ﺩﻟﻢ ..ﺑـﭽـﮕﯿﻤـﻮ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ !
می خواهم برگردم به روزهای کودکی :
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود...
عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد...
بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود...
بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند...
تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند...
تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود...
و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود......
***بادبادک***
-یادآن روزها بخیر,یادآن دریا بخیر
-بادلی کودکانه
-درکنارساحل آرزوهایم میدویدم به دنبالت
-بادبادکم,یادت می آید؟
-چقدر دوستت داشتم,چقدرذوق وهیجان داشتم
-که بروی بالا,نشانت دهم به همه
-اماغافل ازاینکه توهرچقدرکه فاصله میگرفتی ازمن
-اشتیاقت برای رهایی افزون ترمیشد
-پاره شدن نخ بادبادک بهانه بود
تودلت جای دیگری گیرکرده بود
راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را بازکنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هرچه میخواهید بکشید
تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
حیــــــــــف...
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...
یادش بخیر توی دوران کودکی !
نیمکت مدرسه ها خراب بود
شیرای آب خراب بود
زنگای در خونه ها خراب بود
ولی آدما سالم بودن!!!!
بچه که بودیم
ده عدد زیادی بود
تا ده میشمردیم قایم میشدیم ... تا ده میشمردیم هم دیگه رو پیدا میکردیم
همدیگه رو ده تا دوست داشتیم
یک تومن ده تا آبنبات
یک توپ ده تا همبازی
یکبار قهر ده بار آشتی
یک کوچه ده تا همسایه
یک دیدار ده تا نامه
این روزا توپ داریم هم بازی نداریم
توی کوچمون همسایه ی قدیم رو نداریم
قهر داریم آشتی نداریم
نامه ی عاشقونه نداریم
این روزا اندازه ی ده تا دیگه هیچی نداریم
راستی این روزا چی داریم؟؟؟؟؟
ویژگی منحصر به فرد دهه شصتیا!!!
یادمه یه روز ازش پرسیدم:بابایی از تو قوی تر هم هست
که بتونه تورو زمین بزنه؟
آهسته زمزمه کرد:آره.تو تنها کسی هستی که میتونی منو زمین بزنی؟
با حیرت گفتم:من؟
گفت:آره.زمانی که تو در زندگی ات خطا بری زمان زمین خوردن منه.
از اون موقع خیلی حواسم جمعه که یه وقت بابام زمین نزنم...