چوپان دروغگو یا راستگو ؟؟؟؟؟
چوپان دروغگو یا راستگو ؟؟؟؟؟
بنام خدا
این داستان برگرفته از چوپان دروغگو کلاس دوم دبستان هست ولی از نظر من امیدوارم خوب از آب در بیاد
بنام خدا
روزی روزگاری در دهی مرد تنهایی زندگی می کرد فقیر و تهی دست او مشغول چوپانی بود هر روز خروس خوان گله که
گوسفنداش از کد خدا و مردم ده بود به چره گاه اطراف ده می برد همنشین این چوپان قصه ما یک نی یک سگ گله بود
چوپان موقعی که دلش خیلی می گرفت تنها بود نی می زد خودش مشغول میکرد این روال برایی سالیان سال ادامه داشت
تا روزی که از این کارها خسته شد همیشه در دل این چوپان ترس از گرگ نقش میزد و بدتر از اون ترس از تنها ماندن تا آخر عمر
وقتی دیگه دل دمق نی زدن نداشت تصمیم گرفت برایی این تنهایی چاره پیدا کنه یک ایده به نظرش رسید گفت
فریاد میزنم گرگ آمد گرگ آمد تا ببینم کسی از اهالی ده به یاد من هست وقتی این کار کرد مردم ده شتبان امدن ولی اثری از گرگ نبود
از کار چوپان به شدت ناراحت شدن ولی چوپان فقط خندید یک خنده ای تلخ
مردم ده به روستا برگشتن
چوپان از فرط ناراحتی باز بانگ زد گرگ آمد گرگ آمد
مردم ده باز سراسیمه خود را به چراگاه رساندن ولی اثری از گرگ نبود از فرط ناراحتی به چوپان دشنام دادن و باز به سوی ده رهسپار شدن چوپان خنده تلخی بر لب داشت ناراحت و غمگین
حتی یکی از اهالی ده نپرسید چوپان دلیل این دروغگویت چیست ؟؟
چوپان با دلی غمگین شروع به نی زدن کرد از تمام دنیا ناراحت بود که وقت گذشت و شب شد در این لحظه
گرگ آمد و گله را درید و چوپان هرچه بانگ زد کسی نیامد آری این دفعه راست گفت ولی مردم پنداشتن دروغ میگوید
او هر سه دفعه راست گفت
دو بار گرگ تنهایی به سویی افکارش حمله کرد اورابلید ولی مردم فقط به فکر مال خویش بودن نه دل چوپان
و یک بار هم آمد گله را درید و مردم پنداشتن باز هم گرگ خیالی چوپان هست . و درس عبرتی برایی ما شد
پی نوشت
چوپانی که در کتابها به دروغگو بودن متهم شد و حکمش عبرت شدن در تاریخ بود
چوپانی که آدم بد کودکیمان شد
چوپانی که خودش بودا صحرا گله گرگ
یک چوپان خوب تنها
تنهایی که از گرگ ترسناک تر بود
و همین تنهایی اورا دروغ گو کرد
این داستان برگرفته از چوپان دروغگو کلاس دوم دبستان هست ولی از نظر من امیدوارم خوب از آب در بیاد

بنام خدا
روزی روزگاری در دهی مرد تنهایی زندگی می کرد فقیر و تهی دست او مشغول چوپانی بود هر روز خروس خوان گله که
گوسفنداش از کد خدا و مردم ده بود به چره گاه اطراف ده می برد همنشین این چوپان قصه ما یک نی یک سگ گله بود
چوپان موقعی که دلش خیلی می گرفت تنها بود نی می زد خودش مشغول میکرد این روال برایی سالیان سال ادامه داشت
تا روزی که از این کارها خسته شد همیشه در دل این چوپان ترس از گرگ نقش میزد و بدتر از اون ترس از تنها ماندن تا آخر عمر
وقتی دیگه دل دمق نی زدن نداشت تصمیم گرفت برایی این تنهایی چاره پیدا کنه یک ایده به نظرش رسید گفت
فریاد میزنم گرگ آمد گرگ آمد تا ببینم کسی از اهالی ده به یاد من هست وقتی این کار کرد مردم ده شتبان امدن ولی اثری از گرگ نبود
از کار چوپان به شدت ناراحت شدن ولی چوپان فقط خندید یک خنده ای تلخ
مردم ده به روستا برگشتن
چوپان از فرط ناراحتی باز بانگ زد گرگ آمد گرگ آمد
مردم ده باز سراسیمه خود را به چراگاه رساندن ولی اثری از گرگ نبود از فرط ناراحتی به چوپان دشنام دادن و باز به سوی ده رهسپار شدن چوپان خنده تلخی بر لب داشت ناراحت و غمگین
حتی یکی از اهالی ده نپرسید چوپان دلیل این دروغگویت چیست ؟؟
چوپان با دلی غمگین شروع به نی زدن کرد از تمام دنیا ناراحت بود که وقت گذشت و شب شد در این لحظه
گرگ آمد و گله را درید و چوپان هرچه بانگ زد کسی نیامد آری این دفعه راست گفت ولی مردم پنداشتن دروغ میگوید
او هر سه دفعه راست گفت
دو بار گرگ تنهایی به سویی افکارش حمله کرد اورابلید ولی مردم فقط به فکر مال خویش بودن نه دل چوپان
و یک بار هم آمد گله را درید و مردم پنداشتن باز هم گرگ خیالی چوپان هست . و درس عبرتی برایی ما شد
پی نوشت
چوپانی که در کتابها به دروغگو بودن متهم شد و حکمش عبرت شدن در تاریخ بود
چوپانی که آدم بد کودکیمان شد
چوپانی که خودش بودا صحرا گله گرگ
یک چوپان خوب تنها
تنهایی که از گرگ ترسناک تر بود
و همین تنهایی اورا دروغ گو کرد
up
داستان چوپان دروغگو یکی از بهترین درس های زمان دهه های ۶۰ و۷۰ بوده ...
ولی حالا همه درس هاتغییر کرده و حالا درس چوپان دروغگو به چوپان راستگو تغییر کرده ..
یا درس های دیگه مثل ....دهقان فداکار ،پتروس ،کوکب خانوم ،تصمیم کبری و ...
ولی حالا همه درس هاتغییر کرده و حالا درس چوپان دروغگو به چوپان راستگو تغییر کرده ..
یا درس های دیگه مثل ....دهقان فداکار ،پتروس ،کوکب خانوم ،تصمیم کبری و ...