چه صادقانه پذیرفتم.....
چه صادقانه پذیرفتم.....
بنام خداوند عاشقان تنها
چه صادقانه پذیرفتم...
چه ابلهانه با تو خوش بودم....
چه کودکانه همه چیزم شدی....
چه زود نیازمندت شدم....
چه حقیرانه ترکم کردی...
چه ناجوان مردانه واژه غریب خداحافظ را میان امید وآرزو گذاشتی....
وچه بی رحمانه من سوختم....
ولی هنوز دوستت دارم.....بنام خداوند عاشقان تنها
چه صادقانه پذیرفتم...
چه ابلهانه با تو خوش بودم....
چه کودکانه همه چیزم شدی....
چه زود نیازمندت شدم....
چه حقیرانه ترکم کردی...
چه ناجوان مردانه واژه غریب خداحافظ را میان امید وآرزو گذاشتی....
وچه بی رحمانه من سوختم....
ولی هنوز دوستت دارم.....بنام خداوند عاشقان تنها
از یـه جایـی بـــه بــعـد . . .
مـــرض چــک کردن موبـایـلت خوب میشه
حتــــی یـه وقتـــایـــی یادت مـیـره گــوشــی داری
دیـگـﮧ دلشوره نداری کــه گـوشـیـتـو جـا بـذاری
یـا اس ام اسی بــی جـــوابــــ بمونــــه
از یه جایی به بعد . . .
دیگــــه دوست نداری هیچ کسی رو
بـــه خـــلوت خودت راه بـدی حتی اگـه تـنـهایی کــلافت ات کرده باشـــه
از یـه جایــی بـﮧ بـعـد . . .
وقــتـــی ڪـسـی بهتــــ مـیـگـه دوستـــ دارم
لـبـخند مـیـزنــی و ازش فــاصــلـه مـیـگـیـری
از یـه جایـــی بـﮧ بـعـد. . .
هــر روز دلت برای یــه آغـــوشــــ امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ اغوشی فکر نمیکنی
از یه جایی به بعد . . .
حرفــــی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو بــه خیلی از حرفـــا ترجیـــــح میدی
و میری تو لاک خودت
از یه جایی به بعد . . .
از ایـنـڪــه دوسـتــــ داشـتــه باشـن می ترسـی
جای دوست داشتـﮧ شـدن ها توی تن و فـڪـر و قـلبـتـــ می سوزه
از یـه جایـی بـﮧبعد . . .
فقط یـه حس داری…
حس بی تفاوتـی نـه از دوست داشتـن ها خـوشحال میشـی
و نـه از دوست نـداشتـن ها ناراحت
از یـه جایـی بـه بعـد. . .
توی هـیـجان انــگیــز تریـن
لحظه هـــا فقط نگاه می ڪنـی
از یه جایی به بعد . . .
مـــرض چــک کردن موبـایـلت خوب میشه
حتــــی یـه وقتـــایـــی یادت مـیـره گــوشــی داری
دیـگـﮧ دلشوره نداری کــه گـوشـیـتـو جـا بـذاری
یـا اس ام اسی بــی جـــوابــــ بمونــــه
از یه جایی به بعد . . .
دیگــــه دوست نداری هیچ کسی رو
بـــه خـــلوت خودت راه بـدی حتی اگـه تـنـهایی کــلافت ات کرده باشـــه
از یـه جایــی بـﮧ بـعـد . . .
وقــتـــی ڪـسـی بهتــــ مـیـگـه دوستـــ دارم
لـبـخند مـیـزنــی و ازش فــاصــلـه مـیـگـیـری
از یـه جایـــی بـﮧ بـعـد. . .
هــر روز دلت برای یــه آغـــوشــــ امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ اغوشی فکر نمیکنی
از یه جایی به بعد . . .
حرفــــی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو بــه خیلی از حرفـــا ترجیـــــح میدی
و میری تو لاک خودت
از یه جایی به بعد . . .
از ایـنـڪــه دوسـتــــ داشـتــه باشـن می ترسـی
جای دوست داشتـﮧ شـدن ها توی تن و فـڪـر و قـلبـتـــ می سوزه
از یـه جایـی بـﮧبعد . . .
فقط یـه حس داری…
حس بی تفاوتـی نـه از دوست داشتـن ها خـوشحال میشـی
و نـه از دوست نـداشتـن ها ناراحت
از یـه جایـی بـه بعـد. . .
توی هـیـجان انــگیــز تریـن
لحظه هـــا فقط نگاه می ڪنـی
از یه جایی به بعد . . .
تا اطلاع ثانوی از عـــشـــــــــق دم بزن ...
لطفا بدون فاصله با من قدم بزن!
گاهی به روی پنجره ی کوچکم بخند
گاهی جهان کوچکِ من را به هم بزن
خطی به نام عــــــشـــــق به پیشانی ام بکش
یک سرنــــــــــوشتِ تـــــــــــــازه برایم رَقم بزن
اصلا بیا به خاطر این روزهــــــــــای خوب
از هفته روزهای بَـــــــــــــــدم را قلم بزن
بی فکر درس و کار همین چند لحظه را
با من نشسته ای فقط از عشق دم بزن ...
لطفا بدون فاصله با من قدم بزن!
گاهی به روی پنجره ی کوچکم بخند
گاهی جهان کوچکِ من را به هم بزن
خطی به نام عــــــشـــــق به پیشانی ام بکش
یک سرنــــــــــوشتِ تـــــــــــــازه برایم رَقم بزن
اصلا بیا به خاطر این روزهــــــــــای خوب
از هفته روزهای بَـــــــــــــــدم را قلم بزن
بی فکر درس و کار همین چند لحظه را
با من نشسته ای فقط از عشق دم بزن ...
چشـــــــمـــانت
وقتی بـــا من قـــهر میکند
آن شب
یلــــدا میشود
با یک قوری
از جوشاندهِ تـــشـــویش ها
و شکلاتـــــی تـــلـــــــخ
تا صُــــبــــح..
یکبار
از دَم کرده آفـــــــــتــــــابت
در استکانِ دلـــــــــم بریز
کجا آخــــــــــــــه
درخت میوهِ خودش را میخورد ؟!
وقتی بـــا من قـــهر میکند
آن شب
یلــــدا میشود
با یک قوری
از جوشاندهِ تـــشـــویش ها
و شکلاتـــــی تـــلـــــــخ
تا صُــــبــــح..
یکبار
از دَم کرده آفـــــــــتــــــابت
در استکانِ دلـــــــــم بریز
کجا آخــــــــــــــه
درخت میوهِ خودش را میخورد ؟!
جمله های غمگین........
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
و غمــت سـهم ِ مــن!
دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی…
مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !
راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود !
تو … هیچ کجا نیستی…
بهار من مرا بگذار و بگذر
رهایم کن برو دلدار و بگذر
من عادت می کنم اینجا به غمها
مرا پر کن از این اجبار و بگذر…
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
تو را هرگز آرزو نخواهم کرد، هرگــــــــز …
چون محال میشوی مثل همه آرزوهایم !
دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی
ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی …
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
دیر آمدی ؛ بودنم در حسرت خواستنت تمام شد …
دیار عاشقی هم شهر هرت داره !
خیلی راحت دل می دزدن ، دل می برن ، دل می شکنن …
آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …
آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …
گاهی از خیال من گذر می کنی …
بعد اشک می شوی …
رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من …
به من گفت برو گورِت رو گم کن …
و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی :
“زبانم لال !”
اولین خنده ز بی دردی بود
آخرین گریه ز بی درمانی
من که به هیچ دردی نمیخورم …
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند …
نمیدانی چه حالب دارم “من” وقتی که از “من” حال “تو” را میپرسد…
من مرده ام … به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم … همین
کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم …
استخوان هایم را به دانشمندان بسپارید …
شاید بفهمند نه یخبندانی بود نه بیماری مهلکی !
