بسیجی های چماق بدست...+ جرم من...
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی خودمونی بسیجی های چماق بدست...+ جرم من...
آرشیو تاپیک

بسیجی های چماق بدست...+ جرم من...

خودمونی • 1392/09/03 @jmsjms
بسیجی های چماق بدست...+ جرم من...
جرم من" بسیجی" بودن است

کارت بسیجی ام،خون میطلبد

آقا میگوید،نشان شهادت توست….سند شهادت بسیجی است

ریش دارم و تسبیح به دست،نه به دست ریا،دست به دست سری که از سر به زیری پایین است نه از سرِ سرگرمی


... جنس چفیه ای که روی دوش رهبر است،

همانی است که امروز روی دوش من است،

میان بازار خریدم

چفیه ات را بالاتر بیاور صورتت را بپوشان آلوده گناه نشوی…

بسم الله... تویی و یک شهر گناه… حواست به نامردان روزگار باشد… چفیه ات را بالاتر بیاور…
-فحش اگربدهند آزادی بیان است،جواب اگر بدهی بی فرهنگی است.

-سوال اگر بکنند آزاد اندیشند،سوال اگر بکنی تفتیش عقاید است.

-تهمت اگر بزنند درجستجوی حقیقتند،جواب اگر بدهی دروغگویی.

-مسخره ات بکنند انتقاد است،جواب بدهی بی جنبه ای.

-اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی.

"بسيجى بودن راباهمه تراژدی هایش دوست دارم"

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل ، دلی لبریزِ از مهر تو

تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شایدفروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروارتفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تواین دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر رابه خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست ولی حق را برادر جان!

به زور این زبان نافهم آتش ‌بارنباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار، تفنگت را زمین بگذار

صدایت را به در بگذار و وارد شو

بیا بنشین

بگو بشنو

صدایت خشم زهر آلود نیرنگ است

و فریاد رسایت ای برادر

طنین ناخوش ننگ است

برادر جان

چه می دانی که حق و حق ستانی چیست؟

چه میدانی دلیل زندگانی چیست؟

برادر جان صدایت مرگ فریادیست

که در حمام فین

آغوش خود را

به روی هر چه نفرت از پلیدیهاست بگشوده ست

صدایت نفی بیداریست

آری دوستی با دشمنان کاریست

برادر جان

تفنگت را زمین مگذار

برادر جان

تفنگ خویش را بردار

مبادا ای برادر جان

کمان آرش افسانه ها را دروغ و کفر انگاری

ولی ای دوست

تفنگ من نه آن چیزیست

که با آن خون کفتر ها بریزم

بلی ای دوست

تفنگ من همان کلک خیال انگیز حافظ هاست

که با آن کاخ استکبار عصیانگر بلرزانم

برادر جان

کنون بشنو زمن آواز جان بخش رهایی را

سر خود را ز زیر برف نادانی برون آر

تفنگت را زمین مگذار

برادر جان ، برادر جان

تفنگ خویش را بردار.

سه تارت را زمین بگذار
که من بیزارم از آواز این ناساز ناهنجار
زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب و میهن
من اما پیش ِ این اهریمن ِ سر تا به پا آهن
نخواهم سر فرود آورد تا دامن

دلم لبریز از مهر است با تو . حیف اما تو نمی دانی
تو ای با دشمنانم دوست
تو ای از ایل من ، ای از تبارِ من
زبانِ میزبانِ اهرمن خوی ات
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهرِ چنگیزی‌ست
بیا در خانه و بنشین کنار من ،

بگردان حنجرت را جانب دشمن ، بگو با او :

(( بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
که شاید . . . باز هم شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

بگو با او :

که (( ای خونخوار ِ ناسیراب از خون ِ هزاران کودک افغان و ایرانی

تو از آواز زیبای من و تارم چه میدانی ؟

غزل های مرا و شعر حافظ از چه می خوانی ؟))

نمی دانم چه خواهد گفت او با تو . . . تو میدانی ؟

برادر گر که می‌خوانی مرا ، بنشین برادروار

بگو با من چرا این گونه می بینم :
" سه تارت را به دست اهرمن ، دستت به دوش او برادروار "

به زیر گوش آنانی ( که هردم نزد آنانی ) چرا یک دم نمی خوانی :

(( تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید ))
تو می دانی "چه می دانم من از آیین انسانی "
همان هایی که میدانی :

اگر جان را خدا داده است
چرا باید که فرزندان شیطان بازبستانند ؟
چه می خوانی تو با این لهجه ی غفلت ، برادر جان ؟!

هر آن کس گفت با تو ، کز من آیی و ستانی ، این تفنگم را

بدان بی شک

که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم

به خاک و خون بغلتاند
تو که ا لمنت لله چنین حق گوی و حق جویی
و حق با توست
بدان حق را – برادرجان -
به زرق این زبان ‌نافهمِ ِ آدمخوار
نباید جُست...

و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی

و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم ، چنان الفاظ ها راندی :

برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم

به دور از آتش وآهن ، به کشت و کار ، در گلزار خود بودم

ولی یک باره دنیا و زمین و آسمان ، دریای آتش شد

تمام میهنم سر تا به پا ، سوگ سیاوش شد

تفنگ و تیر و توپ و موشک و خمپاره و اژدر

اجل وار از چپ و از راست ، گاه از پای ، گاه از سر

مرا و کودکان بی گناهم را

تو را و حنجر پرسوز و آهت را

به قربانگاه خشم خویش ، می سوزاند

و جان ِ ما و یاران را از آن ِ خویشتن می خواند

و من گفتم - همان گونه که می گویی - :

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی ؟

و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی

تفنگی ساختم از آتش و آهن ، که می بینی !

که شب ها تا سحر بیدار

بدارد چشم در چشمان ِ این اهریمن خونخوار

که گر خواهد بجنبد بار دیگر ، کور سازد چشم هیزش را

ببرد پنجه و چنگال تیزش را

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت :

" تو از آیین انسانی چه میدانی ؟ "

که با یک این چنین شیطان آدمخوار ، دمخواری ؟

چگونه باورت دارم که این سان باورش داری ؟

نشسته با چنین دیوی ، فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه

و با آن لحن شورانگیز و با مزه

برایم شعر می خوانی : (( تفنگت را زمین بگذار )) ! ؟

تفنگم را برادرجان اگر یک دم به روی خاک بگذارم

زمینِ میهنت را دیو خواهد خورد

و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد برد.

تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست ؟

برای جاودانه ماندن میهن

برای آن که دیگر بار اهریمن

اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ

حسابش را به تیغ تیر بسپارم

به چنگالش رد شمشیر بگذارم

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت :

" تو از آیین انسانی چه میدانی که با این دیو آدمخوار دمخواری ؟ "

مبادا جادویت کرده ست و " نیمه خواب و هشیاری " ؟

که این سان محفلش با ساز ِحنجرگرم می داری !
اگر خوابی اگر هشیار

اگر این بار شد افکار خواب‌آلوده‌ات بیدار
تو سازت را زمین بگذار . . .

صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار

و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار

و گر مردی

به زیر گوش آنانی ( که اینک نزد آنانی )

بخوان یک دم :

تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار...

جالب بود ولی بسیج داریم تا بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــج

اینکه خیلی خوبه آقا صادق
شما و افرادی که مثل شما هستن باید این وقتها موثر باشن
کاش قبل از اینکه لباس موعظه رو بپوشیم...ببینیم کی هستیم و چ جایگاهی داریم و ب اسم امر ب معروف و نهی از منکر ب خودمون اجازه بیان هر حرفی رو ندیم...
انشالله در تلاش باشیم تا ب معرفت و کمال برسیم...تا خدا و ائمه و از همه مهم تر خودمون رو بتونیم بشناسیم...
ما هم که دیگه فعلا خونه گیر شدیم داداش biggrin


سلام و عرض ادب.

گل تقدیم به تمام دوستان که از دست ما حسابی عصبانی هستن . و از ما بدشون میاد.