تلخ نوشته ها
سالها گذشته است و
من و تو
در توقفی ناگهانی میان گردش ثانیه ها
رو در روی هم قرار میگیریم
تو در چشمان من مینگری
و من
بی آنکه دلم بلرزد
به جایی مبهم در گذشته پرتاب میشوم
در یاد آوری خاطرات گم شده ام
کسی شبیه توست
با همان لبخند همیشگی...
خاطرات ...مرا تا دور دستهایی سیاه میبرند
درست همانجا که تو
جنگل سبز باورهایم را به آتش کشیدی
نام کوچکم را که بر زبان میآوری
سفر تمام میشود و من همچنان روبرویت ایستاده ام
باز با لحن همیشگی ات مرا به نام میخوانی
اما افسوس که من به خاطر نمی آورم
چشمانت غریبه گی میکنند
مگر تو روزگارانی با من آشنا بوده ای؟؟؟
یاد سالهای جوانی مرا می آزارد
روحم دیگر توان له شدن زیر گامهایت را ندارد
بزرگ شده ام
آنقدر بزرگ که قندیل بغض را فرو میدهم
نگاه اشکبارم را از چشمانت میگیرم
قلبم را در مشتهایم میفشارم
در آغوش کشیدنت را موکول میکنم به رویاهای شبانه ام
قدم بر میدارم از تو
-تو که آشنا میخواستمت-
و آرام و سنگین عبور میکنم
نگاهِ بر من جا مانده ات را به دوش میکشم
و تورا......
عزیز روزهای جوانی ام...
به خدا میسپارم!
در تاریکی مطلق نشسته ام
و هرکس چیزی فرضم می کند
هر کس می آید و پکی به سیگار وجودم می زند
و نمی دانند
و نمی فهمم
..............
از گوشه تاریک خود
ضیافت وجودت را به تماشا نشسته ام
و چه مبهوتانه ......
تو اما
نگاه هایت را
حرام تاریکی من نکن
که در من چیزی نیست
جز حسرت هایی که از چشم هایم بالا می روند
و بی کسی هایی که از دستانم بیرون می ریزد
تو چشم هایت را حرام من نکن
که هرگز کسی
مرگ تدریجی یک دیوانگی را
به تماشا ننشسته است .....
باید سفر کنم....
از تنی که بوی تنهائیش
عطر ستاره های باغچه را به زانو نشانده,
از قلبی که با خیال تو
به جان ِهیچ گلوله ای فرو نمی رود.
باید سفر کنم....
از قهوه های سر صبح
که تلخ به شیرین زدنم می خندند,
از سیگارها و یاد تو که به جوخه ی اعدام می برم.
باید سفر کنم....
بی تو هوا بد آلوده است
بی تو ریه هایم دود اندوده است,
بی تو دلم دریا شد
بس که به جای باران آمدم.
بی تو این جا هوا شرجیست
آنقدر که چشم هایم نم زده
و خنده هایم زنگ....
باید سفر کنم....
چمدانت را که دست بگیری
جاده هم پا می گیرد,
ریل ها بریل میشوند
به سر انگشت فاصله.
باید سفر کنم..........!
اما به کدام سرزمین که به یاد تو نیالوده..........!؟
مهربانی ممنوع!
دست سوزنده مشتاقت را
در نهان خانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست دهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست،با سر انگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار،دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله باید ها،دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه ها مان را تفسیر کنیم
و نگوییم که بازیگر یک قصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد ،که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه ادمهاست
من گرفتار ترین تنهایم،تو گرفتار ترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما،طرح یک خستگی است...
سـ ـر به هـ ـوا شـ ـده ام،
تـ ـو هم زیر سـ ـرت بلـ ـند شده...
چقـ ـدر عجیـ ـب...
فکـ ـر می کـ ـردم
قلـ ـب همیشـ ـه گرفتـ ـار می شـ ـود؛
امـ ـا انگـ ـار سـ ـر، نقش کلیـ ـدی تری دارد
در این ماجـ ـرا...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
خســـــــــــــــــته ام
از این همــــــــــــــــــــــه خواستن هــــــــــــــــــایی که
داشتن نمیشــــــــــــــــــــــــــــــــود...!!!
قاصدکی روی سنگ فرش خیابان در انتظار دست یک فوت
این همه رهگذر
کسی!
پیامی ندارد برای کسی
قصه ی این همه تنهایی را قاصدک به کجا خواهد برد.
من از اولش هم اشتباهی بودم بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام، تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم چه دفاعی از خودم بکنم؟! من بی دفاعم حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم خدایا تو منو ببخش، من اشتباهی بودم
دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم....(صادق هدایت).