↯↯پنجره را باز کن..........↯↯
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!
تو اگر باز كنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد ؛
به عروسیِ عروسكهای
كودكِ خواهر خویش ؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس.
كودك خواهر من ،
در شبِ جشن عروسیِ عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتی میبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را میداند
نام تو را می خواند !
- گل قاصد آیا
با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!-
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دمید !.
"خواب خوبی دیدم؛
زیر باران بودیم،
و کسی ...
چتر نداشت!"
"چترها را باید بست...
زیرِ باران باید رفت..."
و من؛ چترم را می بندم،
و زیر باران میروم... چترِ بسته را، بر آستانه ی پل جا میگذارم،
و قدم زنان دور میشوم...
"چترها را باید بست...
زیرِ باران باید رفت..."
و من؛ چترم را می بندم،
و زیر باران میروم... چترِ بسته را، بر آستانه ی پل جا میگذارم،
و قدم زنان دور میشوم...
و صدای باران ، و سکوتی دلگیر و نوایی که تو را می خواند :
آه ای همدم ِ من زود بیا یاد ِآن روز بخیر ،
یاد ِ آن روز ِ سپید یاد آن روز که دیدار ِ تو شد قسمت ِ من ی
اد آن روز که نقاش ِ زمان طرح ِ چشمانِ تو را ساخت
اندازه ی دیوار دلم یاد آن روز بخیر
به صدای رعد و برق حسادت میکنم!
آسمان چه راحت دردش را فریاد میزند!
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!
«مرحوم حسین پناهی»
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!
«مرحوم حسین پناهی»
روز بارانیتون خوش دوست های دابایی