..................آمین.............کمی حرف دل
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب بارانی ها ..................آمین.............کمی حرف دل
آرشیو تاپیک

..................آمین.............کمی حرف دل

بارانی ها • 1392/12/09 @mb13
..................آمین.............کمی حرف دل

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ؟
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ
ﺷﻨﯿﺪﻡ ...
ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﺎﺷﻪ، ﻣﻨﻢ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ ؟
ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ ....
ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ ...
ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ " ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ "
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ ؟؟
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ؟؟
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ
ﮐﻨﻪ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﭼﺸﺎﻡ
ﺑﺎﺭﻭﻧﯿﻪ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻧﻔﺲ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ !!!
ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻠﺨﻢ ﺭﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯﻡ ﺑﮕﯿﺮ ...
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮐﻮدکیم رو
ﺑﻬﻢ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ...

میدونی بزرگ ترین موهبتی که خدا به آدم داده چیه؟....فراموشی .... پس فراموش کن!

درد یعنی...

سر ادم به همان سنگی بخورد ....

تنهایی

با تب تنهایی جانکاه خویش

زیر باران می سپارم راه خویش

سیل غم در سینه غوغا می کند

قطره دل میل دریا می کند

قطره تنها کجا ، دریا کجا

دور ماندم از رفیقان تا کجا

راه سوم!!

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود .

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست!!!

سکوتی ابدی

در پشت این بودنمان خفته است

برای مافات سالیانی

که ازدحام خوب و بد

گریبان هر کردارمان را گرفته بود

از آنجا

که تو ایستاده یی جهان فراخ مینماید

وازجغرافیای حیرانی من

تنگ وتاریک

راست بگو

تو دروغی

یا من ..........

می روم سراغ پرسه های هر روز زمستانی .. سراغ دلتنگی های زمستانی ، كه هنوز تمام نشده اند .. فصلی كه در قلبم شكوفه های سیب به ظهور نشست ! می روم کمی گم شوم ، در کوچه پس کوچه های دل ... پس کوچه های نا آشنایی ، که همه شان به هم راه دارند و هیچ وقت تمام نمی شوند .. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی خودت هم می شوی جزو گم شده ها .. امشب ، دل ، شكسته در بستر تنهایی دل .. می روم تا گم شوم در تاریکی شب های بی حوصله ی زمستانی .. انگار در هجوم ممتد سایه و سكوت سرد لحظه ها ، در نگاهم خاطره ها جان می گیرند .. انگار افکار تلخی برگستره ی ذهن قدم می گذارد . لحظه های جانگداز حسرت ، در حصار تنگ و بی روح می نشیند .. می خواهم خاطره ای باشم كه از یاد رفته ام .. می روم ، رنجور و بی آرزو ، در بطن سکوت جفای زمانه ، با غم فراق بشکنم .. چه دلتنگم امشب .. انگار شمعی در همین نزدیكی آرام آرام گریه می كند! من كه در چشمانم اشكی نشسته .. آرام و بی صدا میان رنگها گم می شوم .. چی بگم در ساحل ، كنار دریا، می گذارم پاهای خسته ام ، با نرمی شنها در هم بیامیزد .. می گذارم تا رد پایم بر ساحل بماند .. تا نبض خیس صبح ... تا ... وقتی برگشتم . ای كاش سلامم كهنه نباشد ... شایــــــــــــــــد!!! الهی ....
یه وقت هایی هست که احساس میکنی هیچ کس هیچ کس هیچ کس غیر از خدا نمیتونه کمکت کنه،

الان دقیقا تو چنین وضعیتی هستم.
خدایــــــــــــــــا؛ کمکم کن.
نذار اینجا تک و تنها بمونم!

جدی میگم.
حس میکنم تو یه دور باطلی شب و روز رو میگذرونم.
روز کار، شب خواب ... فردا باز دوباره: روز از نو روزی از نو.
حتی نمیذارن به شغلی که خودم دلم میخواد، «فکر بکنم».
شاید فکر میکنن هنوز چیزی نمیفهمم. چون اونا بزرگترن و من کوچکترین فرزند!
«پول» شده ورد زبونشون.
همش درآمد سایرین رو به رخم میکشن.
یعنی این که بقیه دارند ولی تو نداری.
میگن فردا میخوای ازدواج کنی. میلیون میلیون پول لازمه تا بخوای زندگی رو راه بندازی.
زندگی خرج داره. پول لازم داری. پس باید اونطوری که ما میگیم زندگی کنی.
وای.... تنها ارزش تو نظر مردم شده «پول».

ولی نه.
من تصمیم قاطع گرفته ام که این دور باطل زندگی گوسفندی! رو بشکنم.
نمیذارم دیگران با عقاید خودشون زندگی منو کنترل کنن.
میدونم که عرضه خیلی کارها تو زندگی رو دارم.
خدا رو شکر؛ اونقدر استعداد بهم داده که بتونم بهتر از این زندگی کنم.
میخوام زندگی خودم رو، همون جوری که خودم میخوام بسازم.
و خواهم ساخت.
به خودم قول میدم. قول مردونه!
خدایا فقط از تو کمک میخوام.