وفای یار قسمت چهاردهم(رمان)

وفای یار قسمت چهاردهم(رمان)

شعر و داستان • 1392/12/21 @elena64
وفای یار قسمت چهاردهم(رمان)
دوستان سلام همیشه دوست داشتم که رمان بنویسم چون اولین تجربمه ممکنه اشکالاتی داشته باشه ممنون میشم هر کی خوند اشکالاتمو بگه از تون خواهش میکنم هرکی خوند برام سپاس بزنه هر کی نخوند سپاس نزنه چون این میشه انگیزه برای نوشتن ادامه ی رمان یا رمانهای بعدی امیدوارم مورد قبول رمان خوانها باشه . در ضمن داستان این رمان واقعیست فقط اسم شخصیتها مستعاره با تشکر مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
خوب بود. اما به نظرم بهتره شخصیت ها را کم کم توی متن معرفی کنی.
این همه شخصیت را توی چند خط تعریف کردن آدمو گیج میکنه
ممنون تذکر بجایی بود اما من یکم کم حوصله و عجولم همه چی را باید همون اولش توضیح بدم
خوب بودا ولی همه ی شخصیت هارو یه جا معرفی کردین شاید معرفی بعضی از این ادما اصلا لزومی نداشته باشه.باید هر شخصی رو با توجه به صحنه ای ک داخلش بود معرفی میکردین
منتظریم ادامشو بنویسین انگار داستان جالبیه موفق باشید
قسمت دوم

سرم را انداختم پایین وگفتم با طلعت خانم کار داشتم.
در همین موقع جلیل پسر طلعت خانم در وباز کرد.
خواستم بگم سلام طلعت خانم هست,
که امید سریع گفت" جلیل مادرت هست ؟خواهر سیاوش باهاش کار داره,
جلیل یه نگاه به من کرد وگفت : دستش بنده خودت برو تو کارتوبهش بگو.
اروم بهش سلام دادم و رفتم تو,
بعد از دادن پارچه ها به طلعت خانم سریع رفتم
خونه گفتم مامان طلعت خانم گفت: می دوزمشون.

بله برون (پول برون)مریم بود.
که برادراش از اهواز اومدن خانم مجید زن خوب ومهربونی بود .
اما مجید بد اخلاق بود وحرف حرف خودش بود ,غد ویکدنده یه پسر کوچک 3 ساله داشتن به اسم امیر با موهای بلند پسر خیلی نازی بود.
سعید هم پسر قد بلند خوش هیکی بود با چشمای قهوه ای پر رنگ از برادرش مجید خوش اخلاقتر بود . سعید هیچ وقت منو نمی دید .

انگار اصلا من وجود نداشتم اما همیشه رو سحر تعصب داشت .
یه روز که با سحر رفتیم تا کنار قنات ,لباس بشوییم .
توراه برگشت یه تشت پر از لباس دست من بود,
یه سبده پر از لباس هم دست سحر بود
سعید ما رو دید , یعنی سحر ودید من که ادم نبودم ,
اومد سبد وازسحر گرفت وبا هم رفتن.
منم خشکم زده بود هیچ کدوم انگار نه انگار که من اونجام که بگن هی ستاره ,خرت به چند من؟

منم خودمو بهشون رسوندمو یواش یواش پشت سرشون می رفتم .
بعد چند دقیقه تازه خانم یادش افتاد که منم با هاش اومده بودم, ایستاده میگه ا ا ستاره کو؟
اومدم بگم ستاره گور به گور شده , تواصلا حواست هست با کی اومدی؟ با کی داری بر میگردی خونه؟ جلوی سعید دندون رو جیگر گذاشتنم وچیزی نگفتم .
اما یه جرقه های تو ذهنم زده شد.
که زیاد بهشون اهمیت نمی دادم و هی سرمو تکون می دادم ومیگفتم نه نه ..
دو روز قبل از عروسی, خواهرم سودابه با بچه های شیطونش از اصفهان اومدن.

