مخفی رسيدند جک بدون درنگ مدال را در دستان خود گرفت و وارد راه مخفی شد از ترس که ساتر به انها حمله نکند پلک نميزد.در نيمه های راه بودند که صدای ساتر که بيشترشبيه صدای غرش شير بود به گوش ميرسيد جک از ترس از جايش تکان نمي خورد ماکاکس به او دلداری می داد و ميگفت که ساتر با ما کاری ندارد ماکاکس روبه جک کرد و گفت: ساتر را صدا بزن جک گفت:من اين کار را نميکنم مدال را به تو ميدهم و تو اين کار را انجام بده ماکاکس به جک گفت: تو که العان ميترسی فردا چه گونه ميخواهی با مارکوس روبه رو شوی به مارشيسم فکر کن که در انتظار توست تا شمشير را به تو بدهد تا دنيا را نجات بدهی آرامشی عجيب بعد از حرفهای ماکاکس جک را فرا گرفت. جک بی اختيار شروع به صدا زدن ساتر کرد .ساتر ساتر کجايی ساتر ساتر ساترجک ناگهان احساس سوزش در کمر خود کرد و متوجه شد که دارد روبه بالا کشيده ميشود بر گشت و ديد که ساتر او را گرفته و به سمت خود می کشد. شروع به صدا کردن ماکاکس کرد و از او کمک خواست يک لحظه متوجه شد که ساتر روبه روی اوست از شدت ترس زبانش بند امد و فقط تنها کاری که توانست انجام دهد مدال را روبه روی چشمان ساتر گرفت و از هوش رفت.بعد از چند لحظه که چشمانش را که باز کرد ديد که ماکاکس با لبخند روبه روی اوايستاده جک با صدای لرزان پرسيد پس ساتر کجاست. ماکاکس روبه او کرد گفت: زمانی که تو به دام ساتر گير افتادی من به سرعت خودم را به پشت سر ساتر رساندم و با ضربه ای حواس او را به خودم جلب کردم تا به تو اسيبی نرساند و کل ماجرا را برای او شرح دادم با ديدن مدال که در دستان تو بود به ما کمک کرد و مارا از اين راه مخفی به بيرون هدايت کرد و يک قول ازمن گرفت که با همراه شود جک از جای خود پريد و پرسيد العان ساتر کجاست ماکاکس به او گفت: که برای تهيه غذا به جنگل رفته مدتي گذشت وماکاکس شروع به روشن نمودن آتش کرد جک خوشحال ازاينکه بلاخره يک وعده غذای گرم ميخورد غافل از اين بود که دود اتش سربازان . ادامه دارد


من نظر خاصی ندارم
خخخخخخخ
سجاد جان خسته نباسی....

چند نکته من میگم...امیدوارم درست باشند......

1----نمی دونم داستان تون در چه غالبی هست و ادامه خواهد داشت....این را مشخص کنید چون خیلی مهمه...(کوتاه..نیمه بلند.رمان و...)

2-فکر میکنم شروع خوبی برای ورود مخاطب و خواننده به داستانت وجود نداره.وکلا شروع داستانت خوب نیست...


3-چون داستان تو یک داستان سورئاله پس باید دنیای ایده ئال داستان برای اون ساخته بشه و گرنه در دنیای واقعی غیر قابل پذیرشه . به نظر من برای ساخت اون دنیای

خود داستان تلاشی نشده....

4-شخصیت ها هنوز به شخصیت نزدیک نشده اند و نوعی تیپیکال و پیپ محور اند....شخصیت ها باید بیشتر شخصیت پردازی بشند...تا از تیپ خارج بشن....

5-محور اصلی داستان روایت توصیفی آن است...شما فیلم نامه یا نمایشنامه نمی نویسید که در آن نباید توصیف کرد...

بلکه در داستان توصیف جزء اصلی داستان است...پس بیشتر از توصیف استفاده کنید...


بازهم پوزش می خوام اگه تو کارتون دخالت کردم....قصد ام فقط کمک به بهتر شدن کار بود