از چهارمحال تا چابهار

از چهارمحال تا چابهار

جونقان • 1392/11/26 @ehsan4256
از چهارمحال تا چابهار

از چهارمحال تا چابهار

ز خلاطه این قصه آغاز شد که بر چابهار پای من باز شد

رفیقی به من گفت:در چابهار بود ده تومن؛صد تومن تا هزار!!

چنان حیرتی کردم از این سخن که سوی کویر آمدم از چمن

به صد شوق تا چابهار آمدیم به فریاد و ذوق و هوار آمدیم

ز کرمان و بم ما گذشتیم؛ زود رسیدیم تا ((راسک))کانون دود

دم صبح ما آمدیم بهر کار رسیدیم تا منزل میر شکار

گروهی بتون ریز از جونقان شب و روز درگیرکار ؛چون یلان

همه دوستان در رکاب بتون برای کف و سقف و فونداسیون

خلاطه بود دستگاهی مهیب واروانه اش بس عجیب و غریب

صدایش خفن باشد و پر غرور بریزد کف و سقف ؛ دهها کرور

خلاطه چو روشن شود روز کار کند رستم پهلوان هم ؛ فرار

تو از رستم زال کمتر نه ای اگر تن به کار خلاطه دهی

دریور: بود شخص عالیمقام نه سروان و سرگرد؛ سرهنگ تمام

و اروانه کش مثل یک گرگ پیر بتون را کند پاره مانند شیر

شن و ماسه ریزان چو سرباز صفر کنند کار در تیر و مرداد و مهر

به چشم خودم دیدم آن ماسه ریز ز کار خلاطه شده او؛ مریض

زند داد و فریاد در هر زمان دریور کند خام با صد زبان

دریور! ملولم ؛ کمی کندتر سلو کن تو خلاطه را تندتر

که امروز من خسته گشتم اساس زنم آخر کار؛ هفتاد شاس

دریور زند داد: پر کن پسر ! فقط پنج دول مانده ای شیر نر

کنون توی پاکت فقط شن بریز به من چه ؟ اگر لشکری شد مریض

بینداز سیمان؛ مراد بلوچ ! به قربان آن کله و چشم لوچ

و اروانه کش روی سقف است و بام چرا ای رفیق ؛تو نداری هوام؟

دریور چنان داد هم میزند: ببین آبروی مرا می برد

صاحابکاره دی؛سویی آچه اوقل بوجور سو گله ؛ایشومز اوله ول

حمید هی! سلو کن؛ کری او نیا ز ناتور بپرس ؛ په کجه ره پیا؟

@@@@@@@@@@@@@@@@@@

خلاصه چنین بود احوال ما و این شعر من؛ یادی از حال ما

به دریای عمان قسم خسته ام به اینده ی خویش دل بسته ام

که من بیست سال علم اندوختم ولی در کنار بتون سوختم

جهانگیرم و بچه ی جونقان بود جونقان؛ شهر نام آوران

خدا بر جهان یک جهانگیر داد که او هم به خلاطه ها گیر داد

و این شعر از بهر طنز گفته ام و افسردگی از دلم رفته ام

به دنبال علمیم و دانش همه گروهی به داس و یکی هم رمه

بود تنبلی ؛ نکبت و دار ما سلحشوری و علم هم؛ کار ما

بود جونقان شهر نام آوران برو افتخار آفرین ای جوان!