معراج حضرت محمد(ص) قسمت اول
معراج حضرت محمد(ص) قسمت اول
درباره معراج :
در سالهاي آغازين بعثت رسول خدا و در همان زمان که اسلام، آرام آرام در شهر مکه رونق مي گرفت، معراج رسول خدا انجام گرفت.
جبرئيل که از سوي خدا آمده بود، با پيامبر همراه شد تا در يک شب، از مسجدالحرام به مسجد اقصي در بيت المقدس رفته و سپس از آن محل به آسمانها صعود کند.
پيامبر (ص) در آن شب، آثار عظمت خداوند را در پهنه ي آسمان مشاهده کرد و همان شب به مکه بازگشت و همه ي اين ماجرا، که داستاني فوق العاده شگرف و شگفت انگيز داشت، به اعجاز و لطف خداوند امکان يافت.
در دو سوره از سوره هاي قرآن مجيد به معراج پيامبر (ص) اشاره شده است و صدها حديث و روايت معتبر که در کتابهاي علمي اسلامي ضبط شده است، نکته هايي بسيار جالب و شنيدني از معراج رسول خدا را بازگو مي کند.
پيامبر (ص) پس از بازگشت از اين سفر اسرارآميز، گوشه اي از حوادث و مناظر شگفت انگيري را که ديده است، براي مردم نقل مي کند و بعد نيز، به هر مناسبتي که شايسته مي بيند، بعضي ديگر از ماجراهاي معراج را فاش مي سازد.
درباره ي معراج و اعتبار آن نزد مسلمانان، جاي هيچ انکار و ترديدي وجود ندارد. امام صادق (ع) درباره ي اهميت معراج مي فرمايد:
«کسي که سه چيز را منکر شود، از شيعيان ما نيست: معراج پيامبر، سوال در قبر و شفاعت را.»
و امام رضا (ع) نيز در همين باره مي فرمايد:
«کسي که به معراج پيامبر ايمان نياورد، رسالت و پيغمبري او را انکار کرده است.»
آغاز راه ...
مکه از مهتاب روشن بود. ماه، ميدان گسترده اي را پيموده بود؛ بر مخمل نرم و نيلي آسمان جلو رفته بود؛ تا اکنون که در شانه ي چپ آسمان فرو مي غلتيد. ستاره ها؛ هزار هزار ستاره، همه جاي آسمان را پوشانده بودند.
کوههاي بلند، در سايه ي وهم انگيزي نشسته بودند؛ سايه ي مهتاب آلوده شب، و سکوتي که آن شب، بي سابقه مي نمود، به اين وهم زيبا دامن مي زد.
در پناه درخشش ماه، آسمان و زمين همچون روز روشن بود و نوري به رنگ کاه، بر مکه پاشيده شده بود.
مردم چه مي کردند؟
شايد در خواب بودند. اگر هم کسي بيدار بود و جنبنده اي حرکت داشت، بي صدا بود و در سکوت.
پيامبر (ص)، نشسته بر بام خانه ي امّ هاني، غرق در انديشه هاي دور و دراز خويش، چشم بر آسمان دوخته بود:
اين، زيباترين جلوه از قدرت نمايي پروردگار بود که نگاه محمد را بيشتر از هر منظره اي به خود مشغول مي داشت. امّا نگاه محمّد بر آسمان، يک نگاه عادي و همچون شبهاي ديگر نبود؛ در نگاه او، نوعي انتظار مي درخشيد.
انتظار!
منتظر کسي بود پيامبر.
منتظر کي؟
نمي دانست.
او که منتظرش بود، چه هنگام مي آمد؟
نمي دانست.
بايد ... بايد که در همين شب از راه مي رسيد و مي آمد.
از کجا؟
شايد که از آسمان ...
و باز هم منتظر ماند.
پيامبر، لحظه اي پلک بر هم گذارد و بوي عطر دلچسبي را از نسيم ستاند و در همان موقع صدايي شنيد:
- امشب سفر عجيبي در پيش داري.
پيامبر چشم گشود: جبرئيل برابرش ايستاده بود. پرسيد:
- کجا؟
جبرئيل پاسخ داد:
- به نقاط مختلف عالم هستي.
- آيا به تنهايي سفر خواهم کرد؟
- نه؛ من مأمورم که با تو باشم. ما، در زمين و آسمان، سير خواهيم کرد.
خداوند، اراده کرده است تا پيامبر خودش را در آسمانها سير داده و او را از وسعت جهان آفرينش کاملاً آگاه گرداند و موجودات عجيب و چيزهايي را که هيچ چشمي نظيرش را نديده و هيچ گوشي وصف آنها را نشنيده است، نشان او دهد
سفر، با کمک کدام مَرکب انجام خواهد شد؟
بُراق.
بُراق، مَرکبي بهشتي است که براي رسول خدا آماده شده است و جبرئيل در همه جا همراه اين مرکب و سوارش خواهد بود.
بُراق، جثّه اي کوچکتر از اسب دارد؛
خلقتش به گونه اي است که هر گاه از مکاني پست به بلندي حرکت کند، دستهايش کوتاه و پاهايش بلند مي شود و اگر از مکان بلند به طرف پستي حرکت نمايد، دستهايش بلند و پاهايش کوتاه مي شود؛ تا پشت او در همه حال صاف باشد و به راکبش صدمه اي وارد نيايد.
بُراق مي تواند در آسمان پرواز کند؛ زيرا خدا چنين خواسته است.
هر گاه او در هوا به پرواز درآيد، به کمتر از يک ساعت، تمام عالم را سير خواهد کرد.
رسول خدا آماده شد تا بر پشت او سوار شود. اما بُراق که براي اولين بار مي خواست چنين تجربه اي داشته باشد، تمکين نمي کرد.
جبرئيل، او را آرام ساخت:
- از پيشينيان و کساني هم که بعد از او خواهند آمد، هيچ کس بر تو سوار نشده و نخواهد شد که برتر از اين پيامبر باشد.
براق آرام شد و رسول خدا بر پشت او نشست...
دیدار با پیامبران
زمان صعود به آسمان دوم فرا رسيد.
پيامبر (ص) در آسمان دوم، به دو مرد برخورد کرد که قيافه اي شبيه همديگر داشتند.
جبرئيل به رسول خدا گفت:
- اينها يحيي (ع) و عيسي (ع) هستند.
عيسي، او که خداوند بزرگ اراده کرد تا در اين جهان خاکي نميرد و زنده به نزد خويش فراخواندش و درباره اش گفت: «درود بر او؛ روزي که از مريم زاده شد و روزي که روح او به نزد پروردگار رود و روزي که ديگر بار زنده از خاک برخيزد.»
آن ديگري؛ يحيي، عطيه اي که پروردگار به زکرّياي پيامبر عرضه داشت.
زکرّيا، نود سال عمر کرده بود و هنوز هم آرزوي فرزند داشت. اما اراده ي خدا بر اين بود که او فرزندي نداشته باشد.
مريم که مادر عيسي (ع) بود و توسط زکرّيا مراقبت و پرستاري مي شد، بي آنکه ازدواج کند، صاحب نوزادي –عيسي (ع)- شد و همين اعجاز وقتي به چشم زکرّيا خورد، حسرت او را در داشتن يک فرزند، ده چندان کرد و از دلش گذشت که خداوند را بخواند و از او بخواهد تا فرزندي به او و همسرش عطا کند.
و پروردگار مهربان به زکرّيا مژده داد: «بشارت به تو مي دهيم به پسري که نامش يحيي است ....».
رسول خدا به آنها سلام کرد.
يحيي و عيسي نيز، بر پيامبر سلام کردند و برايش مغفرت طلب نمودند.
رسول خدا هم براي آنها مغفرت طلبيد و از آنها گذشت.
در آسمان سوم، پيامبر به مردي برخورد کرد که چهره اش فوق العاده زيبا و جذاب بود. چهره ي او در ميان چهره ي افراد ديگري که پيامبر ديده بود، حالت ماه شب چهارده را با ستارگاني آسماني داشت.
پيامبر از جبرئيل پرسيد:
- او کيست؟
جبرئيل گفت:
- برادرت، يوسف (ع) است.
باز هم ميان پيامبر (ص) و يوسف (ع)، سلام و طلب استغفار بر يکديگر انجام گرفت.
سپس فرشتگاني که در حال عبادت پروردگار بودند، برابر نگاه پيامبر ظاهر شدند. اين فرشتگان، هر کدام با صداهاي مختلف، خداوند را تسبيح مي کردند.
رسول خدا در آسمان دوم نيز، به دسته اي از فرشتگان برخورده بود که همچون اين گروه به ستايش آفريدگار مشغول بودند و هر دو گروه از اين فرشتگان، محمد و امت او را به خير و رستگاري بشارت داده بودند.
در آسمان چهارم، رسول خدا با ادريس (ع) ملاقات کرد.
ادريس (ع)؛ او که فرمان خداوند را براي فرمانرواي ظالم سرزمينش برد و وعده ي ذلّت و هلاکت را به او رسانيد. اما فرمانرواي ظالم تصميم به قتل او گرفت و خداوند براي حفظ جان پيامبرش، فرمان داد تا او شهر را ترک کرده و به غاري در بيابان پناه ببرد.
بيست سال گذشت و ادريس دور از ديگران و بيرون از شهر به عبادت و راز و نياز با پروردگار مشغول بود. در اين زمان، فرمانرواي ظالم هلاک گرديده و خشکسالي بر شهر دامن انداخته بود.
پس از اين مدت طولاني، خداوند به ادريس فرمان داد: «حالا به شهر خويش بازگرد و از ما طلب باران کن؛ زيرا مردم شهر دست نياز به سوي ما گشوده اند ...»
ادريس با دريافت اين فرمان، از غار بيرون آمد و به شهر خويش بازگشت، و بارانِ رحمت الهي بر آن مردم و زمين خشکيده ي آنان فرو باريد.
رسول خدا و ادريس بر هم سلام کرده و براي يکديگر مغفرت طلبيدند.
در اين آسمان نيز، انبوه فرشتگان همچون ديگراني که پيامبر قبلاً ديده بود، به عبادت خداوند مشغول بودند.
در آسمان پنجم، پيرمردي سالخورده که چشماني درشت و نافذ داشت، به استقبال پيامبر آمد. در اطراف پيرمرد، عده ي زيادي از پيروانش ايستاده بودند؛ به گونه اي که پيامبر از کثرت آنها خوشش آمد و از جبرئيل پرسيد:
- اين پيرمرد کيست؟
جبرئيل گفت:
- او پيامبري است که امتش دوستش داشتند. او، هارون پسر عمران است.
وقتي موسي (ع) از خداوند درخواست کرد تا برادرش –هارون- را وصي و جانشين و پشتيبان او قرار دهد، خداوند دعاي موسي را اجابت کرد و هارون را وزير و پشتيبان او قرار داد.
آنچه ميان رسول خدا (ص) و پيامبران تا آن زمان گذشته بود، ميان رسول خدا و هارون نيز گذشت.
و باز هم فرشتگان بي شماري که در اين آسمان به خشوع و عبادت پروردگار مشغول بودند، از برابر نگاه پيامبر (ص) گذشتند.
در آسمان ششم، مردي بلند قامت و گندمگون به استقبال پيامبر آمد. او با صدايي آرام مي گفت:
- بني اسرائيل گمان کردند که من عزيزترين و محترم ترين انسان نزد پروردگار هستم؛ اما اين مرد- اشاره به پيامبر (ص)- نزد خداوند از من گرامي تر است.
رسول خدا از جبرئيل پرسيد:
- او کيست؟
جبرئيل جواب داد:
- او، برادرت موسي بن عمران است.
باز هم سلام و طلب استغفار ميان پيامبر و موسي (ع) انجام گرفت و بعد از آن، دوباره گروه کثيري از فرشتگان الهي ديده شدند که در حال عبادت و خشوع براي پروردگار بودند.
در همين آسمان، مردي بر کرسي نشسته بود و موي سر و ريش او جوگندمي مي نمود.
نظر به گذشتگان:
در اين سفر آسماني، مناظري مختلف و گوناگون در مقابل نگاه پيامبر ظاهر مي شد؛ مناظري که رسول خدا را به هراس و اندوه دچار مي ساخت و مناظر ديگري که سرور و شادماني را در قلب او پديدار مي کرد.
يکي از مناظري که باعث ناراحتي و اندوه رسول خدا گرديد، برخورد او با گروهي از مردم بود که به طرز دردناکي شکنجه مي ديدند: جمعيتي که لبهايشان را با قيچي هاي آتشين مي بريدند؛ اما بلافاصله گوشت و پوست سالم به جاي آن مي روييد و دوباره، کار قيچي کردن و روييدن گوشت و پوست، تکرار مي شد.
رسول خدا از جبرئيل پرسيد:
- اينها را چرا شکنجه مي کنند؟
جبرئيل گفت:
- اين مردم، خطيب و سخنگوياني هستند که به مردم حرفي مي زنند و خودشان عمل نمي کنند.
اين نوع مجازات و شکنجه، تمثيلي برزخي از نتايج اعمال انسانها در تمام زمانها بود و عذاب آماده شده براي خطاکاران از امت مسلمان را مجسم مي ساخت.
رسول خدا که بيش از هر انسان ديگري، بر امت خويش دلسوزي داشت، وقتي اين نوع عذابها را که در انتظار گناهکاران امتش بود، مشاهده مي کرد، اندوه و غصه اش چند برابر افزوده مي شد.
در سفر معراج، رسول خدا صحنه هايي زيبا و دوست داشتني هم ديده است.
در جايي از آسمان، ناگهان بويي خوش به مشام پيامبر رسيد که روح افزا و دلنشين بود. او پرسيد:
- اين بوي خوش، از کيست؟
جبرئيل گفت:
- بوي آرايشگر خانواده ي فرعون است.
آرايشگر خانواده ي فرعون، زني از نسل خدا پرستان.
رسول خدا او را به ياد آورد و داستان فداکاري و حقگويي آن زن آرايشگر، از برابر نگاه ذهنش گذشت:
آن روز، آرايشگر در کاخ فرعون بود و مشغول شانه زدن به گيسوان دختر فرعون، که ناگهان لرزشي در اندام خويش احساس کرد و دستش لرزيد. انگشتان هنرمندش که لا به لاي موي بلند دختر فرعون پيچ و تاب مي خورد و هر تار اضافه اي را به دم قيچي و تيغ مي سپرد، بي حس شد و قيچي از دستش به زمين افتاد:
- بسم الله
اين کلام آرايشگر بود که به هنگام برداشتن قيچي از زمين، بر زبان آورد.
دختر فرعون با شنيدن کلام آرايشگر، فکر تلخ و گزنده اي از ذهنش گذشت. اما بلافاصله براي اينکه آن فکر را از سرش بيرون کند، به آرامي در گوش آرايشگر گفت:
- آيا مقصود تو، پدر من بود؟
آرايشگر گفت:
- مقصودم، پروردگار خودم بود؛ او که پروردگار تو و پدرت نيز مي باشد.
دختر فرعون صدايش را بلندتر کرد و با تهديد در کلام گفت:
- آيا تو غير از پدر من، پروردگار جداگانه اي داري؟
آرايشگر با خونسردي و اطمينان در کار خويش گفت:
- آري؛ پروردگارم کسي است که پدر تو را هم آفريده است.
دختر فرعون که از شدت خشم رنگ باخته بود، با صدايي بريده و لرزه دار، گفت:
- به پدرم مي گويم.
