استاد و معلم عزیزم فریدون رئیسی دهکردی
با سلام حضور دابایی های گرانقدر و دوستداران ادبیات استان چهارمحال و بختیاری.
در این پست می خواهم یکی از بهترین معلمان و اساتید ادبیات استان را در حد توان معرفی کنم.
بنده در سال 1379 در مدرسه راهنمایی اندیشه افتخار شاگردی جناب آقای فریدون رئیسی دهکردی را داشتم و خاطراتی که از کلاس درس استاد و اخلاق نیک و ... از ایشان دارم یکی از بهترین روزهای زندگی من را تشکیل می دهد.
هرجا که هستند سلامت و تندرست باشند.
استاد فریدون رئیسی دهکردی ، متولد بیست و هفتم بهمن ماه 1339 هـ .ش /1380 هـ .ق / 1960 م ، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی ، دبیر آموزشگاه های دوره های راهنمایی تحصیلی و متوسطه ی شهرستان شهرکرد .
اوّلین روز مدرسه
به روایت «استاد فریدون رییسی دهکردی»
«روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فــــرزند مرا هیچ نیاموز به جز عشق»
آغاز راه
یادم هست در همه ی دوران خرد سالی با وجود داشتن شش خواهر و برادر بزرگ تر از خودم، همیشه تکیه گاهم پدرم«(عبّاس رییسی دهکردی)» بود ،آخر او بود که« دستم بگرفت وپا به پا برد». چون اگر چه من فرزند آخر خانواده بودم و در خانواده های پر جمعیّت معمولاً فرزند آخر(ته تغاری) ناز پرورده تر از بقیّه به حساب می آید امّا این قانون در مورد من یکی هیچ وقت اجرا نمی شد چراکه خانم خانواده که باید ناز فرزند آخرش را بکشدیعنی مادرم«( مرحومه عزّت صادقی دهکردی)» با تولّدمن دچار بیماری صعب العلاجی شده بود و ناگزیر همه ی توجهّات خانواده به سوی او جلب می شد تا جایی که حتّی منِ کودک هم، خودرامقصّر مریضی او می دانستم وبه همین دلیل در همه ی موارد پدرم تنها امیدم بود وبس.
تابستان سال 1345ه ش/1386ه ق/1966م کم کم داشت جای خود را به پاییز می داد و زمزمه های پدرم گه گاه گوشم را قلقلک که:
-« باید از خیلی کارهای کودکانه ام چشم بپوشم،چرا که قرار است از اوّل پاییز به مدرسه بروم».
و در جواب این پرسش که :
-«کدوم مدرسه؟»
پاسخ می شنیدم که :
« همونی که برادرات هم رفتن، مدرسه ی« رضا پهلوی(دبستان دکترعلی شریعتی امروزین)» دیگه».
-«چرا؟»
- « چون با مدیر وناظم مدرسه دوستم ».
مدرسه در نزدیکی خانه ی عمویم قرار داشت وراه رفتن رسیدن به آن را بار ها آزموده بودم .از خانه مان واقع در کوچه ی «پست و تلگراف قدیم ( معروف به کوچه ی کربلایی [کل] مراد یادگاری » که امروزه با شماره ی چهل و چهار منشعب از خیابان «ملّت اکنون ( پهلوی قدیم )» شناخته می شود و آن وقت ها در جنب «گروهان ژاندارمری» ، روبه روی « بیمارستان شفا» قرار داشت ، بیرون که می آمدی به فلکه ی مجسمه( میدان انقلاب فعلی) می رسیدی و با گردش به سمت شمال و به سوی «گودال (گدار )چشمه» واردخیابان خاکی« زابلی(بلوار حافظ کنونی) »شده و بعد از گذر از تقاطع خیابان های« سعدی» و« مولوی» بالاخره چشم آدم به جمال پر ا بهت مدرسه که درست در تقاطع خیابان های « سرتیپ محمّد امین آزاد (بلوار دکتر علی شریعتی امروزین) و زابلی(بلوار حافظ کنونی) » جا خوش کرده بود روشن می شد .
با این همه دلهره ی شدیدی تمام وجودم را پر کرده بود . نگرانی از این که باید خانه را با تمام خاطرات کودکانه ای که در هزار توای افکارم از آن داشتم ترک کنم. نگرانی از این که درس و مشق ها چطوری هستند . نگرانی از ...
اوّلین روز بدون حضورپدر
حساب وکتاب تقویم درست یادم نیست امّا حضور پاییز را با قوّت تمام احساس می کردم. ماه مهر با برگ ریز درختان وآغاز جنب و جوش در میان اعضا مدرسه روی خانواده داشت خودش را به من نشان می داد و بوی خزان را می شد با تمام وجود در تمامی ارکان خانه و کوی و برزن حس کرد.
آغاز صبح اوّلین روز ماه مهر با دیگر روزها کاملاً متفاوت بود ، مهر بانی توام با تعجیل پدرم را می شد بیشتر احساس کرد ، پشت بندلقمه ایی نان ،پنیر و استکانی چای داغ خورده ونخورده، لباس پوشیدم. عجله ی پدر از این که خودش دیر به محلّ کارش «شهرداری شهرکرد(دهکرد)» برسد ،مرا بیشتر نگران می کرد ،دلهره واحساس غریبی دست پاچه ام کرده بود .امّا به هر زحمتی بود کیف سیاه رنگ پلاستیکی دوقفله ی معروف به کیف های «اصل چهار ترومن» که به لطف دایی جانم («آقای حشمت الله صادقی دهکردی»، سپاهی دانش دوره ی پنجّم «قلعه خون سار میهه ی کوهرنگ و بعدا هیرگان فارسان » ) به عنوان سر قلمی نصیبم شده بود و توی اون پاک کن خرگوش نشان سه رنگ و سه عدد مداد پرچمی پاکن دار تراش خورده و یک عدد دفترچه ی چهل برگ کاهی جلد کاغذی جا خوش کرده بودن ، زیر بغل زده و برای رفتن آماده شدم.
سوار بر دوچرخه ی پدری
وسیله نقلیّه ی خیلی از مردم و بیشتر مردان مرد طبقه ی متوسط آن روز ها دو چرخه بود ، آن هم دوچرخه ها ی بیشتر «لاری(رالی ) » و کمتر« هرکولس » که در عرف مردم مشهور بودند و اسباب تفاخر ،پدرم هم بالطبع با داشتن دوچرخه ایی از نوع «لاری » بیشتر ایاب و ذها بش را با همین وسیله انجام می داد.دوچرخه ای که بار ها با آن به زمین خورده بودم تا سوار سوارشدن و هدایتش را با آن سن کم و نرسیدن پاها یم به پنجه رکاب هایش یاد بگیرم .
پدر مرا ترک دوچرخه اش سوار کرد و با چند نیم پایی که زد از پیچ کوچه پیچیدتا از نظر دو خواهربزرگترم که به بدرقه مان آمده بودند ناپدید شویم .پشت سرمان کوچه خلوت بود. دوچرخه ی دیر آشنای پدری امروز برایم خیلی غریبه می نمود مرکبی شده بود که می خواست مرا از تمام خاطراتم دور کند و به محلّی ببرد که تعاریف زیادی از فلک کردن بچّه ها و اززندانی کردن آنها درسیاه چالش بی گناه و گناه کار شنیده بودم.
در مسیر تعدادی از بچّه ها ی بزرگ ترمحل را پشت سرگذاشتیم که پیاده به سوی دبیرستان «شاهپور (شهید دکتر محمّد حسینی بهشتی امروزین)» می رفتند. با گذر از فلکه و خیابان خاکی شمال آن که کمی سربالایی هم داشت و نفس پدرم را به شماره انداخته بود، به مدرسه رسیدیم که با حصاری آجری و نرده ایی در آغاز بیابانی قرار داشت که فقط چند خانه با دیوارهای بلند و تک وتوک درختانی که سبزیشان با گرد وخاک در هم آمیخته بود با در بزرگ آهنی آبی رنگ وتابلویی که بر سر درآن نوشته شده بود « توانا بود هرکه دانا بود، وزارت آموزش و پرورش، دبستان دولتی رضا پهلوی» به ما خوش آمد می گفت.
