گذر عمر ...
گذر عمر ...
دلم که میگیرد خودم را به بلندای شهر میرسانم و غرق در تماشای شهر میشوم هیچ چیز نمی تواند مرا تسکین دهد اینجاست که ساعت به وقت دلتنگی به خواب میرود ، در دامنه کوه نشستم ، و روزهای عمرم را در سبد ساده ذهنم گرد آوردم ..! روز ها و شبهای بسیاری در انتظار تو بر آمدن و فرو رفتن بارها خورشید را مشتاقانه در سپیده دم نگاه کردم و روییدن ستاره ها بعد از یک غروب دلچسب را . از قدیم ها همیشه به دنبال یک ستاره در آسمان برای خودم بودم و اینک بعد از فراز روزها هنوز من هستم و یک آسمان که منتظر است از آن ستاره ای بچینم .