.::: مردی كه در برابر هیچ كس زانو نزد :::.
.::: مردی كه در برابر هیچ كس زانو نزد :::.
او را رستم ایران نام نهادند، او را شیر دلیران نامیدند. به راستی كه او شیر دلیران نبرد با خود، با منِ من است. او عملا به همه یاد داد و آموخت كه اگر میخواهی زندگی كنی ابتدا باید حریمهای زندگی خود و دیگران و اجتماع را بشناسی و سپس گام برداری. او به ما آموخت كه میشود قهرمان شد ولی پهلوان ماند.
پهلوان ما در همه عرصههای زندگی همانی بود كه بر روی تشك كشتی میدیدی. او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیك شد. حضور در عرصه های مختلف زندگی و خدمت خلق را همچون یك وظیفه و تكلیف بر روی دوش خود حس كرد. خدمت به خلق را مسئولیتی بر روی دوش خود حس كرد و پذیرفت و پس از آن بر روی دوش مردم پذیرفته شد.
چون او پهلوان بود و منش پهلوانی را سیره رفتارش كرده بود، برای مردم، شكست و پیروزیش مساوی بود و حتی اگر او از یك میدان نبرد با شكست برمیگشت، به استقبال پرشكوهتر از او میپرداختند. تختی هنوز برای ما شناخته نشده، آری، ما مردم عادت كردیم هر سال و سالی یكبار چند ساعتی فكرمان، ذهن مان را به او مشغول و تعدادی هم وقت شان را در حد چند ساعت برای او در سال گشت نبودنش گذرانده و به كنار مزار او به احساسات پاك خود پاسخ داده و دیگر ... .
سعی كنیم او را افسانه ای نكرده و بخشی از رفتارهای او را تدوین و گردآوری كرده و با تعمق بیشتر بر روی هر حكایت، تلاش نماییم به عنوان مربی، مدیر و ورزشكار حداقل به آن رفتارها نزدیك شویم. در ادامه چند خاطره و نقل قول در مورد جهان پهلوان تختی میآید كه نشان میدهد او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیك.
بهتر است سعی كنیم از مسیر زندگی تختی درسهایی بگیریم و تلاش كنیم به آن نزدیك شویم.
پهلوان ما در همه عرصههای زندگی همانی بود كه بر روی تشك كشتی میدیدی. او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیك شد. حضور در عرصه های مختلف زندگی و خدمت خلق را همچون یك وظیفه و تكلیف بر روی دوش خود حس كرد. خدمت به خلق را مسئولیتی بر روی دوش خود حس كرد و پذیرفت و پس از آن بر روی دوش مردم پذیرفته شد.
چون او پهلوان بود و منش پهلوانی را سیره رفتارش كرده بود، برای مردم، شكست و پیروزیش مساوی بود و حتی اگر او از یك میدان نبرد با شكست برمیگشت، به استقبال پرشكوهتر از او میپرداختند. تختی هنوز برای ما شناخته نشده، آری، ما مردم عادت كردیم هر سال و سالی یكبار چند ساعتی فكرمان، ذهن مان را به او مشغول و تعدادی هم وقت شان را در حد چند ساعت برای او در سال گشت نبودنش گذرانده و به كنار مزار او به احساسات پاك خود پاسخ داده و دیگر ... .
سعی كنیم او را افسانه ای نكرده و بخشی از رفتارهای او را تدوین و گردآوری كرده و با تعمق بیشتر بر روی هر حكایت، تلاش نماییم به عنوان مربی، مدیر و ورزشكار حداقل به آن رفتارها نزدیك شویم. در ادامه چند خاطره و نقل قول در مورد جهان پهلوان تختی میآید كه نشان میدهد او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیك.
بهتر است سعی كنیم از مسیر زندگی تختی درسهایی بگیریم و تلاش كنیم به آن نزدیك شویم.
ماجرای كشتی تختی و مدوید
الكساندر مدوید بی شك بزرگترین كشتی گیر قرن بیستم و یكی از بهترینهای تمام دوران ورزش است. مدوید در مورد تختی میگوید:« آشنایی ما از سال 1961 در جریان مسابقات قهرمانی جهان در یوكوهاما آغاز شد.