آیا مدرسه، خانه ی دوّم است؟
در مدرسه و هیا هوی بچه ها ی داخل حیاط آن برایم تاز گی داشت و گویی که مرا به خود می خواندند ، از ترک دوچرخه که پایین پریدم تا پدرم دو چرخه اش را در کنار دیوارمدرسه تکیه داده و قفلش کرد دست کوچکم را در دست گرم و خیس از عرق پدرم فشردم. اقتدار و بزرگیش برایم بیشتر شده بوداو هم دستم را محکم تر فشرد و با شتاب مرا همراه خود برد.درختان انبوه داخل حیاط جلویی مدرسه باغی را می مانست که بچّه هایی که زود تر آمده بودند را در لا بلای درختانش به بازی و جست وخیز فراخوانده بود.
ساختمان آجری مدرسه در دو طبقه ساخته شده بود واز داخل حیاط می شد داخل کلاس های بالا را از داخل پنجره های بزرگش دید. چهار پلّه را طی کردیم تا از حیاط جلویی به راه رو برسیم. بوی تندغریب – آشنایی به مشام می رسید.از پدرم پرسیدم -«این بو ی چیه» ؟
-:« نفت و گازوئیل که برای خاک گیری کف کلاس ها و راهروها به کار می برن».
با عبور از طبقه ی هم کف و گذر از پانزده پلّه ایی که در سمت چپ راهرو قرار داشتند به طبقه ی اوّل رسیدیم.
از این جا به بعد در عین نگرانی من از حضور در این محیط نا آشنا پدرم دایم سعی داشت دستم را از دستش در آورد که باعث می شداحساس ترسی همراه با بغض را در من ایجاد کندو من با هر ترفندی بود نمی گذاشتم.
تا آن که سرانجام به مرکز تولید دلهره یعنی همان جایی که بعدا فهمیدم به آن دفتر مدرسه می گویندرسیدیم تا در یک فرصت کوتاه دست پدرم دست مرا ترک کند .
دهانم عین یک تکّه چوب خشک شده بود . با ورود به دفتر مدرسه همه ی آنهایی که روی صندلی هایشان نشسته بودند به احترام پدرم از جایشان بلند شدند ودر حالی که برایمان جا باز می کردندضمن احوال پرسی دعوتمان کردندتا بر صندلی های چوبی موجود بنشینیم. وقت مناسبی به دست آمده بود تا دستم را بر روی زانوی تکیه گاهم ،پدرم بگذارم .
در دفترمدرسه چند میز چوبی بزرگ ، تعدادی صندلی با روکش مشمعی سیاه در پشت آنها و تلفن مشکی رنگی با پرچم کوچک «ایران» توّجه مرا به خودشان جلب می کرد ند .
هنوز از نشستنمان چند لحظه ایی نگذشته بود که پدرم به آقایی که کت وشلوار وجلیقه ی سرمه ایی و کراوات قرمز رنگ پوشیده بود،که همان مینوی روان« آقای حسین احمدیان دهکردی » باشد و به فکرم رسید آدم متشخّصی باشدرو کردو گفت:
« آقای« احمدیان »این همان« فریدون» است که گفتم» .
حدسم درست بود ایشان همان مدیر معروف و کاردان مدرسه بود که بلافاصله خطاب به همکارش ناظم مدرسه یعنی بهشتی روان آقای« رحمت الله زمانی دهکردی » که در در نانوایی محله مان زیاد دیده و می شناختمش گفت :
-«اسم این آقا« فریدون »را در کلاس اوّل بنویسید».
آن لحظه ایی که از آن می ترسیدم بالاخره فرا رسید،که مقدمه اش خداحافظی پدرم ویک حرف در گوشی با آقای مدیربود که بر شدّت نگرانی هایم افزود.
بعد از خداحافظی بزرگ ترها از یک دیگر،دوباره با پدرم از پلّه ها پایین آمدیم، امّا وقتی به وسط حیاط رسیدیم دیگر حتّی مرا نگاه هم نکرد، قفل دوچرخه اش را باز کرد و رکاب زنان از در مدرسه بیرون رفت. تا توان داشتم با چشمان ترسیده ام بدرقه اش کردم. حتّی چند قدمی هم به دنبالش برداشتم، امّامبصر در مدرسه اجازه نداد از مدرسه خارج شوم، بنابر این تا دور ترین نقطه ی نگاهم حسّش کردم .
