خدای دلشکستگان .........
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب عشق خدای دلشکستگان .........
آرشیو تاپیک

خدای دلشکستگان .........

عشق • 1392/11/18 @ehsan4256
خدای دلشکستگان .........

دلم کسی را میخواهد............

کسی ک از جنس خودم باشد.

دلش شیشه ای..........

گونه هایش بارانی......

دستانش کمی سرد...

نگاهش ستاره باران باشد...............

دلم یک ساده دل میخواهد................

دیر فهمیدم که باید سیر می دیدم تو را

پیشتر زان دم که در تصویر می دیدم تو را

چون ستاره می گذشتی خسته از پهنای شب

من ولی در کوچه ی تقدیر می دیدم تو را

حرف می زد بوسه ات با برگ و چشمت با درخت

گامهایت با زمین، در گیر می دیدم تو را

چون چراغ اشک کاش از ماتم ات می سوختم

تا نمی دیدم که در زنجیر می دیدم تو را

آرزویم دیدن سر شار از رخ ات در زندگی ست

کاش می شد بهره مند می گشتم تا سیر می دیدم تو را

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز...

مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز...

جان به لب آمد و لب، بر لب جانان نرسید

دل به جان آمد و او، بر سر ناز است هنوز...

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ی عشق

یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز...

خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد

غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز...

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ی ما دو، سه دیوانه دراز است هنوز...

گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به روی تو باز است هنوز...

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟..

این چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز...

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد

بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو

لحظه ای قبل تو را خواند که با او بروی

بمان تا به یقین دیر شود بعد برو

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند

بمان گریه به زنجیر شود بعد برو

عاشقان زندانی عشق و اسیر ماتم اند

حبس بی حد می کشند و هم اتاقی با غم اند

عاشقان در باغ زندان محو روی نرگس اند

عاشقان دیوانه و دانا ترین عالم اند

عاشقان هر روز می رویند و شب جان می دهند

حیف در دنیا ی ما اینگونه عاشق ها کم اند

آخرین بار که رفتی به سفر یادم هست

آخرین خنده ی تلخت دم در یادم هست

چون قناری ز سر شاخه پریدی ناگاه

کوچ آواز تو از باغ سحر یادم هست

لحظه ها دور و برم خیمه ی اندوه زدند

آشکار از من وتو دیده ی ترم یادم هست

پنجره ها بسته شد و فاصله ها دشنه بدست

برسر نیزه، سر عشق و هنر یادم هست

قطره قطره دلم از گوشه ی چشمم بچکید

مرگ من باد که آن خون جگر یادم هست

می گذرم از میان رهگذران، مات

می نگرم در نگاه رهگذران، کور

این همه اندوه در وجودم و من لال

این همه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر، در قلب من، نه عشق نه احساس

دیگر، در جان من، نه شور نه فریاد

دشتم، اما در او نه ناله ی مجنون

کوهم، اما در او نه تیشه ی فرهاد

هیچ نه انگیزه ای، که هیچم، پوچم

هیچ نه اندیشه ای،که سنگم، چوبم

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آن همه خورشید ها که در من می سوخت

چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه،که آوار غم شد به سرم ریخت

زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند، نه ناخدا، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

می کشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران، مات

می شمرم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران، کور

می شنوم قیل و قال زنجیر ها را

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی، ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود و تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگداز را

به هم زن، در دل شب، های و هو کن

وگر یارای فریادت نماندست

چو (میلاد) گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است

بیـــا برای یکــبار هــم که شـــده…

دست به خلاف بزنیـم…!

من اندوه تـــو را مـــی دزدم…!

تو تنهـایـی مـرا…!!
عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.
دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود
ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود