داستانهایی از جنس خاک

داستانهایی از جنس خاک

خودمونی • 1392/09/30 @mb13
داستانهایی از جنس خاک
با سلام قصدم از این تاپیک گذاشتن داستانهایی از جنس خود مردم از همدلی ها و هم رنگی هاست
از صفا وصمیمت ها از جنس خود خاک
خواهش میکنم اگر شما هم چنین داستانهایی شندیده یا حتی تجربه کرده اید
من را یاری دهید تا بتوانیم از جنس خاک شویم زیرا سرشتمان خاک بوده و با روح خا لق احیا شده و جان گرفته است.

بسم الله
بهترین سیرک عمرم

انسان باید ثروتمند زندگی کند تا آنکه ثروتمند بمیرد!


وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛ مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند عدد بلیط می خواهید ؟


پدر خانواده جواب داد : لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه قیمت بلیط ها را اعلام کرد ؛ پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید : ببخشید ، گفتید چه قدر ؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت ، بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت درباره برنامه های سیرک بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.


پدرم که متوجه ماجرا شده بود دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت : ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! مرد که متوجه موضوع شده بود ، همانطور که اشک در حدقه چشمش لق لق میزد گفت : متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد …
بعد از اینکه بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند ، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم و فهمیدم که انسان باید ثروتمند زندگی کند تا آنکه ثروتمند بمیرد !!!

شیخ محمد حسن مازندرانی حائری فرمود:
« شبی، ساعت یازده میهمانی بر ما وارد شد و حال آن که در خانه هیچ چیز برای پذیرایی نداشتیم. پولی هم نداشتم از همسایه ام پولی قرض وبا توکل بر خدای تعالی از خانه بیرون آمدم؛ ولی دیدم تمام دکانها بسته است.
در بازار میگشتم که شاید مغازه ای باز باشد بالاخره به دکانی برخوردم که باز بود. سؤال کردم: برنج و روغن - و چیزهای دیگری که می خواستم - داری یا نه؟

گفت: هر چه می خواهی دارم.
من هم آنچه می خواستم خریدم و از کیفم پولی درآوردم که خرد کند و قیمت اجناس خود را بردارد بعد هم بقیه اش را بدهد.
گفت: بقیه را ندارم. فردا صبح بیا و ظرف روغن و کیسه ای را که در آن برنج است، بیاور تا پولت را خرد کنم.
به منزل آمدم و برای میهمان تهیه شام دیدم. او شام خورد و بعد هم خوابیدیم.
صبح که شد، ظرف روغن و کیسه برنج را با مبلغی که طلب داشت، برداشتم و به بازار رفتم. دیدم همان شخص در دکانش نشسته است.

ظرف روغن و کیسه برنج را به او دادم گفت: اینها چیست؟ گفتم: اینها همان است که دیشب از تو گرفتم.
انکار کرد و گفت: من دیشب ساعت نه در دکانم را بستم و اینها از من نیست حتماً اشتباه کرده ای. کیسه و ظرف را از من نگرفته ای.

کم کم اصرار کردم و قسمش دادم. قسم خورد که اینها از من نیست. دکان دیگری هم جنب دکان او نبود که برنج و روغن و امثال اینها در آن فروخته شود.
کم کم یقین کردم که او یا امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف یا یکی از ملازمین دربار آن بزرگوار بوده است. »

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
ماجرای بیماری آیت الله میلانی‌( و مسلمان شدن پروفسور برلون :

به گزارش سرویس استان‌های مرکز خبر حوزه، حجت الاسلام والمسلمین جواد مروی در مراسم طرح تابستانه اعتقادی که با موضوع توحید در قرآن که در گلپایگان برگزار می‌شود، با اشاره به آثار ارزشمند حدیث ثقلین در زندگی مومنان، اظهارداشت: اگر کسی می‌خواهد عظمت قرآن را ببیند، باید آن را در گفتار دیگران جستجو کند.