به خودم که آمدم دیدم کسی در اطرافم نیست وبسیاری هستند،کسی نیست که با او بازی کنم زیرا بازی های دوست داشتنی ام فقط مربوط به خانه مان بودند و این جا دنیا ی دیگری بود که بازی ها ، بازی چه ها و بازیگرانش هم با قبلی ها متفاوت بودند .
آغاز الفبای زندگی
در دنیای غریبی خود غوطه ور بودم که ناگهان صدای غریب امّا آهنگین زنگ مدرسه که چیزی نبود جز حلقه ی آهنی دایره ایی شکلی که با چکش به آن می زدندوتوفیق به صدا در آوردنش در اواخر سال یک بارهم با کمک بابای مدرسه(روان شاد ناصر صالحیان دهکردی) نصیب خود من هم شد گوشم را قلقلک داد . با آن که از شلوغی صدا به صدا نمی رسید با این همه شنیدم که ناظم مدرسه گفت:
-«آقای «صالحیان» زنگ را بلند تر بنوازید، امروز روز اوّل است ،گوش بچّه ها باید به این صدا عادت کند».
همی بچّه های تازه وارد در هم می پیچیدند ،انگار کسی نمی دانست که چه باید بکند و راستی هم نمی دانستیم که چه باید بکنیم . دانش آموزان بزرگ تر مدرسه صف گرفته بودند ومااوّلی ها هم به کمک تشرهای ناظم به صف شدیم .توی صف ما یکی گریه می کرد ، دیگری به دنبال برادر بزرگترش که در صف دیگری بود می گشت و... همه به هم نگاه های غریب می انداختیم تا زمانی که ناظم گفت:
-«کلاس اوّلی ها همه سر قد توی صفشان بایستند».
و همین امر باعث شد تا با کمی عقب وجلو رفتن مرتّب شویم .توی اون محشرتنها چیزی که مرا قرص ومحکم سرپا نگه می داشت ،ارتباط و دوستی پدرم با آقای مدیر و دیگر اولیا مدرسه بود که این امر برای من نقطه ی قوّتی به حساب می آمد.
بعد از آرامش یافتن امواج متلاطم صفوف، آقای مدیر پشت میزی که در ایوان مدرسه گذاشته شده بود قرار گرفت و با صدای بلند قوانین مدرسه را برای همگی مان باز گفت و با نشان دادن (فرم) لباس مخصوص مدرسه ی پسرش« فرشاد» تاکید کرد که همگی ما ها هم باید عین همین لباس یعنی کت سرمه ایی و شلوار طوسی را از مغازه ی «آم ( عمو) قلی اسدی » که در نزدیکی «گارا ژ باربری نکویی» در خیابان« پهلوی( ملّت امروزین)» نرسیده به« فلکه ی آبی( میدان دوازده محرم کنونی ) » قرار داشت تهیه کنیم و در پایان سخنانش با لحن تهدید آمیزی افزود:
- «وای به حال کسی که نظافت را رعایت نکند».
که این جمله ی آخر در حکم دستور نهایی و« مهری که بر کاغذ می خورد» و فصل الخطا بی برای همه ی ما بود.
پس از پایان اوّلین برنامه ی صبح گاه نه چندان دل چسب، همگی شاگردان با نظم و ترتیب به سوی کلاس هایشان حرکت کردند. فقط ما اوّلی ها توی حیاط مدرسه درکنار آقای مدیر و ناظم باقی مانده بودیم که سه آقای موقر دیگر با د فترهایی در دست به جمع آنها پیوستندتا مارا به سه کلاس اوّل « الف ،ب و ج» تقسیم کنند.
