صـدای پـای بـهار می آیـد ...
وقتش تمام شد...
باید خانه تکانی کنی دلت را...
سالی نو در پیش است...
فقط یادت باشد...
امسال دلت را اجاره نده ...
اگر کسی پیدا شد ارزشش را داشت...
به نامش بزن...
این آمدن و رفتن ها
دلت را فسوده می کند...
از قیمتش می افتد...
برف و یخ آب شد
چشمه ها شد روان
شد زمین رنگ رنگ
خنده زد آسمان
باز دنیای ما
شاد و پیروز شد
آمد، آمد بهار
عید نوروز شد
پر شد از بوی گل
کوچه ها، خانه ها
باز آغاز شد
رقص پروانه ها
باز هم پهن شد
سفره هفت سین
سبز شد، سرخ شد
هر کجای زمین
توی گوش جنگل صدای آمدن بهار پیچیده بود. دیگر کم کم زمستان باید خداحافظی می کرد و جای خودش را به بهار می داد. روزهای سرد و سخت زمستان می رفتند و روزهای گرم و قشنگ بهاری می آمدند. از پنجره های خانه، سوز و سرما فرار می کرد و نور مهربان خورشید مهمان خانه ها می شد. برفها کم کم آب می شدند و کلاه برفی کوهها، هر روز کوچک و کوچکتر می شد. چشمه ها پر آب می شدند و به دنبال رود، به راه می افتادند. دیگر فصل شنیدن چهچهه بلبلان شده بود و آسمان پُر بود از پرنده های نغمه خوان که بلند بلند سرود آمدن بهار را می خواندند. حیوانهای خواب آلوده جنگل، تازه از خواب زمستانی بیدار شده بودند و دوباره با یک بهار دیگر رو به رو می شدند. خلاصه، بهار آمده بود و با خودش شور و هیجان آورده بود.
آمدن بهار بر شما دوستان مهربان همیشه بهاری خجسته باد
گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن ر ا هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم شاید از باغچه ی کوچک اندیشه مان گل روید!