این استاد حوزه علمیه، با تاکید بر رعایت سلوک شخصی مبتنی بر فرهنگ اهل بیت (ع) گفت:

مرحوم آیت الله سید محمد‌هادی میلانی‌ (ره) دچار بیماری معده شدند و پروفسور برلون را از اروپا برای جراحی ایشان آوردند و پس از یک عمل سه ساعته و زمانی که ایشان در حال به هوش آمدن بودند، به مترجم دستور داد تمام کلماتی که ایشان در حین به هوش آمدن می‌گویند را برایش ترجمه کند، مرحوم میلانی در آن لحظات فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را قرائت می‌کردند و پس از این مساله پروفسور برلون، گفت؛ کلمه شهادتین را به من بیاموزید؛ زیرا از این لحظه می‌خواهم روی به اسلام بیاورم و پیرو مکتب این روحانی باشم؛

وقتی دلیل این کار را جویا شدند، پروفسور برلون گفت؛ تنها زمانی که انسان شاکله وجودی خود را بدون این که بتواند برای دیگران نقش بازی کند، نشان می‌دهد، در حالت به هوش آمدن است و بنده دیدم که این آقا، تمام وجودش محو خدا بود، در آن لحظه به یاد اسقف کلیسای کانتربری افتادم که چندی پیش در همین حالت و پس از عمل در کنارش ایستاده بودم و دیدم که او ترانه‌های کوچه بازاری جوانان آن روزگار را زمزمه می‌کند، در آن لحظه بود که فهمیدم حقیقت، نزد کدام مکتب است و بعد از آن هم وصیت کرد که وی را در شهری که مرحوم میلانی را در آن دفن کرده اند به خاک بسپارند که هم این که قبر این پروفسور مسلمان شده در خواجه ربیع، محل مراجعه مردم و افرادی است که حقیقت اسلام را باور کرده‌اند.

حجت الاسلام والمسلمین مروی، سلوک اجتماعی، سلوک خانوادگی و سلوک فردی را از جمله آثار تبعیت از اهل بیت(ع) ذکر کرده و اظهارداشت: وقتی محور اخلاق و اندیشه بشریت، اهل بیت (ع) هستند، پس از شناخت، نوبت به تبعیت می‌رسد که مطمناً هر انسانی باید تابع این مکتب باشد.

به گزارش تفریحی.کام به نقل از ابنا : در مسیر نجف به کربلا در محرم امسال و از میان پرچم‌های مختلفی که توسط زائران پیاده حرم حسینی حمل می‌شد، پرچم فرانسه توجه همگان را به خود جلب می‌کرد، وقتی به این پرچم نزدیک شدند دیدند زنی مسیحی اهل فرانسه این پرچم را به دست دارد، وقتی از او درباره رفتن به زیارت ابا عبدالله (ع) پرسیدند، گفت: من در زمان اشغال عراق به همراه ارتش فرانسه در این کشور بودم در یکی از مراسم اربعین امام حسین(ع) از یکی از زائران که به صورت پیاده به کربلا می‌رفت پرسیدم: “آیا از این که از بصره به کربلا پیاده سفر می‌کنی خسته نمی‌شوی؟” گفت: “حاجتی از خدا دارم و می‌روم تا حاجتم را زیر گنبد حرم امام حسین (ع) از او بخواهم و یقین دارم که خداوند به برکت وجود امام حسین (ع) حاجتم را برآورده خواهد ساخت”.
شفا گرفتن زن فرانسوی توسط امام حسین (ع) :


