درک
درک
بنام خدا خاطره خیلی قشنگ بود اینجا قرارش میدام که شما هم بخونیدش از وقتیی خوندمش یک حس دیگه پیدا کردم و شما هم خاطرات که احساس درک مون زیاد میکنن اینجا قرار بدید تا تحولی باشه در زندگی مون به امید روزهایی خوب زندگی
آفرين به احساس قشنگت مهدي جان
معلم عصبي بود،دفتر رو روي ميز كوبيد و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن...
اونوقت مي شه مامانم رو بستري كنيم كه ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشك بخريم كه شب تا صبح گريه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره كه من دفترهاي داداشم رو پاك نكنم و توش بنويسم... اونوقت قول مي دم مشقامو ...
معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...و كاسه اشك چشمش روي گونه خالي شد . . .
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن...
اونوقت مي شه مامانم رو بستري كنيم كه ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشك بخريم كه شب تا صبح گريه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره كه من دفترهاي داداشم رو پاك نكنم و توش بنويسم... اونوقت قول مي دم مشقامو ...
معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...و كاسه اشك چشمش روي گونه خالي شد . . .
قشنگ بودن داداش