سنگ شیشه را میشکند

سنگ شیشه را میشکند

اشعار شاعران دابا • 1392/09/26 @mb13
سنگ شیشه را میشکند

سنگ شیشه را می شکند

مثل نامردی و دل

مثل اشک و مثل بغض

مثل ساحل

مثل موج

موج هرروزه ی دریای جنوب

تن او خالی احساس هراس از ساحل است

وشعارش این است:

((مردن موج به یکجا ماندنش فرقی نیست))

همه مردان درون طوفان دار

می شود موج لقب

وهمیشه

وقت ابراز حضور است به افراد شنی

همه میدانند سرنوشتی دارد

موج دریای جنوب پراحساس شروع

وقت برخواستن از پهنه ی آبی طوفان خفته

تا سر آغاز شود

قصه ی کهنه ی در یاد شناگرمرده....

آواز شروع طوفان شنوا می آید

موج پر غرورست

هنگام گذشتن از سطح

مثل جنگ آور میدان نبرد

خوود بر سر می شتابد

نیزه ی تیز سپیدش قلب ساحل را هدف دارد و انگار که این دستورست

مثل فرهادآرزوئی دارد

همچو احساس رهایی بهار از زندان

حس خوشبختی نیما در یوش

مثل مجنون که دیوانه شدو عاشق ماند

آرزویش زندگی در فضایی دیگرست

در فضایی که هیاهوی ستم کم باشد

واگر خانه ی او برکه ی کوچک دشتی باشد

موج دردل راضی ست

هرقدم رفتن او تا ساحل

قدرتش

فاصله اش ازوطنش را فزون می بخشد

موج خروشان میرفت

با نگاهی پر آب

((دل موج است که تنگ است کنون))

خاطراتی دارداز رفیقان قدیم

خاطراتی نمناک از رفیقانی خیس

یادگاری دارد

به صدف داده امانت امروز قبل از آغاز سفر

موج از عاقبتش آگاه است

((مثل مردان درون طوفان دار))

فاصله با خشکی کم شده است

فصل بی رحم نبردست که پایان نپذیرد هر سال

لشگر خاکی ساحل در صف

موج با نیزه ی لبریز توان

می زند بر سپر ساحل یکجا مانده

نیزه اش می شکند

تن او می ریزد

زندگی می میرد

موج مرد و آرزو مرد و تن مرده ی او را باز هم

شن ساحل سر داد به اعماق سیاه...

ولی انگار

نیزه ی تیز سپیدی می درخشد در آب

باز آواز شروع طوفان شنوا می آید...

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس



روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن



بخواب ای غنچه ی بی تاب احساس فضای شهر شب بوها طلائیست
بهار سبز عاشق ها خزان است
خزان بی قراران بی وفائیست
بخواب ای مرغ نا آرام دریا
گل آرامشم تنهای تنهاست
اگر امشب ز بی تابی نخوابی
دلم تا صبح در چنگال غمهاست
بخواب ای برگ تبدار شقایق
بدان عاشق همیشه ارغوانیست
همین حالا کنار بستری سرد
دلی در آرزوی مهربانیست
بخواب ای یادگار شهر رویا
که اشکم گونه ها را سرخ و تر کرد..