من از دوری تو منقرض شدم …
چند تکه از تو
پریشان افتاد
ته فنجانی که فالم را می گرفت…
می گفت آرام نیستی
و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…
شبانه هایم برای تو
عشق هم…
خاطره ی مُرده ای باشد
برای وقت های کسالت
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم…
خاطرات مثل یه تیغ کند می مونه…که رو رگت میکشی…
نمیبره ، اما تا می تونه زخم میکنه…
خــوب ِ مــن ،
همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !
نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
جان غمگین ، تن سوزان ، دل شیدا دارم
آنچه شایسته عشق است ، مهیا دارم
سوز دل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق
چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم
درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگو !
استخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگو !
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
بگذار فردا برسد می شنوی
دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
و غمــت سـهم ِ مــن!
دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی…
مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !
راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود !
تو … هیچ کجا نیستی…
بهار من مرا بگذار و بگذر
رهایم کن برو دلدار و بگذر
من عادت می کنم اینجا به غمها
مرا پر کن از این اجبار و بگذر…
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
تو را هرگز آرزو نخواهم کرد، هرگــــــــز …
چون محال میشوی مثل همه آرزوهایم !
دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی
ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی …
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
دیر آمدی ؛ بودنم در حسرت خواستنت تمام شد …
دیار عاشقی هم شهر هرت داره !
خیلی راحت دل می دزدن ، دل می برن ، دل می شکنن …
آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …
آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …
گاهی از خیال من گذر می کنی …
بعد اشک می شوی …
رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من …
به من گفت برو گورِت رو گم کن …
و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی :
“زبانم لال !”
اولین خنده ز بی دردی بود
آخرین گریه ز بی درمانی
من که به هیچ دردی نمیخورم …
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند …
نمیدانی چه حالب دارم “من” وقتی که از “من” حال “تو” را میپرسد…
من مرده ام … به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم … همین
کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم …
استخوان هایم را به دانشمندان بسپارید …
شاید بفهمند نه یخبندانی بود نه بیماری مهلکی !
من از دوری تو منقرض شدم …
چند تکه از تو
پریشان افتاد
ته فنجانی که فالم را می گرفت…
می گفت آرام نیستی
و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…
شبانه هایم برای تو
عشق هم…
خاطره ی مُرده ای باشد
برای وقت های کسالت
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم…
خاطرات مثل یه تیغ کند می مونه…که رو رگت میکشی…
نمیبره ، اما تا می تونه زخم میکنه…
خــوب ِ مــن ،
همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !
نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
جان غمگین ، تن سوزان ، دل شیدا دارم
آنچه شایسته عشق است ، مهیا دارم
سوز دل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق
چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم
درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگو !
استخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگو !
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
بگذار فردا برسد می شنوی
دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت
می سپارمت به خدا
خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد...
خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد...
من پذیرفتم شکست خویش را ...........
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند ....
گفته بودم مردم اینجا بد اند
دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست
ان عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست
هیچ کس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
از برای عشق اینجا جا نبود
نوبهار عمر را دیدی چه شد
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست
کمترین چیزی که میابی وفاست
ای دل اینجا باید از خود گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی ......!!!!!!
m.a
برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را
برای تو مینویسم ،
برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.
مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....
برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی
و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....
صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ،
دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...
این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....
بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....
دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ،
برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند
و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...
دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد
اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...
بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....
بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...
ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....
دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....
برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!
برای تو مینویسم که عاشقترینی ،
غمگینترینی
و یا شايد هم مثل خودمن
تنهاترینی!
برای تو مینویسم ،
برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.
مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....
برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی
و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....
صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ،
دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...
این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....
بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....
دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ،
برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند
و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...
دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد
اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...
بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....
بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...
ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....
دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....
برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!
برای تو مینویسم که عاشقترینی ،
غمگینترینی
و یا شايد هم مثل خودمن
تنهاترینی!
دریا
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
***
در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
***
در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش
دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"
اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي!
***
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد
در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را
از دور مي شنيد
***
طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير
مي رفت باز در دل دريا به جستجو
در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود
يك مشت آرزو...!