ادامه دارد...
قسمت سوم

روز حنا بندان مریم بود. منو سحر تو مطبخ بودیم اومدم برم بیرون شنیدم زن عمو داره به سعید میگه "دختر خاله هات امشب میان ببینشون هر کدوم خواستی بگو تا برات برم خواستگاری ."
من سریع اومدم تو مطبخ ,سعید هم پشت سرم اومد ,یه نگاه به سحر کردوسینی ها رو برداشت ورفت بیرون.
به چشم های سحر نگاه کردم شاید یه چیزایی متوجه بشم , اما چیزی نفهمیدم سحر خیلی تودار بود زیاد چیزی رو بروز نمی داد.
خانه ی آرزو اینا مردونه بود, روز بعد از حنا بندان مادرم گفت :"ستاره برو کمک فریده خانم اتاقها را تمیز کن دست تنهاست "
وقتی رفتم دیدم فریده خانم بیچاره همه اتاقها رو جارو کرده فقط بساط چایی تو ایوون پهن بود. استکانهای چایی هم شسته نشده بودن ,همین که نشستم
استکانها را بردارم موهام از زیر روسریم ریختن بیرون ,
دستمو کردم زیرشون وسرمو بلند کردم که بدمشون پشت سرم, که دیدم امید وایساده بالای سرم وچنان اخمی کرده بهم که فکر کردم یکیو کشتم خودم خبر ندارم
یک دفعه شنیدم امید گفت:"فقط یک باره دیگه ببینم اینقدر سهل انگار اومدی بیرون چنان بزنم...."
بقیه حرفشو نگفت دستشو مشت کرد ورفت . پشت سرش داشتم اداشو در می اوردم که دیدم جلیل از توپنجره روبرویی داره لبخند میزنه اخمامو کردم تو همو سریع استکانها رو جمع کردمو رفتم خونه .
چند بار خواستم به ارزو بگم این داداشت چیکار به من داره هی بهم گیر میده؟ اما بازم چیزی نگفتم خلاصه عروسی تموم شد .
مهمونی تموم شد. داداشای مریم رفتن اهواز .
حالا بعد از چند روز پر کار وتمیزکاری سحر خانم نمی زا ره بخوابم هی میگه ظهر شده "اه
وای اصلا حوصله نداشتم از جام بلند بشم
  • مادر از تو حیاط صدام کرد"ستاره " "ستاره"
  • داد زدم چیه.. ؟؟
  • ارزو دم در کارت داره.
  • بهش بگو بیاد بالا .
بلند شدم رختخوابها را تو چادر شب (چاچب)جمع کردم گذاشتم کنار اتاق.
  • چقدر تو تنبلی دختر هنوز خوابی؟
  • سلام بیا تو آرزو چی شده کله سحر اومدی اینجا ؟
  • لنگ ظهره به این میگی کله سحر همینجوری می خوای بیایی قالی ببافی ؟
  • کجا !!؟
  • خاله قالیش داره تموم میشه یعنی دو هفته ای کار داره گفت به دو تا شاگرد احتیاج دارم زودتر تموم بشه منم گفتم من وستاره هستیم .
  • باشه فردا ساعت 8 میام دنبالت بریم .
  • ستاره خانم ساعت 8نه بعد از نماز صبح دیگه نخواب6/5و7 می ریم .
  • تا گرگ خور شیم .
  • نترس گرگه جرات نمی کنه تو را بخوره.مامان تا جایی می برمون .

ادامه دارد.... بچه ها از نظراتتون استفاده می کنم
واقعا زیباست النا جان منتظر ادامه اش هستم






مرسی نفس جان
جالب بود زود ادامه اش رو بذار

زیبا بود ... تشکر

وفای یار قسمت پنجم
مامان حالا چی میشه ؟
مامان جوابمو نداد بازم گفتم مامان معلومه کجایی ؟ میگم زندایی خانم پیش خودش فکر نکرد بگه اول بایدجواب بله بگیرم بعد شیرینی بگیرم بعد عروسمو نشون کنم این دیگه چجورشه رسمه جدیده ؟
مامان با عصبانیت - ستاره میشه زبون به دهن بگیری ببینم باید چه خاکی تو سرم کنم ؟
حالا بابا نمیگه شما سر خودچرا کادوهارو قبول کردین ؟
مامان اصلا جوابمو نداد و رفت بیرون (من نمی دونم چرا هیچ کس به حرف من گوش نمی ده اح اصلا منو نمی بینن فقط هر وقت کار دارن یادشون به من می افته )

هی باخودم فکر می کردم چرا سحر نارحت شد حس فضولیم گل کرد رفتم دفتر ی که هر شب دسش بودا برداشتم پراز شعر بود خدایا یعنی سحر عاشق شده ؟ سعید اره خودشه باید از خودش بپرسم دفتر و بستم ورفتم بیرون .
نبودن تومطبخ سیاوشم اومده بود با هم پچ پچ میکردن
بعد از این که سحر تنها شد رفتم سراغش : سحر
چیه؟
توناراحتی که زندایی ..
سحر نذاشت حرف بزنم وسحر میشه بعد حرف بزنیم .

سرمو تکون دادم که یعنی باشه واومدم بیرون .هوا تاریک شده بود که که صدای کلون در حیاط رو شنیدم
مامان با ترس گفت خاک بسرم ستاره برو در وباز کن فکر کنم بابات اومد .
بیچاره چقدر ترسیده بود بابا همیشه مرد ارامی بود اما اگه عصبانی میشد دیگه هیچ کس جلودارش نبود.
رفتم در وباز کردم دیدم اخماش تو همه -سلام بابا
علیک سلام مامانت کجاست باز چه دسته گلی به اب داده ؟
نگاش کردمو گفتم هیچی ؟

که دیدم با عصبانیت رفت تواتاق مامان بیچاره از ترسش بیرون نیومده بود همیشه از دعوا بدم میومد نرفتم تو هوا سرد شده بود رفتم تو مطبخ پیش سحر سحر خیلی ناراحت بود
یه ده دقیقه چیزی نگفتم بعد
اهسته گفتم سحر ! تو.. تو عاشقی ؟عاشق سعید ؟
سحر با تعجب بهم نگاه کرد وگفت کی گفته؟
ابروهامو براش بالا انداختم وچشمامو تاب دادم .
خودتو لوس نکن میگم کی گفته ؟
تو اول بگو اره یا نه تا بهت بگم کی گفته .
یکم نگام کرد وساکت شد .

نگاش کردمو گفتم چی شد پس ؟
تو چشماش اشک جمع شدو گفت تو کار به این کارا نداشته باش تو چه میدونی عاشقی چیه ؟
سحر بگو دیگه به خدابه هیچ کس نمیگم .
یه دفعه در مطبخ باز شد ومامان باچشم گریه اومد تو ؟
سحر گفت چی شد مامان؟
هیچی بابات گفت فردا پسشون بده .
چی بد میشه که ؟
خوب کار زنداییت هم بد بود
حالا فردا میدمشون به فریده خانم (مامان ارزو)تاببرتشون خودم که جرات نمی کنم.
ومن اونشب اخرنفهمیدم این ابجی ما عاشق سعیده یا یکی دیگه؟
ادامه دارد.....