تا به خود آمدیم،یک سال غم بار گذشت...
شاید بشه بهش گفت "دل نوشته"
یادمه سال پیش این اتفاق غوغایی نه تنها توی استان بلکه توی ایران انداخت و نه تنها مردم بروجن بلکه دل همه ی ماها رو لرزوند...
یادمه سال گذشته عکس تشییع جنازه شون دل همه رو آب می کرد.همین الان هم اگه "بروجن" رو توی هر موتور جستجویی سرچ کنی اولین عکس ها عکس های تشییع جنازه شونه...آره،نام بروجن و چهارمحال و بختیاری تا ابد با نام این طفل معصوم ها گره خورد...
یادمه روز عرفه سال گذشته هفتمین روز درگذشتشون بود و من با چشم های خودم می دیدم،مصلی بزرگ بروجن مملو از جمعیت و مدام در حال پر و خالی شدن بود و پدرانی با چشمانی گریان بهتر بگم پر مروارید،باور نداشتند در مراسم ختم دخترانشون هستند...
چهلمین روز درگذشتشون هم روز تاسوعا بود...
معلوم نبود اینا توی راهیان نور جایی که خیلیا بوی کربلا رو اونجا بهتر حس می کردند، با امام حسین چی گفته بودند که هفته شون همزمان با دعای آخر امام حسین توی صحرای عرفات بود...آخه حسینم اون دعای آخر یه حال دیگه داشت...
واقعا حال غریبی بود...من توی مراسم بودم،همه در تکاپوی مراسم هفته،ولی صوت عرفه ی حسین که به گوشم می رسید بدجور دل میسوزوند...شاید این 26تا عزیز به حسین شون رسیدند...
و چهلمشون همزمان با روز بزرگداشت برادرش ابالفضل العباس...اصلا عباس پناه دختران حسین تو کربلا بود،دخترا یه جور دیگه عباس رو دوست داشتند،جوری عمو عمو می گفتند که دل دشمن هم آب می شد...
اما روز چهلم 25دختر با روز تاسوعا،خدا می دونه چه اتفاقایی می افته و ما نمیتونیم ببینیم...شاید عباسم اومده بود دیدن این بچه ها...
الانم یه دفعه ای مراسم سالگردشون اومد،برگزار شد و ما هم دیر فهمیدیم...
خیلی دوست داشتم توی مراسم سالگردشون باشم، فکر کردم این هفته است که مثل اینکه اشتباه متوجه شدم...
یک سال گذشت...
یک سال گذشت و این داغ جوونه که هنوز برای پدر مادراشون تازه است...
خلاصه سخته سخته سخته داغ 26تا آدم،26تا جگرگوشه،حتی اگه سال ها بگذره....
راستش نمی دونم چی شد یه دفعه ای دلم گرفت و اینا رو نوشتم،اگه چیزایی که نوشتم زیاد نرمال نیستند بگذارید به حساب دلم که یه دفعه ای نمیدونم چرا گرفت...
یادمه سال گذشته عکس تشییع جنازه شون دل همه رو آب می کرد.همین الان هم اگه "بروجن" رو توی هر موتور جستجویی سرچ کنی اولین عکس ها عکس های تشییع جنازه شونه...آره،نام بروجن و چهارمحال و بختیاری تا ابد با نام این طفل معصوم ها گره خورد...
یادمه روز عرفه سال گذشته هفتمین روز درگذشتشون بود و من با چشم های خودم می دیدم،مصلی بزرگ بروجن مملو از جمعیت و مدام در حال پر و خالی شدن بود و پدرانی با چشمانی گریان بهتر بگم پر مروارید،باور نداشتند در مراسم ختم دخترانشون هستند...
چهلمین روز درگذشتشون هم روز تاسوعا بود...
معلوم نبود اینا توی راهیان نور جایی که خیلیا بوی کربلا رو اونجا بهتر حس می کردند، با امام حسین چی گفته بودند که هفته شون همزمان با دعای آخر امام حسین توی صحرای عرفات بود...آخه حسینم اون دعای آخر یه حال دیگه داشت...
واقعا حال غریبی بود...من توی مراسم بودم،همه در تکاپوی مراسم هفته،ولی صوت عرفه ی حسین که به گوشم می رسید بدجور دل میسوزوند...شاید این 26تا عزیز به حسین شون رسیدند...
و چهلمشون همزمان با روز بزرگداشت برادرش ابالفضل العباس...اصلا عباس پناه دختران حسین تو کربلا بود،دخترا یه جور دیگه عباس رو دوست داشتند،جوری عمو عمو می گفتند که دل دشمن هم آب می شد...
اما روز چهلم 25دختر با روز تاسوعا،خدا می دونه چه اتفاقایی می افته و ما نمیتونیم ببینیم...شاید عباسم اومده بود دیدن این بچه ها...
الانم یه دفعه ای مراسم سالگردشون اومد،برگزار شد و ما هم دیر فهمیدیم...
خیلی دوست داشتم توی مراسم سالگردشون باشم، فکر کردم این هفته است که مثل اینکه اشتباه متوجه شدم...
یک سال گذشت...
یک سال گذشت و این داغ جوونه که هنوز برای پدر مادراشون تازه است...
خلاصه سخته سخته سخته داغ 26تا آدم،26تا جگرگوشه،حتی اگه سال ها بگذره....
راستش نمی دونم چی شد یه دفعه ای دلم گرفت و اینا رو نوشتم،اگه چیزایی که نوشتم زیاد نرمال نیستند بگذارید به حساب دلم که یه دفعه ای نمیدونم چرا گرفت...
ای خدا
چقدر برای این معصوم ها گریه کردم ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چقدر برای این معصوم ها گریه کردم ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چه زود یکسال گذشت خدارحمتشون کنه ......
روحشون شاد....
روحشون شاد....
مزار یاس های پرپر بروجن-بهشت فاطمه بروجن
عکس ها از"وبلاگ این شهر دیگر جای زندگی نیست"
خدا بیامرزدشون...
تا حالا دوبار سر قبرشون رفتم خیلی محیط غم انگیزیه...وقتی دلنوشته هاشون رو بخونی مشخصا بهشون آگاه شده بود ... روح پاکشون شاد
تا حالا دوبار سر قبرشون رفتم خیلی محیط غم انگیزیه...وقتی دلنوشته هاشون رو بخونی مشخصا بهشون آگاه شده بود ... روح پاکشون شاد
گزارشی دیگر از مراسم سالگرد از سایت"این شهر دیگر جای زندگی نیست"
مراسم اولین سالگرد عروج ملکوتی جمعی از دانش آموزان دبیرستان پاسداران عفت و همراهانشان؛ بعد از ظهر پنجشنبه مطابق 1392/7/25 از ساعت 14:30 در قطعه ایثارگران آرامستان بهشت فاطمه شهر بروجن برگزار شد. این مراسم با حضور خانواده های دانش آموزان متوفی، جمع کثیر مردم شهر بروجن و مسئولان شهرستانی و استانی برگزار شد. در ابتدای مراسم؛ سردار سلیمانی فرمانده سپاه حضرت قمر بنی هاشم استان، برای عرض تسلیت در مکان حضور یافتند. فرهنگیان و رئسای ادارات بروجن نیز برای عرض تسلیت به خانواده های متوفیان در این مراسم حضور چشمگیری داشتند اما قابل ذکر است در این مراسم هیچ یک از مسئولان کشوری حضور نیافتند! حضور چشمگیر مردم بروجن و دیگر شهر ها به نحوی بود که پارکینگ آرامستان بهشت فاطمه بروجن پر شده و ترافیک گسترده ای در اطراف ایجاد شده بود. با حضور مداحان اهل بیت نیز دقایقی نیز به نوحه سرایی و مداحی پرداخته شد. رژه ی همراه با موسیقی نیز از دیگر برنامه های این مراسم بود. در ضمن در شهر های نقنه، فرادنبه و سفیددشت نیز این مراسم بر سر تربت این عزیزان سفر کرده برگزار شد.
مراسم سالگرد سه تا از این شهدای عزیز در نقنه برگزار شد وهمراه با دعای ندبه به یاد این عزیزان صبحانه به ندبه خوانان داده شدٰ
روحشان شاد ویادشان گرامی
من از مادر اونایی که میشناسم خبر دارم میدونم هنوز داغشون تازه ست.
روحشان شاد ویادشان گرامی
من از مادر اونایی که میشناسم خبر دارم میدونم هنوز داغشون تازه ست.
دایی میثم ممنون که یاده همشهریامو زنده کردین...
دلنوشتتونم خیلی قشنگ بود.ممنون ازلطفت...
دلنوشتتونم خیلی قشنگ بود.ممنون ازلطفت...
خواهش می کنم آقامحمد...
باید یادی از این دانش آموزان می شد....
خوشحالم که این کار رو من انجام دادم،یه جورایی حرف داغ جوون که میاد وسط نمی دونم چرا دست و دلم شدید می لرزه
،دیگه اینا هم بخوایم در کل حساب کنیم هم استانیمون بودند،زشت بود توی استان خودمون سالگردشون مظلومانه برگزار میشد...
یادشون گرامی...
باید یادی از این دانش آموزان می شد....
خوشحالم که این کار رو من انجام دادم،یه جورایی حرف داغ جوون که میاد وسط نمی دونم چرا دست و دلم شدید می لرزه
،دیگه اینا هم بخوایم در کل حساب کنیم هم استانیمون بودند،زشت بود توی استان خودمون سالگردشون مظلومانه برگزار میشد...یادشون گرامی...
آقای انتظامی پدر شهیده هانیه انتظامی همسایه ما بودند. دقیقا یادم نسبت ولی فکر کنم عید نوروز سال 86 بود که به اتفاقشون رفتیم مناطق جنگی شلمچه و خرمشهر و سوسنگرد و... نمیدونم ولی اینا رو که کنار هم میذاری انگار این دختر قبلا انتخاب شده بود. نمیدونم اون موقع با اون سن کمش که 8-9 سالش بیشتر نبود چی به این شهدا گفت که بردنش پیش خودشون. روحشون شد و یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد. دایی میثم دستت درد نکنه واسه تاپیک زیباتون.