فردا شده یا ....؟؟!!
شکسپیر:
همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو
دوسش داری
ردپایت نبود
آسمان نمی خندید
بن بست ها خوشحال ترین نسل زمین بودند
راه شیری از کهکشان نمی گذشت
زمین برای اولین بار علیه گالیله سخن می گفت
کودک احساسم تب داشت،هذیان میگفت خیالت تخت
یک روز
دقیقا نمی دانم کدام روز
اما شاید روزی حوالی تمام شدن دنیا
آنجا که مطمئن شوم
بعد از من
کسی تو را نخواهد داشت
از دلتنگی که هیچوقت عادت نبود
از دوست داشتنی که بند نیامد
از احساسی که حبس شد پشت نگاهم
و چشمهایت ...که هیچوقت گذرشان به من نخورد !
از پشتم که خمیده شد زیر بار این همه تنهایی
از دستانم که لرزیدند پشت نوشتن حرفهایم
از اشکهایم که چه گرم بودن وقت سرد بودنت
از نگرانی ام پشت جواب ندادن هایت
و بدتر از آن ... نبودنهایت
از آن آدم ضعیفی که ساخت از من ، غرورت ...
یک روز
قبل از دیر شدن
قبل از انتها
قبل از ، از دست رفتنم
حرفها دارم برایت ...
آنروز روز من است...
غزل برنامه ریزی...سالار عبدی از شاعران معاصر
برنامه ریزی می کنم تا رخنه در جانت کنم
چون شاعر آشفته ات ، قدری پریشانت کنم
کامل بپوشان سینه را از چشم شور بد نظر
تا من دوباره با شگردی بکر ، عریانت کنم
می پرسی از حد جنونم ... من جنونی مبهم ام
یک رنگ شو در عشق تا در شعر مهمانت کنم
چشمان بیمارت مرا آلودۀ خود کرده است
بنشین کنارم مست تا با بوسه درمانت کنم
جز من اگر عشق کسی را در دلت داری بگو
من می توانم لحظۀ اوّل پشیمانت کنم
آیینه ای در پیش رو آیینه ای در پشت سر
آیینه ای در زیر پا ... آیینه بارانت کنم
برنامه ریزی می کنی تا بشکنی قلب مرا
برنامه ریزی می کنم تا رخنه در جانت کنم..
همه تن چشم شد م، خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجود م،
شدم آن عا شق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو ،
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه ،محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید :تو به من گفتی :
- ( از این عشق حذر کن) !
لحظه ی چند بر این آب نظر کن ،
آب ،آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا ،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم : (حذر از عشق ! – ندانم)
سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم ،
نتوانم!
روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...)
باز گفتم که:( توصیادی ومن آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ،نتوانم !)
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ،ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید
یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عالم آزرده خبر هم ،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
"فریدون مشیری"
از دوســـت داشــتنــم مـی ترســد
از داشـتنـــم مــی تـرســـد
از نـداشـتنــم هــم مـی تـرســد
با اینـهمــه امـــا
مبـــادا گمـــان کنیـد مـــرد ِ
شـجــاعـــی نیـســـت
وطنـش بـــودم اگـــر
به خـاطـــر من می جنـگیــد
و مـــادرش اگـــر
به خـــاطـــرم
جـــان....
مـن امــا
هیـــچ کــس ش
نیـســـتـم!!!
"رویــا شاه حسـین زاده"
در سایه ی باد
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند
«نادرپور»
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ی جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده ی جرس کاروانیم
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانیم
ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتی که آتش بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
استاد شهریار
گاهی آنقدر منتظر می مانی که گمان میکنی وقتش است اما فقط از صبر خسته شده ای...
گاهی کسی تنها نشان کرده ی احساست می شود....
گاهی می خواهی شکل رابطه را عوض کنی اما فقط شکل راهت عوض می شود،کج می شود...
از این همه گاه و بی گاه دلم برای "حالم" می سوزد...
که هیچگاه نفهمید فردا شده یا هنوز حالیست که می گذرد...
"ف.ر"