درد و دل...

درد و دل...

خودمونی • 1392/07/15 @mari1
درد و دل...
اينجافضاي مجازي من وتوست يک فنجان احساس مهمانم باش... اينجااومدم تاحرفاي دلموبزنم حرفايي ک نميتونم به کسي بگم درواقع من اينجاميخوام حرفاي دلموبزنم هرکي خوشش نمياد خيرپيش...
خيلي دلم گرفته...
عادت ندارم درد دلم رابه همه کس بگويم. پس خاکش ميکنم زيرچهره ي خندانم،تاهمه فکرکنند ؛نه دردي دارم و نه قلبي...
يک نفر نيست!
يک نفرنيست بپرسدازمن؟ که تو ازپنجره عاشق چه ها ميخواهي؟ صبح تا نيمه شب منتظري همه جا مي نگري... گاه،باماه،سخن ميگويي... گاه بارهگذران....... خبرگمشده اي ميجويي؟ راستي،گمشده ات کيست؟؟!!؟؟ کجاست؟؟؟ صدفي،در درياست؟ نوري از روزنه فرداهاست؟ ياخدايي که از روز ازل ناپيداست؟؟؟!!!
خوشبحالت من نميدونم چمه همينجوري بيخودي اشکام سرازير ميشه دلم داره ميترکه
رمقي نمانده...
رمقي براي نوشتن ندارم.دراين دنياي پرازپوچي چه کسي صداي من راميشنود؟خنده داراست شکرکردن درعين داشتن ونداشتن!خسته شدم ازاين حرفاي تکراري.نميتوانم به نتيجه درستي برسم،پر از دردم... واوهم ميداند. ترديدراصداميزد. براي چه سربرگردانم؟بگذارزمان بگذرد...پيرشده ام بااين گذرزمان..؛وهنوزهم او درهمين نزديکي هاست وسکوتش همه جاراپرکرده... خيلي وقت است افکارم به هم ريخته است،سردرگم شده ام،وشايد بوده ام... کوله بارم از ابهامات سنگين شده است!!! ديگر دنبال دليل نمي گردم... ولبخندي سرد نثارش ميکنم تاتلخي اش را بيشتر حس کنم. به اطراف نگاه کن... پر است از دروغ و ريا.......
کتابت چيه که انقدتونسته بهت کمک کنه؟
یه روز یه نفر بهم گفت همیشه بهترین اتفاق ها برای آدم پیش میاد جون خدا بد برای بنده هاش نمیخواد اما ما قدرت درک این مساله رو نداریم از اون روز تا حالا هر وقت یه اتفاق بد برام می افته میگم حتما خیره و اگه اینجوری نمیشد شاید در آینده بدتر میشد.
من خدا را دارم... کوله بارم بر دوش سفري ميبايد تاته تنهايي محض هرکجا لرزيدي... ازسفر ترسيدي... فقط آهسته بگو... من خدا را دارم...
اگه دقت کنید من فقط پست هایی که جمله(متن) ادبی بودنو لایک کردمrolleyes
اون قطعه ک بالانوشتمش خيلي کارش درسته.هروقت ميگمش انقدآروم ميشه کافيه درکش کني.وبگي خدا خودمو سپردم بخودت.باورکنيد ارامش دوجهانو ميده بهتون