این زن می‌افزاید: من دچار سرطان سینه شده بودم و پزشکان به من گفتند به محض رسیدن به فرانسه باید عمل خارج سازی بافت سینه انجام دهم، آن روز من با توجه به حرف های آن زائر از صمیم قلب نذر کردم اگر از این بیماری شفا یابم با پای پیاده از نجف به کربلا به زیارت امام حسین(ع) بروم. وقتی به فرانسه رفتم، پزشکان دوباره مرا تحت معاینات پزشکی و آزمایش‌های جدید قرار دادند اما در کمال ناباوری اثری از بیماری در من ندیدند و اکنون شما مرا میان زائران پیاده می‌بینید در واقع آمده‌ام که نذرم را ادا کنم.
او با مادرش در يك خانه زندگي مي كرد، غير از يك خدمت كار زن كه در خدمت مادرش بود و وضعيت اورا مرتب مي كرد كسي با آنها نبود، اما او جواني تند خو و بد اخلاق بود، حتي با مادر نابينايش كه فلج شده بود. به جاي اين كه مهرباني و شفقت داشته باشد و با عطوفت و نوازش با او برخورد كند، حرفهاي درد آور و آزار دهنده اي به او مي گفت و دلش را مي شكست.

اين فرزند نافرمان با مادرش به بانك مي رفت تا مادر حقوق ماهيانه ي خود را دريافت كند، او مادر را به ويلچر مي نشاند و مي برد. درهنگام رفتن به سوي بانك نكوهش مي كرد، سركوفت و زخم زبان مي زد و مادرش مي شنيد او به مادرش مي گفت: تو كور و فلجي و من گرفتار تو شدم، مادر درد و رنج مي كشيد ولي لب به سخن نمي گشود حتي يك كلمه نمي گفت.

به سبب حرفهاي فرزندش مي گريست، در حالي كه پسر به سخنان نيش دار و مسمومش مي افزود و مي گفت: سوگند به خدا كه اگر تا كنون همين مستمري نبود تو را در آسايشگاه سالمندان انداخته بودم. مادر مسكين با شنيدن اين حرف فرزند نافرمان، دلش از درد و رنج و شكنجه پاره پاره مي شد. سپس مادرش را به منزل باز مي گرداند، و مستمري وي را كه از بانك دريافت كرده بود مي گرفت و مادرش را همراه مستخدم رها مي كرد.

با دوستانش در اماكن فساد و موسيقي، مسافرت و اردوهاي تفريحي مشغول بازي و سرگرمي مي شد، و به مادرش اعتنايي نمي كرد، حالش را نمي پرسيد و اهميت نمي داد كه چه بر سرش مي آيد. اينگونه مادر بيچاره از طرف فرزند نا فرمان خود به مشكلات بسياري دچار مي شد، اما نمي توانست كاري انجام دهد.

روزي فرزندش با گروهي از دوستانش به يكي از شهرستانهاي مجاور مسافرت كرد، مسافرتشان با ماشين بود، بعد از تمام شدن مسافرت به شهرستان برگشتند. در مسير برگشتن ماشين شان واژگون شد، جراحات و زخم هاي همه سطحي بود، غير از آن فرزند نافرمان كه اورا به اتاق آي سي يو بردند، و حدود يك ماه در بيمارستان باقي ماند.

سپس در حالي كه فلج شده و توان حركت نداشت روي ويلچر از بيمارستان مرخص شد، تصوير رفتن وي به بانك تكرار شد، ولي اين بار عوض اينكه او مادرش را روي ويلچر براي دريافت مستمري سوق دهد، خودش بر روي ويلچر نشسته بود و خدمتكار مادرش او را براي دريافت مستمري مي برد.

اين داستان واقعي به ما مي آموز كه مواظب رفتارمون در مقابل پدر و مادرمون باشيم

از پيامبر اسلام ( ص )درباره پدرومادر سوال شد فرمودند آنها بهشت و جهنم توهستند.

منبع داستان، كتاب: هرچه كني به خود كني جلد 4
نويسنده : سيد عبدالله رفاعي
مترجم :حسين جهانپور



مهدی من داستان :

عشقی از جنس دریا ولی همچون موج خجالتی

خوندم خیلی جذابه
همه قشنگ بودن از جمله سرنوشت