از چهارمحال تا چابهار
از چهارمحال تا چابهار
ز خلاطه این قصه آغاز شد که بر چابهار پای من باز شد
رفیقی به من گفت:در چابهار بود ده تومن؛صد تومن تا هزار!!
چنان حیرتی کردم از این سخن که سوی کویر آمدم از چمن
به صد شوق تا چابهار آمدیم به فریاد و ذوق و هوار آمدیم
ز کرمان و بم ما گذشتیم؛ زود رسیدیم تا ((راسک))کانون دود
دم صبح ما آمدیم بهر کار رسیدیم تا منزل میر شکار
گروهی بتون ریز از جونقان شب و روز درگیرکار ؛چون یلان
همه دوستان در رکاب بتون برای کف و سقف و فونداسیون
خلاطه بود دستگاهی مهیب واروانه اش بس عجیب و غریب
صدایش خفن باشد و پر غرور بریزد کف و سقف ؛ دهها کرور
خلاطه چو روشن شود روز کار کند رستم پهلوان هم ؛ فرار
تو از رستم زال کمتر نه ای اگر تن به کار خلاطه دهی
دریور: بود شخص عالیمقام نه سروان و سرگرد؛ سرهنگ تمام
و اروانه کش مثل یک گرگ پیر بتون را کند پاره مانند شیر
شن و ماسه ریزان چو سرباز صفر کنند کار در تیر و مرداد و مهر
به چشم خودم دیدم آن ماسه ریز ز کار خلاطه شده او؛ مریض
زند داد و فریاد در هر زمان دریور کند خام با صد زبان
دریور! ملولم ؛ کمی کندتر سلو کن تو خلاطه را تندتر
که امروز من خسته گشتم اساس زنم آخر کار؛ هفتاد شاس
دریور زند داد: پر کن پسر ! فقط پنج دول مانده ای شیر نر
کنون توی پاکت فقط شن بریز به من چه ؟ اگر لشکری شد مریض
بینداز سیمان؛ مراد بلوچ ! به قربان آن کله و چشم لوچ
و اروانه کش روی سقف است و بام چرا ای رفیق ؛تو نداری هوام؟
دریور چنان داد هم میزند: ببین آبروی مرا می برد
صاحابکاره دی؛سویی آچه اوقل بوجور سو گله ؛ایشومز اوله ول
حمید هی! سلو کن؛ کری او نیا ز ناتور بپرس ؛ په کجه ره پیا؟
@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خلاصه چنین بود احوال ما و این شعر من؛ یادی از حال ما
به دریای عمان قسم خسته ام به اینده ی خویش دل بسته ام
که من بیست سال علم اندوختم ولی در کنار بتون سوختم
جهانگیرم و بچه ی جونقان بود جونقان؛ شهر نام آوران
خدا بر جهان یک جهانگیر داد که او هم به خلاطه ها گیر داد
و این شعر از بهر طنز گفته ام و افسردگی از دلم رفته ام
به دنبال علمیم و دانش همه گروهی به داس و یکی هم رمه
بود تنبلی ؛ نکبت و دار ما سلحشوری و علم هم؛ کار ما
بود جونقان شهر نام آوران برو افتخار آفرین ای جوان!
شاعر کی بود؟