من اعتراف می کنم شماهم اعترافاتتوناکنید
من اعتراف می کنم شماهم اعترافاتتوناکنید
خخخخخخخخخخخخ اره واس منم اتفاق افتاده
بچه گیام هروقت با دوستام خوراکی میخوردیم من میگفتم هرکی زودتر بخوره برنده س.همه بچه ها شروع میکردن مث ...حمله میکردن به خوراکیاشون که برنده بشن.همچین که تموم میشد و برنده رو اعلام میکردم ،خودم شروع میکردم یه ذره یه ذره طوری که تا ۳ ساعت هم تموم نشه خوراکیمو میخوردم و کلی اذیتشون میکردمو میگفتم من خوراکی دارم دلتون بسوزه
دوران ابتدایی حیاط مدرسه مون یه قسمت بزرگ فضای سبز داشت که زیاد اونجا میرفتیم.یه بار طبق نقشه ی پلیدانه ی من یه قسمت از زمینو حفاری کردیم به قطر ۲۰ سانت گود کردیم بعد یه عالمه چمن کندیمو چاله رو با چمن پر کردیم طوری که اصلا معلوم نشه اونجا چاله کنده شده.بعد با دوستام وایستادیم یه گوشه به بچه هایی که میومدن اونجا پاشون میرف تو چاله و میخوردن زمین میخندیدیم
زن داییم واسه دختر کوچولوش غذای کمکی درست کرده بود(یه چیزی تو مایه های سرلاک بود،خیلی خوشمزه بود)من گیر دادم که بده من غذاشو بدم تو برو به کارات برس.چشمتون روز بد نبینه بچه ی گرسنه ی بیچاره کلا دو قاشق از این غذا نخورد همشو تند تند خوردم بعد داد زدم : زن دایی بچه بازم گرسنشه بازم میخواد.زن داییم گفت: واااا این همیشه کلی زیادی هم میاره سابقه نداشته غذاشو کامل بخوره.باشه دوباره واسش درست کن.منم دوباره درست کردمو زدم بر بدن.خوش گذشت فقط وقتی زن داییم اومد تا منو دید پقی زد زیر خنده آخه انقد تند تند خورده بودم کلی از غذا لکه لکه ریخته بود روی لباسم و اینطوری شد که ما ضایع شدیمو زن دایی دیگه نذاشت من به دخترش غذا بدم
زن داییم واسه دختر کوچولوش غذای کمکی درست کرده بود(یه چیزی تو مایه های سرلاک بود،خیلی خوشمزه بود)من گیر دادم که بده من غذاشو بدم تو برو به کارات برس.چشمتون روز بد نبینه بچه ی گرسنه ی بیچاره کلا دو قاشق از این غذا نخورد همشو تند تند خوردم بعد داد زدم : زن دایی بچه بازم گرسنشه بازم میخواد.زن داییم گفت: واااا این همیشه کلی زیادی هم میاره سابقه نداشته غذاشو کامل بخوره.باشه دوباره واسش درست کن.منم دوباره درست کردمو زدم بر بدن.خوش گذشت فقط وقتی زن داییم اومد تا منو دید پقی زد زیر خنده آخه انقد تند تند خورده بودم کلی از غذا لکه لکه ریخته بود روی لباسم و اینطوری شد که ما ضایع شدیمو زن دایی دیگه نذاشت من به دخترش غذا بدم
+ اعتراف میکنم : وقتی اول دبیرستان بودم تا وسطای سال مدیرمونو نمیشناختم.یه روز یکی از دبیرا گفت برو فلان برگه رو بده مدیر امضا کنه.گفتم مدیر کیه؟؟! وقتی مدیرو بهم نشون داد هنگ کردم.آخه تا اون موقع فک میکردم این خانومه(مدیر)مستخدم مدرسه س هروقتم از کنارش رد میشدم نه تنها سلام نمیدادم تازه کلی هم پشت چشم نازک میکردم
به من چه خو از بس لباسای کهنه میپوشید
واس من هم پیش اومده
اعتراف می کنم یه روزدردستشویی رامدیرمدرسمون قفل کردم ازبس ازش بدم میومدبه خاطرستااعهدی که بهش دادم بایدتلافی می کردم اشغال خیلی اذیتم کردمن قفل کردم روش تادوساعت دیگه که زنگ تفریح بخوره تودستشویی بوداخ دلم خنک شد
دبیرستان که بودیم یواشکی میرفتیم سراغ آشپزخونه و بچه های مدیریت کیک و غذا درست کردن باتزئین مفصل واسه گرفتن نمره با بچه ها کلاس خودمون میرفتیم سهممون رو برمیداشتیم و الفرار.معلمشون
مدیریتیا
ما
.
ناگفته نماند از یخچال معلمامون هم سهم داشتیم .میفهمیدن ولی چیزی نمیگفتن.خانما
ما
.خواستن رو تربیتمون کار کنن که دبیرستانمون تموم شد و وقت کم اوردن
مدیریتیا
ما
.ناگفته نماند از یخچال معلمامون هم سهم داشتیم .میفهمیدن ولی چیزی نمیگفتن.خانما
ما
.خواستن رو تربیتمون کار کنن که دبیرستانمون تموم شد و وقت کم اوردن
دقیقا
خخخخخخخخخخخخخخخخ
خخخخخخخخخخخخخخخخ