قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روي دیواره گودال گیر کردند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودان جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره اي نیست ، شما به زودي سقوط می کنید و می میرید !
دو قورباغه ، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه هاي دیگر ، مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد .بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته هاي دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با تمام توان براي بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد زدند که تلاش بیشتر فایدهاي ندارد ، او مصمم تر می شد!! تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:" مگر تو حرفهاي ما را نمی شنیدي؟؟ "!!
معلوم شد که قورباغه ناشنواست! در واقع ! او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند !!

پیرمردي ، تنها در روستایی زندگی می کرد. او قصد داشت مزرعه ي سیب زمینی خود را شخم بزند ، اما کار بسیار سختی بود وتنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد .
پیر مرد نامه اي به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را براي او توضیح داد :
"پسر عزیزم ، من حال خوشی ندارم ، چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت . من براي کار در مزرعه خیلی پیر شده ام . اگر تو این جابودي تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را براي من شخم می زدي . دوستدار تو پدرت "!
پس از مدتی پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد :
"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام "!
سپیده دم روز بعد ، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی نزد پیر مرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و روز کردند ، بدون آنکهاسلحه اي پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ي دیگري براي پسرش فرستاد و او را از آن چه که روي داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردرگمی نمود !
پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاري بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم "!