مولانا

مولانا

بزرگان، شعرا و نویسندگان • 1392/12/01 @taitan
مولانا

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او زشادی عار می آید

مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

چه نور است این چه تاب است این چه ماه و آفتاب است این

مگر آن یار خلوت جو ز کوه وغار می آید

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی

علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

غلط گفتم ، غلط گفتم ، که این اوراق شعر من

ز شرم آن پریچهره به استغفار می آید

میل هواش می کنم طال بقاش می زنم حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم از دل و جان شکسته‌ام بر سر ره نشسته‌ام قافله خیال را بهر لقاش می زنم غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمش هر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ را زخمه به کف گرفته‌ام همچو سه تاش می زنم دل که خرید جوهری از تک حوض کوثری خفت و بها نمی‌دهد بهر بهاش می زنم شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشم چون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم لذت تازیانه‌ام کی برسد به لاشه‌اش چون که گمان برد که من بهر فناش می زنم گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بود چونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنی گفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم هر رگ این رباب را ناله نو نوای نو تا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم در دل هر فغان او چاشنی سرشته‌ام تا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم خشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زند من به سخاش می کشم من به عطاش می زنم سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی‌رسد دل که هوای ما کند همچو هواش می زنم خامش باش زین حنین پرده راست نیست این راه شماست این نوا پیش شماش می زنم