در آن میدان بزرگ تختی برنده مدال طلای وزن هفتم شد و من در فوق سنگین مدال برنز گرفتم. این نخستین حضور من در مسابقات جهانی بود. در همین جا بود كه تختی را شناختم و از نزدیك به قدرت و بزرگیاش پی بردم. او همیشه مرا دوست میداشت. ملت خودش را هم دوست داشت. به هنگام مسابقات جهانی تولیدو زانوی من ضرب خوردگی پیدا كرد.
پزشك تیم باند زانو را باز كرده و مشغول تزریق مسكن بود، در همین لحظه تختی كه از آنجا میگذشت همه چیز را دید. یكی از مربیان به من گفت: بیا! او متوجه شده و در مسابقه به پای مصدوم تو خواهد پیچید. اما تختی اصلا به پای مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بودیم و باید اذعان كنم، با اینكه او هفت سال از من پیرتر بود ولی بیش از من جنبش و تحرك داشت.
آن واقعه را تا آخر عمر به یاد خواهم داشت. او هرگز به حیله و نیرنگ متوسل نشد.»
در آن میدان بزرگ تختی برنده مدال طلای وزن هفتم شد و من در فوق سنگین مدال برنز گرفتم. این نخستین حضور من در مسابقات جهانی بود. در همین جا بود كه تختی را شناختم و از نزدیك به قدرت و بزرگیاش پی بردم. او همیشه مرا دوست میداشت. ملت خودش را هم دوست داشت. به هنگام مسابقات جهانی تولیدو زانوی من ضرب خوردگی پیدا كرد.
پزشك تیم باند زانو را باز كرده و مشغول تزریق مسكن بود، در همین لحظه تختی كه از آنجا میگذشت همه چیز را دید. یكی از مربیان به من گفت: بیا! او متوجه شده و در مسابقه به پای مصدوم تو خواهد پیچید. اما تختی اصلا به پای مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بودیم و باید اذعان كنم، با اینكه او هفت سال از من پیرتر بود ولی بیش از من جنبش و تحرك داشت.
آن واقعه را تا آخر عمر به یاد خواهم داشت. او هرگز به حیله و نیرنگ متوسل نشد.»
نوجوان قالپاق دزد
در شبهای ماه رمضان تختی معمولاً به زورخانه میرفت. تختی شبی به زورخانه رفت و اتومبیلش را در خیابان پارك كرد. یكی از فرصت استفاده كرد و مشغول دزدیدن قالپاق اتومبیل تختی شد كه افسر گشت منطقه او را دید و دستبند زد و به چفت در زورخانه قفل كرد.
بعد به سراغ تختی در داخل زروخانه رفت و ماجرا را گفت، تختی با او بیرون آمد و گفت دستهایش را باز كن، افسر شهربانی گفت ممكن است فرار كند، اما تختی گفت: نه، باز كن. افسر دست های جوان را باز كرد و تختی او را به زورخانه برد و در گوشهای مشغول صحبت شد و پرسید چرا مرتكب دزدی می شود، جوان، فقر و گرسنگی را عنوان كرد.
تختی میگوید كه فكر سرنوشت چنین عملی را بكند كه بالاخره گرفتار می شود و خلاصه آنقدر با آن جوان صحبت كرد كه او از عمل خود ابراز ندامت كرد و حاضر شد هر چه جهان پهلوان بگوید قبول كند و تختی او را به یكی از دوستانش كه صاحب حرفه ای بود معرفی و ضمانت او را هم خودش كرد. آن جوان چندی بعد با آن شغل، مردی صاحب زندگی و خانواده شد.
بعد به سراغ تختی در داخل زروخانه رفت و ماجرا را گفت، تختی با او بیرون آمد و گفت دستهایش را باز كن، افسر شهربانی گفت ممكن است فرار كند، اما تختی گفت: نه، باز كن. افسر دست های جوان را باز كرد و تختی او را به زورخانه برد و در گوشهای مشغول صحبت شد و پرسید چرا مرتكب دزدی می شود، جوان، فقر و گرسنگی را عنوان كرد.
تختی میگوید كه فكر سرنوشت چنین عملی را بكند كه بالاخره گرفتار می شود و خلاصه آنقدر با آن جوان صحبت كرد كه او از عمل خود ابراز ندامت كرد و حاضر شد هر چه جهان پهلوان بگوید قبول كند و تختی او را به یكی از دوستانش كه صاحب حرفه ای بود معرفی و ضمانت او را هم خودش كرد. آن جوان چندی بعد با آن شغل، مردی صاحب زندگی و خانواده شد.
تواضع در گود زورخانه
«جهان پهلوان تختی نامدار
مطلب زیر حاكی از خاطرات همنسلان مرحوم غلامرضا تختی در آستانه 17 دی ماه مصادف با چهل و دومین سالگرد مرگ اوست كه معطوف به علاقه او به ورزش زورخانه میشود:
سکوتی آنی، در پس سه زنگ. هوشیاری مرشد. چشمها گرد شده، در یک لحظه؛ چشمها خیره به در و دری کوچک. کسی در آستانه در، سر تعظیم فرود آورده، بنا به ارتفاع کم دری کوچک. نگاهها متعجب. همچنان سکوتی آنی!
فضا اساطیری است. مردی با قامتی بلند، کلاه شاپو و پالتویی تا پایین زانو. همچنان ناپیدا. یقه پالتو بالا داده، چهرهای مبهم. (در تایید زمستان است!). هوشیاری مرشد، شیر خدا و صدای دوباره زنگ. شکستن سکوت و باز سکوتی آنی!
فضا ملتهب است. حضور مردی با پالتویی تا پایین زانو. پیش آمده و دست خارج شده از جیب پالتو و به کلاه نزدیک شده. چهرهای ناپیدا، لحظهای بعد پیدا؛ مردی آشنا، با تبسمیگذرا. لبخند حاضران و باز شکستن سکوت. باز هوشیاری مرشد، این بار صدای ضرب و زنگ، با هم. همهمه جمعیت. آمیختگی ورزش و سنت؛ جدانشدنی. لحظاتی غریب و شورانگیز. با خاموشی ضرب. پیچیدگی صدا و هارمونی. سکوتی چندین باره، سکوتی آنی!فضا اساطیری است. اوج منش پهلوانی اما در مکانی صمیمی و بدون ستیز. مردی با فروتنی و قدمهایی شمرده. مردی با کلاه شاپو؛ غلامرضا تختی.
سکوتی آنی، در پس سه زنگ. هوشیاری مرشد. چشمها گرد شده، در یک لحظه؛ چشمها خیره به در و دری کوچک. کسی در آستانه در، سر تعظیم فرود آورده، بنا به ارتفاع کم دری کوچک. نگاهها متعجب. همچنان سکوتی آنی!
فضا اساطیری است. مردی با قامتی بلند، کلاه شاپو و پالتویی تا پایین زانو. همچنان ناپیدا. یقه پالتو بالا داده، چهرهای مبهم. (در تایید زمستان است!). هوشیاری مرشد، شیر خدا و صدای دوباره زنگ. شکستن سکوت و باز سکوتی آنی!
فضا ملتهب است. حضور مردی با پالتویی تا پایین زانو. پیش آمده و دست خارج شده از جیب پالتو و به کلاه نزدیک شده. چهرهای ناپیدا، لحظهای بعد پیدا؛ مردی آشنا، با تبسمیگذرا. لبخند حاضران و باز شکستن سکوت. باز هوشیاری مرشد، این بار صدای ضرب و زنگ، با هم. همهمه جمعیت. آمیختگی ورزش و سنت؛ جدانشدنی. لحظاتی غریب و شورانگیز. با خاموشی ضرب. پیچیدگی صدا و هارمونی. سکوتی چندین باره، سکوتی آنی!فضا اساطیری است. اوج منش پهلوانی اما در مکانی صمیمی و بدون ستیز. مردی با فروتنی و قدمهایی شمرده. مردی با کلاه شاپو؛ غلامرضا تختی.