بعد از انجام تقسیمات معمول ، معلوم شداسم معلّم کلاس ما« آقای منوچهر شریفیان دهکردی» است که در معیّت ایشان به کلاس مورد نظرمان ره سپار شدیم تا به این ترتیب کلاس اوّل« ب» رسما هویّت پیدا کند. مبلمان کلاس ما عبارت بود از سه ردیف میز و نیمکت چوبی زهوار دررفته که اندازه شان از قّد وقواره ی بعضی از ما ها بلندتر بودند که به ترتیب قّد هر سه نفر در یکی از آن میزها نشانده شدند .میز ونیمکت هایی این قدر بریده بریده که گویی با ارّه آنهارا برش داده اند. هر کدامشان به آدمی هایی شبیه بودند که با دهان بی دندان به ما می خندند. بعد از ثبت اسامیمان به ترتیب حروف الفبا در دفتر کلاسی که آقا معّلم در دست داشت، آقای« شریفیان» هم به نوبه ی خود برای ما خط ونشان هایی کشید و حسابی شرایط سخت مدرسه را برایمان حلاجی کرد غافل از این که همگی ما از ترس و نگرانی مثل مرغکان پر بسته ای بودیم که فقط ظاهرمان به محصل ها می مانست و برای مهار زدنمان این قدر خط و نشان لازم نداشتیم، جالب آن که آقا ، در لابلای سخنانش گاهی اوقات نیم نگاهی هم به چند تکّه چوبی که در گوشه ی کلاس به دیوار تکیّه داده شده بودند می انداخت یا یکی از آنها را برداشته و در حین صحبت به آرامی به کف دست خود زده و مجددا آن را در سر جایش میگذاشت تا با این ترتیب حساب کار را به دستمان بدهد.
در حین سخنان خوف انگیز آقایمان یکی از بچّه ها ی آخر کلاس اجازه خواست تا برای کار مهمی ؟؟؟؟بیرون برود که با مخالفت معلّم روبه رو شد. با گذشت چند لحظه بار دیگرخواسته ی خود را عنوان کرد که وقعی به آن گذارده نشد واصرارهای او در برابر انکارهای معّلم د ل سوزما ن بی پاسخ ماند.، هنوز دقایقی از آخرین خوا هش محصّل بی نوا نگذشته بود که از آخر کلاس و همان جایی که آن طفلک نشسته بود و شیب ملایمی به طرف میز معلّم داشت باریکه ی آبی جریان پیداکرد که پچ پچ دانش آموزان را به همراه داشت و مقدمه ایی بود بر آغاز مصیبت بعدی.
چشم کسی روز بد نبیند، ناگهان آقای «شریفیان» چونان شیرشرزه ای خشمگین به طرف همان بینوایی که اجازه خواسته بود یورش برده ودر یک حرکت با گرفتن دستش او را از در کلاس به بیرون پرت کرد، تا حساب دست همه بیاید که کلاس و مدرسه جای این کارها نیست و همگی ما بفهمیم مدرسه جایی است با هزاران قا نون خوب امّا خشک و دست و پاگیر.
زنگ اوّل که تمام شد با قرار گرفتن در حیاط مصّفا و پردرخت مدرسه برای چند دقیقه فراموشم شد که در کجا هستم . امّا چقدر زود آن لحظات شیرین به پایان رسیدند و با نواختن زنگ برای رفتن به کلاس بر اساس نظم خاص و نوین تعیین شده ما کلاس اوّلی ها همراه با یک مبصر از کلاس ششمی ها روانه ی کلاس خود شدیم اورا فرستاده بودند تا مبادا ما تازه کارها آرامش مدرسه را به هم بزنیم غافل از آن که همه ی ماها بر اساس خاطره ی زنگ قبل که ازهیچ گاه از یادمان نخواهد رفت ،آرام که هیچ ،بیشتر در نقش مرده های متحرّکی قرار داده می شدیم و بس .
با ورود به کلاس در کمال سکوت سر جایم نشسته بودم و در سکونی عذاب آور با انگشتانم بازی می کردم تا آرزویم یعنی عدم ورود معلّم به کلاس جامه ی عمل بپوشد که خیالی سست بود وبس. او آمد در حالی که چند لوح بزرگ کاغذی هم به همراه داشت که تعدادی نقّاشی برروی آنها کشیده شده بود. آقا لوحه ها را به میخ بزرگی که دربالا و وسط تابلوی سیاه شکسته بسته مان کوبیده شده بود آویزان کرد تا اولّین لحظات فراگیری برای همه ی ما شیرین ترین خاطره ی عمرمان شود. لحظاتی که الفبای درس زندگی را همراه با نقّاشی های دل پسند کودکانه اش آموختیم .
