هیچ وقت از رحمت خداوندناامید نباشید....
اتاق‌های اصلی متفرقه جوانه امید هیچ وقت از رحمت خداوندناامید نباشید....
آرشیو تاپیک

هیچ وقت از رحمت خداوندناامید نباشید....

جوانه امید • 1392/11/01 @fatemeh1365
هیچ وقت از رحمت خداوندناامید نباشید....

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل

خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک

سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار

میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی

دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک

لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.

برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و

آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ.

مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می

دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از

شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک

خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به

خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده

بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی

گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری

منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن

فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید،

برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت.

مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای

نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با

بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز

صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت

صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به

چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا

دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی

برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش

یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست

نوید به نیایشگر مایوس

شخصی بود كه نیمه های شب بر می خاست و در تاریكی و تنهایی ، به دعا و نیایش می پرداخت و با سوز و گداز خاصی « الله الله » میگفت ، مدتها او به چنان توفیقی دست یافته بود تا این كه شیطان از حال و قال آن مرد خدا ، بسیار غمگین شد ، در كمین او قرار گرفت تا او را فریبد .سرانجام در قلب او القاء كرد كه : « ای بینوا ! چرا اینقدر الله الله می كنی ؟ دعای تو به استجابت نمی رسد ، به این دلیل كه مدتها خدا را صدا می زنی ، ولی خدا حتی یك بار به تو لبیك نگفته است !» همین القاء شیطانی قلب او را شكست و مایوسانه می گفت به راستی چه فایده ؟ هر چه دعا می كنم ، نتیجه بخش نیست ...

شبی با همین حال و دل شكسته و روح افسرده ، خوابید ، در عالم خواب حضرت خضر پیامبر (ع) به او گفت : چرا این گونه مایوس و افسرده ای ؟ چرا راز و نیاز و نیایش با خدای خود را ترك نموده ای و چون پشیمان و نا امید ، از مناجات خدا كنار كشیده ای ؟ او در پاسخ گفت: « زیرا از در خانه ی خدا رانده شده ام و چنین یافته ام كه این در ، به روی من بسته است ، از این رو نا امید شده ام .» حضرت خضر(ع) به او فرمود : « ای نیایشگر بینوا! خداوند به من الهام كرد كه به تو بگویم تو خیال می كنی جواب خدا را باید از در و دیوار بشنوی ؟ همین كه : الله الله می گویی ، دلیل آن است كه جذبه ی الهی تو را به سوی خودش می كشاند و از جانب معشوق ، كششی به سراغ تو آمده است و همین جذبه ، لبیك خدا به تو است ، چرا درست نمی اندیشی؟

گفت:

نی ، كــه آن الله تو ، لبیــك ماست

آن نیاز و سوز و دردت ، پیك هاست

ترس و عشق تو،كمند لطف ماست

زیـــرهـــر یـــارب تـو لــبیــك هـاست

با استقامت باش ، دلت را استوار ساز ! گوش قلب خود را به صدای این و آن نفروش و بدان كه همان سوز و گداز پر درد تو كه از دل جانكاهت بر می خیزد ، دلیل پذیرش تو در درگاه خدا است ، خدا به فرعون آن همه وسایل آسایش و رفاه داد تا صدای نفس او را نشنود :

در همه عمرش ندید دردسر

تا ننالد سوی حق آن بدگوهر

درد آمـــد بهتــر از ملك جهــان

تــا بخوانی تو خدا را در نهـــان

تصور امید بخش

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمامی چیزهایی که بیرون از پنجره می دید را برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و روحی تازه میگرفت

روزها و هفته ها سپری شد.تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است .
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند