.:::. لـَبخند خدا و بندگی مَـن .:::.
چه لحظه هایی که در زندگی را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی.
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی،
چه روزهایی که سرمو تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر می کردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم، اما تو
همیشه کاری کردی که به صلاحمه...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی،
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی،
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی، به گریه هام دلیل دادی، به زندگیم و به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی دوستام درد دلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم، فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر
از غصه های خودمه...
اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم،
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه،
نه غصه خوردن واسه نداشته هاش،
و نه شاد بودن واسه داشته هاش،
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیزهای دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی
باید مهربون باشی...
خدایا به خاطر داده ها، نداده ها و گرفته هایت شکر، چرا که داده هایت نعمت، نداده هایت رحمت و گرفته هایت حکمت است.
ای ساکن وادی عشق که خدا را معشوق خود ساخته ای!
دانسته بودم که عاشق انتخاب هایش را به معشوق وا می گذارد و دیدیم که خلعت زیبای حجابت به انتخاب معشوق تو بوده است.
پس مبارک باد که حجاب اسلامی، لباس عشق به خداست.
به فرشته ها بگو ماه را در كف بگیرند و تاریكی های روح مرا به روشنایی مبدل كنند.
به ستاره ها بگو ذره ای از آسمان را برایم معنا كنند.
خدایا دل سرد سیرم را همنشین خورشیدهای نامكشوف كن چشمهایم را به سفری بی زوال ببر به دستهایم عدالت را بیاموز و به پاهایم صبر بده تا بی كفشی را تاب بیاورند.
خدایا ! یاد زیبایت را از خاطرم مگیر، عشق عالم گیرت را از این بنده حقیرت دریغ نکن...
خدایا ! شرمم می آید که مرا می خوانی و من رو بر می گردانم...
خدایا ! شرمم می آید که پاکی را از یاد برده ام...
خدایا ! شرمم می آید که عشق تو فراموشم شده...
خدایا ! یادت را از خاطرم دور مکن...
می دانم که مستی ام و هشیاریم از اراده توست، می دانم که خواب و بیداریم از اراده توست...
می دانم که اینجایی، می دانم که دوستم داری...
می دانم که نزدیک تری به من، از خودم...
خدایا پرده از رویم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند...
دلم طاقت دوری از تو را ندارد،
خدایا می دانم که مرا نگاه می کنی! توانم بده تا نگاهت کنم.
طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم.
نمی دانستیم که دواست، دوای تلخ ترین دردها!
نمی دانستیم معجون است، معجون انسان شدن.
گمش کردیم، شیطان از دستمان دزدید، بی طاقت شدیم و ناآرام.
دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه…
دیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.
دیگر پای ماندن و شانه سنگی نداریم.
انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.
برای شکستنمان طوفان لازم نیست، ما با هر نسیمی هزار تکه می شویم، ترک می خوریم، می افتیم، می شکنیم، می ریزیم.
و شیطان هم همین را می خواست.
خدایا، ما را ببخش.
این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.
از اینجا تا تو هزار راه فاصله است، اما ما چقدر بی حوصله ایم.
ما پیش از آن که راه بیفتیم، خسته ایم.
از نا هموار می ترسیم، از پستی و بلندی می هراسیم.
از هر چه نا موافق می گریزیم، شانه هایمان درد می کند.
اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم، ما زیر هر غصه ای آوار می شویم…
خدایا! ما را ببخش، این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.
خدایا! ما را به ما برگردان، آن معجون تلخ را به ما برگردان، آن اکسیر مقدس، آن" صبر" قشنگ را…