روزگار بگو چه مرگته؟؟؟؟؟؟؟؟
برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود ،
مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست...
دیگر دم از فاصله ها نمیزنم ، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم
مینویسم تا شاید نا مهربانی هایش را باور کند... .
من روز را دوست دارم اما از روزگار می ترسم (شادروان حسین پناهی)
ترسم از این روزگار نامرد از سختی هایش نیست. تیشه به ریشه ی اعتماد بین انسان ها زدن، به حس زیبای مهر ورزی که به گمانم بی منتش را کمتر امروزه می توان دید هراس را در وجود من می آفریند و رشد می دهد. گله ی من از روزگار هم از این است که دیواری کوتاه تر از دیوار این روزگار نیست و ما انسان ها همواره نامردی های خود را بر گردنش می افکنیم و خود را رها می سازیم و در محکمه ی جانبدارانه ی خود از گناه خود وارهیده می شویم تا باز دلی را بشکنیم و با گسترش خواسته یا نا خواسته ی بی اعتمادی، روابط را سود جویانه و تنها از برای نفع شخصی همچنان پیش بریم.
من آن دخترک سربه راهم که گناه نکرده سنگسار شد.تونمیدانی حال مسیح رابرسردار.
ازوارونه نگریستن آدم ها سخت بیزارم.
وتونمیدانی حال مسیح رابرسردار...
خدایا حواست هست؟؟؟
من اما از پاییز نمی ترسم
ریشه را ز چهار فصل باکی نیست
شاعر فرهاد پورنوروز