*عشقی که تبدیل به نفرت شد*
سرگردانم
مثل سربازی که در سنگر منتظر است
تا دیگری تصمیم بگیرد
که امروز بمیرد یا زنده بماند.
تصمیمت را بگیر.
من از این ابهام میترسم.
میترسم که روزی سفیرِ پریشانی
برگها باشم به فصل پائیز...
تصمیمت را بگیر،
چه به رفتن باشد چه به ماندن.
افسانه ی نبودنت را آیندگان
به نقطه پایان داستان من شروع خواهند کرد.
گاهی دلم میگیرد از من،از تو،
از این نرسیدن های تکراری،
از این آرزوهایی که بر آورده نمیشود،
از این بغضهایی که رها نمی شود.
تصمیمت را بگیر،هر چه باشد.
میدانم که در داستانت جایی ندارم
بگذار لااقل محکوم نشوم به نوشته نشدن...
که هر وقت بار دلتنگی ات سنگین شد
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
هر وقت کم آوردی
بیاید بنشیند کنارت
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش
و تمام خودت را به او تکیه دهی...باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهایی ات را
تمام دلتنگیت را
و تمام بغضت رامیان هُرم نفس هایش
نفس بکشی...
من عادت کرده ام.
بگذار درها همه بسته بمانند.
روزی اتفاق دور از دست های
روزگار در ما می افتد.
چیزی شبیه معجزه که مدتهاست
بین من و تو سرگردان است.
اما من که پیامبر نیستم.
هیچ اعجازی دیگر چاره ساز نیست
این نیل عظیم را بین تو و من.
دل به دریا می زنم
تا بدانی با هم بودن معجزه نمی خواهد.
افسون عشق برای با هم بودنمان کافی است....
باید که خندید!!!
امروز و این ساعت فقط مال من بود.
امروز و این ساعت من شادترینعاشق روی زمین بودم.
محمدولی فروتن
خدایا دیدی؟!
کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم بشویی . . .
من که گفته بودم لکه نیست ،
"" زخم "" است . . .
نمیشه کارگردان زندگی بیاد بگه
کاااااااااات
بچه ها خسته نباشین پلان بدبختی عالی بود!
حالا بریم سر پلان خوشبختی...!
بـه دَرکــ !
هنــوز هـــمـ بهـــتریـ ـن هـا وجــ ـود دارنــ ـد
دنــبال کســ ـی خواهــ ــمـ رفــ ـت کـ ـه مــرا
بـ ـه خاطــ ـر خــودم بـ ـخواهـ ـد
نـ ـه زاپـ ـاســی برای بازیــ ـچــ ـ ـه بودن !
مشکل از جایی شروع میشه که …
دلتنگ کسی باشی که نیست،
حوصله کسی رو نداشته باشی که هست …
ممنون
خواهش میکنم