بالاخره زنگ آخر زده شد. شوق رفتن به خانه وتعاریف زیاد از خاطرات چند ساعته ی مدرسه ذوق زده ام کرده بود ،امّا برای رفتن به خانه هم اگرچه خیابان ها کم رفت و آمد بودند امّا رعایت مقررات و تشکیل صف نیاز بود که بر اساس تجربه ی آقای ناظم صورت اجرایی پیدا کرد.دانش آموزان هر محله ، ترتیب قد ،جداگانه در چند صف منظّم شده و سکان داری آنان به افراد با تجربه و قلدرتر سال های قبل به عنوان مبصر صف اعطا شدتا نافرمانی از دستورات او به منزله ی سرپیچی از قوانین مدرسه در فدای هر روز اعلام و با خاطیان به شدید ترین وجه برخورد شود.
طولی نکشید که به راه افتادیم صف ما رو به جنوب مانند قطاری پیچان از گوشه وکنار خیابان خاکی« زابلی ( بلوار حافظ امروزین )» می گذشت وهدایت آن در دست نفر اوّل که به قاعده از همه هم کوتاه قد تر بود قرار داشت .هر کجا نفر اوّل می رفت تمام بچّه ها حتّی تاآخرین نفرات که صف ادامه داشت باید از او پیروی می کردند. قانونی بدون تخلّف که نظارت بر حسن اجرایش را معاون های مبصرصف بعد از جدا شدنش از دیگران به عهده می گرفتند.
به خانه مان که رسیدم ،منتظرم بودند امّا نه آن طور که من در ذهنم مرور می کردم .چون تمامی خواهران وبرادرانم این تجربه را از قبل داشتندو دانستن تجربیات من برایشان جذّاب نبود.بنابر این ناهارم را خوردم و منتظر آمدن پدرم از اداره شدم که هر روز ساعت دوبعد از ظهر به خانه بازمی گشت. لحظه شماری میکردم تا به او بگویم که چگونه واژه ی با با را هجی کرده ایم و...و...و. بالاخره پدر وارد خانه شد،بی هیچ شوق و ذوقی به چند سوال وجواب ساده و کوتاه از من بسنده کرد و بعد هم بلافاصله به اتاقش رفت تا من هم چنان نگران این باشم که چرا بعد از این همه ماجراهای جور و واجور خوب تحویل نگرفته نشده ام.
پشت در اتاقش شنیدم که به برادران وخواهرانم بزرگترم می گفت:
- « آخرش که چه، بالاخره که باید مرد شود»!
حالا از پس گذشت سالیان دراز می بینم چه خوب آیین و رسم زندگی را پدر و معلّم گرامیم به من آموخته ا ند . معلّمم به مرور به من یاد داد که چگونه قلم را در دستان کوچکم مهار کنم و با آن بزرگ ترین و بهترین واژه ها را بنویسم . واژه هایی مثل «آب»، «نان» مثل « با با »که خیلی دوستش داشتم . «بابایی» که برایم با خودش نان و آب می آورد ،چه کلمات زیبا و جاودانه ایی «آب، بابا، نان».
آنها تلاش کردند تا کم کم بفهمم که مدرسه هم خانه است وهم مدرسه ، نه مدرسه ی تنها، زیرا هم بابا دارد و هم آب و نان.
معلّمم به من یاد داد که چگونه بابا را هجّی کنم. هر چند بابا را بارها در خواب و بیداری صدا کرده بودم و خوب می شناختمش، امّا معلّمم بودکه به من یاد داد چگونه می توانم با هجّی کردن بابا او را سپاس گویم در حالی که پدرم بود که به من یاد داد تا فقط آب و نان و بابا را هجّی نکنم بلکه از خدایی که آب ونان و معّلمم هم داده سپاس گزاری کنم.
فریدون رئیسی دهکردی