چون تو نیستی ...

چون تو نیستی ...

اشعار شاعران دابا • 1392/08/29 @yazahra
ادامه ی این نوشته
***

نبودنت بدجور در چشمم رفته
چشمانم می سوزند
هوای با تو بودن، با نبودنش
راه نفس کشیدنم را با بغضی بسته
گلویم درد گرفته
از تلنبار شدن این بغض های سربسته

بگذار کمی روز و روزگار این روزهایم را
برایت باز کنم
این دل شده خسته
چون تو نیستی
چرا که گرمای نگاهت نیست
و مهری که در صدایت خفته
مانده در پس پرده ی دوری و فاصله
فاصله که هر چند کم است،
به اندازه ی بودنت در قلبم
ولی دور است، به اندازه ی زمین تا آسمان ها
از اینجا تا ...
باید بیایی و گرما و مهر بر من بباری
خورشید بانوی من


آهنگ زندگی ام، این روزها
آهنگ بی کلامی است، پر از غم ها
و من، چشم به آینده دوخته ام تنهای تنها


من بهشت را فروخته ام، به لبخندهای تو
می دانم
دنیایی که بگیرد از من، لبخند های تو را
به جهنم دره ای می ماند
تنگ و تاریک،
که هر نفسش تنگی نفس و دلتنگی دارد
چون تو نیستی!
پس می شوم منتظرت
منتظر لبخندهای شیرین ات
شیرین بانوی من ...


خیلی زیبا بود آقای حدادی smile
یه وقتایی هست که"دلم"جزبه بودنت رضایت نمیدهد،،،ازکجا"تو"بیاورم؟؟؟!!!
ممنون مصطفی جان...عالی بود ...
آرزو می کنم این بار که آمد باران

من قطره ای باشم سرگردان

چشم به دستانت بدوزم

وقتی آنها را گرفتی به سوی آسمان

با شوقی فراوان

بر دستانت فرود آیم

و آنها را کنم بوسه باران

شاید با دست دیگرت

کشی دست نوازش بر سر من، ای مهربان



امشب نگاه تلخمو نثار گریه می کنم
تاریو اشک چشممو به عشق هدیه می کنم

تمومه خاطراتمو به غم په ساده می سپرم
لحظه های بودنتو به عمر داده می سپرم

شکایته حرف دلو به چاه دل مجنون می گم
حکایته رفتنتو به خاک غم از جون می گم

انگار که رفتن تو رو رج میزنن ستاره ها
غروب حس آخرو دل میچینن ستاره ها

انگار بهار سالو از فصل دلامون دزدیدن
بهوونه ی خندیدنو از رو لبامون دزدیدن

شروع با تو بودنو یه خط قرمز کشیدن
هر دمی از نفس هامو یه عشق هرگز کشیدن

بسه دیگه این همه زور گلایه دارم به خدا
عاشقیه معشوقمو آرزو دارم به خدا

بهم بگین کجا باید برم پیه پای دلش
در به در نگاهشم بهم بگین جای دلش


مراتع سوخته جای ماندن نبود.

تاریکی را درید،

تا به ساحل برسد.

باید از مرزهایی خطرناک رد می شد.

در راه پارتیزان ها برایش هورا کشیدند.

قاچاقچی ها دست تکان دادند.

همه چیز خوب پیش می رفت.

اما ناگهان با انفجار یک مین آتش گرفت و سوخت.

خاکستر شد.

این بود حکایت اسب سفیدی که می خواست از شب بگذرد...

هیشکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی از رفتن من غصـــــــه نخورد

هیچکی با موندن من شــــــــــــــــــاد نشد

وقتی رفتم کســــــــــــــــــــی قلبش نگرفت

بغــــــــــــــــــــــــــض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصـــــــــــــــــــــش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقـــــــــــــــــــــــــــم نکرد

دل مــــــــــــــــــــــــــن میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقــــــــــــــــــــــم نکرد

وقتی رفتم نه کـــــــــــــــــــــــــــــــــه بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتــــــــــــــابی بود

اگه شـــــــــــــــب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتـــــــــــــــابی بود

د م رفتن کسی نگفت سفـــــــــــــــر بخیر

که واسم غریــــــب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلــــــــــب من

همه آرزوهــــــــــــــــــاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمـــــــــــــــرده نبود

گــــــــــــــــــــــــــلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهــــــــــــــــــــــــــم بودم

همه شاید یه جوری مـــــــــــــــــــــــرده بودن

وقتـــــــــــــــی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتـــــــــــــــــــــم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافـــــــــــــــــــــــی بکنه

پس چشه هیـــــــــــــــــچ کسی عاشقم نکرد.

بشنو که صدای حسنین است که گویند:

ای کوچه تو با صاحب این دار چه کردی؟

زینب ز گلایه به در خانه خروشید :

که ای سوخته با مادر غمخوار چه کردی؟

تا دید زمان بغض علی ؛ تاب نیاورد

گفتا که علی؛ با غم این یار چه کردی ؟

شمشیر دوسر اشک ز مژگان و بصرریخت

این ها نشنیدند که با لشکر کفار چه کردی؟

هر چند که امروز نه در فکر نزاعی

ای شیر تو با روبه و کفتار چه کردی ؟

مولا چه بلند است ازاین فاجعه فریادسکوتت

با جسم کبود و تن خونبار چه کردی ؟

آن شب که پرستوی تو را بال شکستند

با سنگ دل دیو ستمکار ؛ چه کردی ؟

جبریل ز عرش ملکوتش به زمین خورد

گفتا جگرم سوخت تو در بستر بیمارچه کردی؟

کاشانه ی پرنور تو را شمع؛دگر نیست

در ظلمت شب های غم و تار چه کردی ؟

دیگر رمقی در در و دیوار نمانده است

ای فاطمه جان با در و دیوار چه کردی ؟

مظلومه تاریخ تنت در شررسوگ پدرسوخت

با شعله جانسوز در این بار چه کردی؟

روزی که ببستند دوتا شهپر بلبل

ای یاس تو با سرزنش خار چه کردی ؟

ای شافعه روزی که چمندی به زمین خفت

مگذار بپرسند که در لحظه بیدارچه کردی؟