رادیو 7
هر کسی چیزی در زندگی اش دارد که از آن می ترسد.
حادثه ای که خیلی اتفاقی در یک چشم به هم زدن، تبدیل به فاجعه می شود.
و من از این می ترسم به نسیمی عادت کنم که دیگر نوازشش تکرار نشود. برای همین، سرمای هوا را بهانه می کنم و به خیالی گرم، پناه می برم. در را باز می کنم و آرام آرام ناپدید می شوم. طوری که دیگر کسی یادش نیاید من را در کدام خواب دیده.
گاهی باید همین طور آهسته دور شد تا فاجعه ای به بار نیاید. تا مجبور نباشی تمام عمر تاوان نبودن هایت را به روز آخر پاییز پس بدهی.
گاهی باید به خاطر بسپاری که همیشه خداحافظی، خداحافظ نمی خواهد. همین که نبودنت پر رنگ تر از بودنت شود، کافی است.
متن خوانی آقای داوود حیدری
چیزی ندارم تا به استقبال شب های بلند بروم.
شب های بلند حرف ها را کوتاه می کنند و آدم کم می آورد در برابر این ساعت های ساکت و بهت زده ی روی دیوار
دیگر زل زدن به آسمان از پشت پنجره ی بخار گرفته هم کاری از پیش نمی برد.
پاییز تمام ستاره هایش را جایی پنهان کرده که دست هیچ کدام از ما به آنها نمی رسد.
شاید تنها کاری که می توانی بکنی این باشد که لبخند بزنی،
نفسی از قلبت بکشی و بگذری.
دستانت را از جیبت بیرون بیاوری و یک نفس عمیق بکشی.
شاید یک سلام بتواند دل گرمت کند. آن هم در گیر و دار این فراموشی های واگیردار
گاهی تنها یک سلام می تواند شروع معجزه باشد. امتحان کن.
متن خوانی آقای احسان کرمی