خدای مولانا

خدای مولانا

خلوت با خدا • 1392/10/13 @elena64
خدای مولانا
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

عیب بر خـود نِـه نـه بـر آیات دین کی رسد بر چرخ دین مرغ گِلین؟

مـرغ را جـولانـگـه عـالـی هـواسـت زانک نَشو او ز شهوت وز هواست

پس تو حیران باش بی لا و بلی تـا ز رحمـت پیشت آیـد مَحمِلی

چـون ز فهـم این عجایب کودنی گر "بلی" گویی تکلف می‌کنی

ور بگویی "نی" زند "نی" گردنت قهـر بـر بنـدد بـدان "نی" روزنت

پس همین حیران و واله باش و بس تـا در آیـد نصـر حـق از پیـش و پس

چونک حیران گشتی و گیج و فنا بـا زبــان حــال گفتـی: "اهـــدنــا"

زَفت زَفت است و چو لرزان می‌شوی می‌شــود آن زَفــت نــرم و مُستــوی

زانـک شکـل زَفـت بهـر منکِــر است چونک عاجز آمدی لطف و بِر است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وي همه ناز

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كنم حديث ما بود دراز

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست

مولوی