دلم برات تنگ شده
نگاهی مهربان اما خسته
کمری که از درد روزگار خمیده
قلبی پر از محبت که از زخم های بسیار شکسته
به یاد می آورم هر روز و هر ساعت
تنها چهار سالم بود
نگران و ناراحت از زمین خوردن های بچگی روی زمین نشسته
و چشمانی خیس
نگاه تند مادر که دعوا میکرد چرا مراقب نبوده ای و لب ورچیدنهایم
و تو با نگاهی پر از خشم به سویش می آمدی و در حین اینکه
با آرامش به آغوشم میکشیدی با مادرم دعوا کردی و گفتی
سحر من و دعوا نکن و با عشق با همان دستان لرزان
اشکهایم را پاک میکردی و میگفتی:این نوه نازنین من است
هیچ کس حق ندارد غمی بر دل کوچکش بگذارد
و من آرام و آسوده خود را به آغوشت میسپردم و به خواب میرفتم
پدر بزرگ خوبم چه زود پر کشیدی و به آسمان رفتی
چقدر جایت در بین مهمانی هایمان خالی است
کجایی تا ببینی سحر کوچکت را به زخم های بسیار ویران کردند
پدر بزرگ مهربانم
دیگر سر زانو هایم زخمی نیست
اما.....
بر قلبم زخم های عمیقی به جا گذاشته اند
کجایی تا باز به آغوشت پناه بیاورم
و تو دوباره و دوباره و دوباره
با تمام آدمها دعوا میکردی و
میگفتی:حق ندارید سحر نازنین مرا آزار دهید
بهترین پدر بزرگ دنیا خودت میدانی
با چشمانی بارانی و دلی خون مینویسم
دلم برات تنگ شده پدربزرگ