..................آمین.............کمی حرف دل
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ؟
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ
ﺷﻨﯿﺪﻡ ...
ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﺎﺷﻪ، ﻣﻨﻢ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ ؟
ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ ....
ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ ...
ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ " ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ "
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ ؟؟
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ؟؟
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ
ﮐﻨﻪ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﭼﺸﺎﻡ
ﺑﺎﺭﻭﻧﯿﻪ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻧﻔﺲ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ !!!
ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻠﺨﻢ ﺭﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯﻡ ﺑﮕﯿﺮ ...
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮐﻮدکیم رو ﺑﻬﻢ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ...
درد یعنی...
سر ادم به همان سنگی بخورد ....
تنهایی
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا می کند
قطره دل میل دریا می کند
قطره تنها کجا ، دریا کجا
دور ماندم از رفیقان تا کجا
راه سوم!!
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود .
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!!!
در پشت این بودنمان خفته است
برای مافات سالیانی
که ازدحام خوب و بد
گریبان هر کردارمان را گرفته بود
از آنجا
که تو ایستاده یی جهان فراخ مینماید
وازجغرافیای حیرانی من
تنگ وتاریک
راست بگو
تو دروغی
یا من ..........
الان دقیقا تو چنین وضعیتی هستم.
خدایــــــــــــــــا؛ کمکم کن.
نذار اینجا تک و تنها بمونم!
جدی میگم.
حس میکنم تو یه دور باطلی شب و روز رو میگذرونم.
روز کار، شب خواب ... فردا باز دوباره: روز از نو روزی از نو.
حتی نمیذارن به شغلی که خودم دلم میخواد، «فکر بکنم».
شاید فکر میکنن هنوز چیزی نمیفهمم. چون اونا بزرگترن و من کوچکترین فرزند!
«پول» شده ورد زبونشون.
همش درآمد سایرین رو به رخم میکشن.
یعنی این که بقیه دارند ولی تو نداری.
میگن فردا میخوای ازدواج کنی. میلیون میلیون پول لازمه تا بخوای زندگی رو راه بندازی.
زندگی خرج داره. پول لازم داری. پس باید اونطوری که ما میگیم زندگی کنی.
وای.... تنها ارزش تو نظر مردم شده «پول».
ولی نه.
من تصمیم قاطع گرفته ام که این دور باطل زندگی گوسفندی! رو بشکنم.
نمیذارم دیگران با عقاید خودشون زندگی منو کنترل کنن.
میدونم که عرضه خیلی کارها تو زندگی رو دارم.
خدا رو شکر؛ اونقدر استعداد بهم داده که بتونم بهتر از این زندگی کنم.
میخوام زندگی خودم رو، همون جوری که خودم میخوام بسازم.
و خواهم ساخت.
به خودم قول میدم. قول مردونه!
خدایا فقط از تو کمک میخوام.