آرايشگر با قاطعيت جواب داد:
- بگو.
دختر فرعون که بيش از آن نمي توانست حتي يک دم هم آرام بگيرد، پيش پدر رفت و ماجرا را تعريف کرد.
فرعون، زن آرايشگر را به حضور طلبيد و در حالي که با خشم و غيظ به او نگاه مي کرد، گفت:
- بگو ببينم آيا تو غير از من، خدايي داري؟
آرايشگر با همان آرامش که به دختر جواب داده بود، با پدر هم صحبت کرد:
- پروردگار من و تو، خدايي است که در آسمانهاست.
جاي بحث و گفت و گوي بيش از اين وجود نداشت. فرعون، با همين محاکمه ي کوتاه مي دانست که چه مجازاتي را بايد بر زن آرايشگر تحميل کند. يکي از جديدترين روشهاي شکنجه که مأموران او اختراع کرده بودند، در مورد آن زن، بايد اجرا مي شد.
شکنجه گران فرعون، هميشه دست به کار بودند تا جديدترين و مخوف ترين ابزار و روش شکنجه را ابداع کنند.
چرا؟
مردمي که بايد خداي خويش را انکار کنند و بنده اي همچون خود را به خدايي پرستش نمايند، حتماً هم بايد ترس و هراسي عظيم داشته باشند. ترس و هراس از مرگ؛ مرگي که همراه با درد و سختي باشد، بدترين مرگهاست.
اين مردم، تاکنون به اطاعت از فرعون پا بر جا بوده اند و بايد که فرمانبرداري آنها ادامه مي يافت.
فرعون با همين انديشه، دستور داد تا آخرين ابزار شکنجه را حاضر کنند.
شکنجه گران، مجسمه اي به شکل گاو ساخته بودند که از جنس مس بود. بر تنه ي اين مجسمه دريچه اي قرار داده بودند که يک آدم مي توانست از آن عبور کرده و داخل شکم گاو مسين بشود.
وقتي مجرم بيچاره اي را از راه همين دريچه به شکم گاو وارد مي کردند، دريچه را مي بستند و بعد هم، چندين اجاق هيزمي زير شکم گاو قرار مي دادند و هيزمها را آتش مي زدند.
با گذشت چند دقيقه، فلز مس که حرارت به خود مي گرفت و به شدت داغ مي شد، آرام آرام بدن محکوم را مي سوزاند و او را زجرکش مي کرد.
اين آخرين ابزار مرگ را در مقابل فرعون قرار دادند و سپس سه آتشدان نقره اي رنگ، زير آن گذاشتند. بعد نوبت به خدمتگزاري رسيد که با يک سيني بزرگ از هيزم خرد شده، آمد و سه آتشدان را پر از هيزم خشک کرد.
فرعون که در تمام اين مدت به قدم زدن مشغول بود و گهگاه نيز با حرص و خشم، چنگ در موي صورتش مي دوانيد، نگاه به آرايشگر انداخت و گفت:
- اي بدبخت! آيا دلت به حال بچه هاي خودت نمي سوزد؟
زن با شجاعتي همچون مردان مجاهد، پاسخ داد:
- فقط در برابر پروردگارم، هراس و بيم دارم و بچه هايم را نيز به پروردگار يکتا مي سپرم.
فرعون که فکر مي کرد نقطه ضعف زن آرايشگر، بچه هاي او هستند و از سوي ديگر مي پنداشت که زن با مشاهده ي گاو مسين و سرنوشت رعب آوري که در انتظار اوست، تغيير عقيده خواهد داد، وقتي پاسخ دندان شکن او را شنيد، صدايي نعره گونه از خودش بيرون داد:
- بچه هايش را بياوريد.
يکي از خدمتگزاران با عجله جواب داد:
- اطاعت مي شود قربان!
فرعون با همان خشم فرياد کشيد:
- خيلي زود؛ عجله کنيد.
وقتي بچه هاي آرايشگر را حاضر ساختند، فرعون دستور داد تا ابتدا بچه ها و سپس خود آن زن را در داخل شکم گاو قرار دهند.
زن آرايشگر با شنيدن فرمان فرعون گفت:
- حاجتي به تو دارم.
فرعون پرسيد:
- حاجتت چيست؟
زن گفت:
- وقتي کار سوزاندن ما تمام شد، دستور بده تا استخوانهاي ما را دفن کنند.
فرعون گفت:
- اين کار را مي کنم؛ زيرا تو به گردن ما حق داري.
وقتي نوبت به طفل شيرخواره ي آن زن رسيد، مادر فريادي کشيد و ناله زد.
طفل نوزاد که قدرت سخن گفتن نداشت، به اذن پروردگار زبان گشود و گفت:
- مادر! دل قوي دار که تو بر حق هستي.
زندگي توحيدي آن خانواده، با سرعت يک پلک بر هم نهادن، از انديشه پيامبر گذشت. هر چند که آرايشگر و فرزندانش با آغوش باز، مجازات سختي را پذيرفتند؛ اما اکنون جايگاه شايسته و مقامي سزاوار، نزد پروردگار يافته بودند.
از سوي ديگر، با اين سفر عجيب و بي سابقه ي پيامبر خدا، در آسمانها نيز غوغايي بر پا شده بود.
هنوز تاپیک کامل نشده فردا کاملش میکنم
بعد از مشاهده ي درخت طوبي و ميوه چيني از آن درخت بهشتي، گردش و سير پيامبر در بهشت ادامه مي يابد.
درختان بهشتي، اگر چه همگي زيبا و شگفت انگيز هستند و هر چند که شادابي و طراوت و ميوه هاي اين درختان، مي تواند سالهاي سال، نگاه را مجذوب تماشاي خودش بنمايد، اما در ميان همين درختان سرسبز و پر طراوت، درختاني برتر و زيباتر ديده مي شدند.
درخت بعدي، درخت سدره المنتهي نام داشت و پيامبر از آن درخت نيز عبور کرد.
سدره المنتهي، چنان عظيم و شگفت انگيز مي نماياند و بر شاخه هاي رنگارنگش، انواع و اقسام ميوه هاي بهشتي وجود داشت ...
قسمت چهاردهم
بازگویی سفر به مردم
رسول خدا نماز صبح خويش را در مکه خواند و منتظر شد تا مردم از خانه هاي خودشان بيرون بيايند و خبر مهم او را بشنوند:
- اي مردم! خداوند، ديشب مرا به بيت المقدس برد و آثار انبيا و منزلهاي آنها را نشانم داد.
با شنيدن اين سخن پيامبر، ابتدا سکوتي بهت انگيز ميان مردم پديدار گرديد. سپس، نجواهايي که خشم آلود به نظر مي آمد، شنيده شد.
ابوجهل که در قساوت و شقاوت نسبت به پيامبر و عقايد او شهرت بسياري داشت، با صداي بلند خنديد. مشرکان ديگري هم که دورادور ايستاده بودند، خنديدند.
«چه حرفي مي زند اين محمد! اکنون، فرصت خوبي دست داده است که او را رسوا کنم و درغگويي اش را فاش سازم!»
اثبات صحت گفتار
صبح روز بعد، اهالي مکه که زودتر از هميشه بيدار شده بودند، پشت دروازه ي ورودي شهر ايستادند و منتظر ماندند.
هنوز خورشيد طلوع نکرده بود که طليعه ي کاروانيان نمودار شد، در حالي که شتري خاکستري رنگ، پيشاپيش و جلوتر از ديگران خود را به دروازه ي مکه مي رسانيد.
جلودار کاروان وقتي نزديک جمعيت رسيد، از اجتماع مردم نگران شد و علت را پرسيد؛ اما بي آنکه جواب او را بدهند، پرسيدند:
- شب گذشته در کجا بار افکنده بوديد؟
او همان مکاني را نام برد، که پيامبر (ص) گفته بود.