وداع عاشقانه قبل مرگ
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب عشق وداع عاشقانه قبل مرگ
آرشیو تاپیک

وداع عاشقانه قبل مرگ

عشق • 1392/09/09 @al0ne
وداع عاشقانه قبل مرگ
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند


برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
عشق واقعی
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه
انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...
نهایت ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

خیلی زیبا بود...
عشق سوخته...

دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...

يک روز يک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خياباني عبور ميکردند


جلوي ويترين يک مغازه مي ايستند


دختر:واي چه پالتوي زيبايي


پسر: عزيزم بيا بريم تو بپوش ببين دوست داري؟


وارد مغازه ميشوند دختر پالتو را امتحان ميکند و بعد از نيم ساعت ميگه که خوشش اومده


پسر: ببخشيد قيمت اين پالتو چنده؟


فروشنده:360 هزار تومان


پسر: باشه ميخرمش


دختر:آروم ميگه ولي تو اينهمه پول رو از کجا مياري؟


پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش


چشمان دختر از شدت خوشحالي برق ميزند


دختر:ولي تو خيلي براي جمع آوري اين پول زحمت کشيدي

ميخواستي گيتار مورد علاقه ات رو بخري


پسر جوان رو به دختر بر ميگرده و ميگه:


مهم نيست عزيزم مهم اينکه با اين هديه تو را خوشحال ميکنم

براي خريد گيتار ميتونم 1سال ديگه صبر کنم


بعد از خريد پالتو هردو روانه پارک شدن


پسر:عزيزم من رو دوست داري؟


دختر: آره


پسر: چقدر؟


دختر: خيلي


پسر: يعني به غير از من هيچکس رو دوست نداري و نداشتي؟


دختر: خوب معلومه نه


يک فالگير به آنها نزديک ميشود رو به دختر ميکند و ميگوييد بيا فالت رو بگيرم


دست دختر را ميگيرد


فالگير: بختت بلنده دختر زندگي خوبي داري و آينده اي درخشان عاشقي عاشق


چشمان پسر جوان از شدت خوشحالي برق ميزند


فالگير: عاشق يک پسر جوان يک پسر قدبلند با موهاي مشکي و چشمان آبي


دختر ناگهان دست و پايش را گم ميکند


پسر وا ميرود


دختر دستهايش را از دستهاي فالگير بيرون ميکشد


چشمان پسر پر از اشک ميشود


رو به دختر مي ايستدو ميگوييد :


او را ميشناسم همين حالا از او يک پالتو خريديم


دختر سرش را پايين مي اندازد


پسر: تو اون پالتو را نميخواستي فقط ميخواستي او را ببيني


ما هر روز از آن مغازه عبور ميکرديم و هميشه

تو از آنجا چيزي ميخواستي چقدر ساده بودم نفهميدم چرا با من اينکارو کردي چرا؟


دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتي پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد