حرف دل من
به نام خدای تنهایی که من و تو تنهاییم تنها نذاشت..
امشب
در کُنجِ بسترِ تب آلودم
یادواره ی غزل هایِ کهنه را ،
به سوگ می نشینم ...
امشب
در اوهامِ فرسوده ی خویش ،
بی آنکه نایِ سخن باشدم به تن ،
از خویش می گریزم
و با تو می پیوندم
ای ماهِ در پیاله ی حوضچه !
دلتنگی هایم را دوباره پهن کردی ،
و شعرهایم جاری شدند میانِ این همه تنهایی .
تو که بروی !
دیگر چه کسی می ماند برایِ این همه بیقراری ...
در گوشم آرام گفتی " برو "
من می روم !
پشتِ یک سیاهی تاریک ،
تا دوباره آغاز شود روزهایِ خاموشم .
نورها را با خودت ببر
و مرا در هیجانِ ندیدن ها ، تنها بگذار .
اینجا
یک بغض ، گلویم را می فشارد ،
و من مانده ام و دست هایی که خالی است .
شعرهایم را دوست بدار خوبِ من !
برایِ تو می گویم
تنها برایِ تو
که دیگر نیستی ...
کاش ، به همان اندازه ای که از حرف مردم میترسیم،
از تو می ترسیدیم ...
که اگر اینگونه بود دنیای ما دنیای دیگری بود ،
و آخرت ما آخرت دیگری ...
کاش ...
ایشالا هزار سال زنده باشی
اما کاشکی میگفتن ایشالا تا آخر عمرت زنده باشی...مگه زنده بودن تنها نفس کشیدنه؟!...
که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ...
یاد گرفته ام
که بشنوم: تا فردا ...
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
امشب من سکوت میکنم تو فریاد بکش
کسی برای اشک تو دلیل نمیخواهد
اما اگر من گریه کنم باید هزار بهانه برای گریه هایم بیاورم
امشب من بغض میکنم تو بجای من ببار
که هیچ کدام از واژه هایش مترادف این “دلتنگی”های لعنتی نمیشود
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد !
درد دارد…