فقط برای خودم مینویسم نه تو...
نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند.
من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم .
آرام می بارد، بی صدا مینشیند ، با خود سکوت را به همراه می آورد
بی صدا و آرام رنگ دنیا را سفید میکند
کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا دیگر نبینم سیاهی های این زندگی را
تا ببینم همه چیز به رنگ سفید است ، آرامش من در همین است
کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا وقتی قدم میزنم
زیر پاهایم نرمی زمین را حس کنم
حس کنم سبک شده ام ، انگار که در حال پروازم
کاش همیشه روزهایم برفی باشد
تا نبینم سیاهی ها را ، نبینم بی وفایی ها را...
کاش همیشه روزهایم برفی باشد تا به جای آدمهای بی وفا
آدم برفی ها را ببینم چون که دلهایشان پاک است
مثل ما از جنس خاک نیستند ، بی مرام نیستند
قلبشان یکرنگ به رنگ سفید است ، مثل ما آدمها هزار رنگ نیستند
کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا برف ها بپوشانند درختان را
تا نبینم دیگر شاخه های خشکیده را، من که تحمل ندارم ببینم گل های پژمرده را
آرام می بارد ، بی صدا مینشیند ، همه ی زشتی ها را در زیر خود پنهان میکند
تا دنیا رنگ تازه ای را به خود بگیرد
تا حس کنم دنیای دیگری است ، اینجا جای دیگریست
کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا در دلم تنها حرفی باشد
که در سکوت بارش آرام برف در کوچه باغها قدم بزنم و زمزمه کنم کلام آرامش را
تا از همه چیز و همه کس دور باشم ، تنها خودم باشم و سکوت و سکوت
کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، کاش همیشه همنشین من یک آدم برفی باشد
با اینکه خیلی سرد است مثل یخ ، اما دلش گرم گرم است
بر عکس ما آدمها که تنمان داغ است و دلهایمان سرد.....
در عشق هر چه لذت بردم و به آسمانها رفتم
آخرش به غم رسیدم و بالم شکست و بر زمین افتادم
عشق بی مرام است ، با دل ها ناسازگار است
اولش دنیایی است و آخرش مثل یک غده سرطان است
قلبم را به چه کسی بسپارم که درک داشته باشد؟
قلبم را به چه کسی بسپارم که قدرش را بداند
هر چه ایمان آوردم به این و آن ، آنها میشدند بلای جان
قلبم را به چه کسی بسپارم که وفادار بماند
تنها به خاطر خودم با من بماند
نه اینکه امروز را بگوید دوستم دارد و فردا شعر رفتن را برایم بخواند
در عشق هر چه سوختم و نشستم و به انتظار ماندم
آخرش به کویری رسیدم که باز هم در حسرت باران محبت ماندم
عشق بی وفا است ، اولش پر از شور و شوق ،
آخرش مثل قلب من آرام و بی صدا مرد....
کار من و دلم از عاشقی گذشته ، آنقدر این دنیا بی وفاست
که تمام پل ها را در بین ما شکسته
قلبم را به چه کسی بسپارم تا به من آرامش دهد ؟
من و تنهایی و عالمی که دارم در این دنیا ،
صد ها برابر ارزش دارد نسبت به این عشق ها در این دنیا
و آن عشقی که ما به دنبال آن میگردیم ،
رفت و تمام شد و افسانه ای شد و اینک ما از آن میخندیم
نه نمیخواهم بشنوم که تو با بقیه فرق داری
نه میخواهم بشنوم که همیشه با دلم میمانی
تو هم مثل قصه خیالی عشق را میخوانی ، که فکر میکنی میتوانی عاشقم بمانی
بیخیال شو ، من کتاب عشق را برای همیشه بسته ام ،
چون از این شکستن ها خیلی خسته ام...
بگذریم از این ویرانه ، تو با خودت هم نمیمانی
آمده ای که احساس مرا به بازی بگیری ، یا به قول خودت برایم بمیری
اسیرت نمیشوم تا عذابم دهی ، اگر میگویی تنها مال منی
پس چرا آغوشت بر روی همه باز است چرا چهره ات برای همه ناز است
من سرگرمی تو نیستم ، دلی دارم که تنهاست ، تو هم نباشی همیشه با خداست
فکر نکن در دام تو می افتم ، اگر اینگونه بود تا به امروز میسوختم
میسوختم و فردا خاکستری از قلبم میماند که حتی کسی به سویش هم نمی آمد
خودم را برای تو نمیدانم ، تویی که برای همه هستی
لبانت هزار طعم میدهد، آغوشت بوی عطر همه را میدهد ! مرا برای چه میخواهی؟
منی که از عشق فراری ام ، تویی که عشق را با هوس اشتباه گرفته ای
تو نمیخواهی تنها با عشق باشی ، تو میخواهی در حال عشق باشی…
در مرام ما نیست این بازی ها ، تو آمده ای راهی را که راه من از آن جداست
مرام و معرفتت برای آنهایی که همیشه در بسترشان هستی
وفایت برای آنهایی که نمیگویند بی وفایی
چون دائما در حال بوسه دادن و گرفتن از آنهایی
من و دلم هم عالمی دارند در همین دنیای تو
نه بی وفا هستیم و نه می افتیم به دست و پای امثال تو
در آغوش این و آن بوده ای و مرا برای چه میخواهی
یک بار هم نگفتی تو تنها برای دلم میمانی
ما نشدیم مثل دیگران ، دنیا همین است ، دلم هم شاهد این حیله گران
شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام
کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد
این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را
باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا
شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم
من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار…
کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی
کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی
همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند
آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته
هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای
موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها
نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟
مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده
چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی
انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….
کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن ...
-------
ياد خنده هاشون
ياد گريه هاشون
ياد تيكه كلاماشون
ياد بوي عطرشون
ياد نوع نگاهشون
ياد گرمي دستاشون
ياد بانمكياشون
ياد ..........
بياييد نذاريم دير بشه
گاهي خيلي زود دير ميشه
من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟...
شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ….وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی...صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند…ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . ....