بابا چرا ما فقیریم؟

بابا چرا ما فقیریم؟

پدر و مادر • 1392/10/30 @elena64
بابا چرا ما فقیریم؟

ای جوان

حرمت دست های پینه بسته ام را نگه دار روزی همین دست ها نان آور خانه ای و در دست های معشوقی بوده است

و این است روزگار...

چه راحت نوشتیم"

"بابا نان داد"

بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد

بابا چرا ما فقیریم؟

مطالب بالا رو قبل از هر چیز نوشتم تا زود قضاوت نکنید

یکی از مربیان مهدمی گفت: یکی از بچه ها صورتش سرخ بود پیگیر شدم و علتشو پرسیدم اما ای کاش نمیفهمیدم ماجرا از چه قراره از دیروز حالم خوش نیست.

ازخانواده ها مبلغ 2000تومن پول دریافت میشد به تک تک خانواده ها تذکر داده میشد رضا میشنوه و متوجه میشه مادرش پولی پرداخت نکردرضا فقر خانوادشو میفهمه اذیت میشه شب وقتی باباش از سرکار میاد خونه به باباش میگه البته سر باباش داد ما چرا فقیریم؟؟چرا پول نداریم؟؟چرا پول مهد منو نمیدین؟؟

بابای رضا خسته بود.خسته از فشارهایی که تحمل میکرد,خسته از گرونی,خسته از فهمیدن رضا,خسته از...شاید هم نگران,

بادستهای سنگین مردونش محکم صورت رضا کوچولوی 5 ساله رو سیلی میزنه

انقدر محکم که تا فردا جاش میمونه

انقدر محکم که صدای شکستن قلب مادرش هم شنیده میشد

انقدر محکم که زبونم بند اومد دل منم سخت شکست

لطفا قضاوت نکنید چه پدر بدی!! شاید قلب پدر رضا له شد غرورش شکست خدا میدونه به اون مرد چی گذشت

آری دل مرد بی صدا میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشکند...

به کسی توهین نمیکنم اول با خودم هستم هی تو که اسم خودتو گذاشتی آدم,مسلمون,مربی,معلم,تحصیلکرده....

برای رضا و امثال رضا چکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشک ریختن کافی نیست

قدم بردار

این سیلی به گوش رضا نخورد به گوش من خورد از خواب غفلت بیدار بشم اگه یه باباو مامان دست به سینه دارم که شب عید غصم ست شدن لباسم باهمه,غصم اینه کیف وکفشم مارک باشه یادم باشه یه گوشه این شهر یه پسری بخاطر2000تومن سیلی خورد

شب عیدی وقتی تو پاساژهای شهر پرسه میزنی و قتی یه 2000تومنی اومد دستت یاد رضاوسیلی باش.

بیاین یه کار خوب بخاطر رضا هر کس که دوست داشت یه 2000تومنی فقط همین به یه بنده خدا کمک کنه تا نذاره صورت دیگه ای سیلی بخوره.

ببخشید نمی خواهم کامتان را تلخ کنم...

فقط مي خواستم، خودمان را تذکري داده باشم و آناني را که «کاه» را بهانه مي کنند براي پشت کردن به «کوه» هشداري داده باشم، که پدر را باز بايد پرسيد که اين «باز نپرسيدن»، اگر يوسف هم باشي، تحمل ناشدني خواهد بود که انگار يک آواز از همان روز که جناب يوسف پيامبر(ع) پدر را يعقوب نبي(ع) را پيش از خويش، از مرکب پياده ديد، در گوش زمين و زمان مي پيچيد که؛

الا اي يوسف مصري که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندي؟...

و امروز - متاسفانه - هزار بار بايد بازمان پرسيد که چه مي کنيم و سراغ بايد گرفت که «کجا شد مهر فرزندي؟» به کجا داريم مي رويم ما که روزگاراني «مهربان ترين بوديم» و جز به وقت چراغ داري، جلوي پدرمان حرکت نمي کرديم بلکه به تکريم پشت سر او گام بر مي داشتيم، در حضورش، دست و پا و زبان جمع مي کرديم و بر صدرش مي نشانديم و شايسته قدرش مي دانستيم، اما امروز برخي ها چنان رفتار مي کنند که انگار پدر بايد دست و پا و زبان جمع کند در حضور اين فرزندان.

اصلا بايد پلک بر هم بگذارد تا نبيند که چه مي کنند و چه مي کنيم. که اين ديدن، عرق شرم بر پيشاني خواهد نشاند، پدر را از رفتار ما و ... بگذريم.


اين مقدار تلخ نويسي را بگذاريد به حساب هشدار و هوشيار بشويم و با افتخار به سراغ پدر برويم و دست هايش را ببوسيم که قفل هاي امروز و فردا و قفل هاي زمين و آسمان را باز مي کند اين دست ها، که گفته اند دعاي پدر حتي بيش از مادر اجابت مي شود...