کیا میخوان بدونن زندگی یعنی چه؟
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب بارانی ها کیا میخوان بدونن زندگی یعنی چه؟
آرشیو تاپیک

کیا میخوان بدونن زندگی یعنی چه؟

بارانی ها • 1392/07/13 @amitis
کیا میخوان بدونن زندگی یعنی چه؟
زندگی یعنی چه؟؟؟؟؟!!!!!!
شب آرامی بود
میرم در ایوان تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟!؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد
آمد آنجا،لب پاشویه نشست
به هوای خبر از ماهیها
دستها کاسه نمود،چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خود میگفتم:
زندگی،راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی،فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا،جاریست
زندگی،آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن،به همان عریانی،که به هنگام ورود آمده ایم
قصه ی آمدن و رفتن ما تکراریست
عده ای،گریه کنان می آیند
عده ای،گرم تلاطم هاشان
عده ای،بغض به لب قصد خروج
فرق ما،مدت این آبتنی است
یا که شاید،روش غوطه وری
دست ما در کف این رود،به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!!
زندگی،باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی جمع تپش های دل است
زندگی،وزن نگاهیست که در خاطره ها میماند
زندگی بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی،آنچه نمی باید برد
و فراموش شود آنچه که رهتوشه ی ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی،درک همین اکنونهاست
زندگی،شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد
تو
نه در دیروزی،و نه در فردایی
ظرف امروز،پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با،امید است
زندگی،بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده است
زندگی،فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن،این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی،یاد غریبیست که در حافظه ی خاک به جا میماند
زندگی،رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه،
تا تولد باقیست
میتوان گفت خدا،امیدش
به رها گشتن انسان ،باقیست
زندگی،سبزترین آیه در اندیشه ی برگ
زندگی،خاطر دریایی یک قطره،در آرامش رود
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،در باور بذر
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،در تنگ
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،در آیینه ی عشق
زندگی،فهم نفهمیدن هاست
زندگی،سهم تو از این دنیاست
زندگی،پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من هر چه که هست
من به اندازه ی این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندیست
شاید این راز،همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید،
همان شعر پدر بود، که خواند
چای مادر،که مرا گرم نمود
نان خواهر،که به ماهیها داد
زندگی،شاید آن لبخندیست،که دریغش کردیم
زندگی،زمزمه ی پاک حیات است،میان دو سکوت
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهاییست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را،دریابیم
قدر این خاطره را،دریابیم
زندگی یعنی چه؟؟؟؟؟!!!!!!
شب آرامی بود
میرم در ایوان تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟!؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد
آمد آنجا،لب پاشویه نشست
به هوای خبر از ماهیها
دستها کاسه نمود،چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خود میگفتم:
زندگی،راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی،فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا،جاریست
زندگی،آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن،به همان عریانی،که به هنگام ورود آمده ایم
قصه ی آمدن و رفتن ما تکراریست
عده ای،گریه کنان می آیند
عده ای،گرم تلاطم هاشان
عده ای،بغض به لب قصد خروج
فرق ما،مدت این آبتنی است
یا که شاید،روش غوطه وری
دست ما در کف این رود،به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!!
زندگی،باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی جمع تپش های دل است
زندگی،وزن نگاهیست که در خاطره ها میماند
زندگی بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی،آنچه نمی باید برد
و فراموش شود آنچه که رهتوشه ی ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی،درک همین اکنونهاست
زندگی،شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد
تو
نه در دیروزی،و نه در فردایی
ظرف امروز،پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با،امید است
زندگی،بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده است
زندگی،فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن،این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی،یاد غریبیست که در حافظه ی خاک به جا میماند
زندگی،رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه،
تا تولد باقیست
میتوان گفت خدا،امیدش
به رها گشتن انسان ،باقیست
زندگی،سبزترین آیه در اندیشه ی برگ
زندگی،خاطر دریایی یک قطره،در آرامش رود
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،در باور بذر
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،در تنگ
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،در آیینه ی عشق
زندگی،فهم نفهمیدن هاست
زندگی،سهم تو از این دنیاست
زندگی،پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من هر چه که هست
من به اندازه ی این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندیست
شاید این راز،همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید،
همان شعر پدر بود، که خواند
چای مادر،که مرا گرم نمود
نان خواهر،که به ماهیها داد
زندگی،شاید آن لبخندیست،که دریغش کردیم
زندگی،زمزمه ی پاک حیات است،میان دو سکوت
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهاییست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را،دریابیم
قدر این خاطره را،دریابیم
زندگی یعنی چه؟؟؟؟؟!!!!!!
شب آرامی بود
میرم در ایوان تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟!؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد
آمد آنجا،لب پاشویه نشست
به هوای خبر از ماهیها
دستها کاسه نمود،چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خود میگفتم:
زندگی،راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی،فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا،جاریست
زندگی،آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن،به همان عریانی،که به هنگام ورود آمده ایم
قصه ی آمدن و رفتن ما تکراریست
عده ای،گریه کنان می آیند
عده ای،گرم تلاطم هاشان
عده ای،بغض به لب قصد خروج
فرق ما،مدت این آبتنی است
یا که شاید،روش غوطه وری
دست ما در کف این رود،به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!!
زندگی،باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی جمع تپش های دل است
زندگی،وزن نگاهیست که در خاطره ها میماند
زندگی بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی،آنچه نمی باید برد
و فراموش شود آنچه که رهتوشه ی ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی،درک همین اکنونهاست
زندگی،شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد
تو
نه در دیروزی،و نه در فردایی
ظرف امروز،پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با،امید است
زندگی،بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده است
زندگی،فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن،این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی،یاد غریبیست که در حافظه ی خاک به جا میماند
زندگی،رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه،
تا تولد باقیست
میتوان گفت خدا،امیدش
به رها گشتن انسان ،باقیست
زندگی،سبزترین آیه در اندیشه ی برگ
زندگی،خاطر دریایی یک قطره،در آرامش رود
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،در باور بذر
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،در تنگ
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،در آیینه ی عشق
زندگی،فهم نفهمیدن هاست
زندگی،سهم تو از این دنیاست
زندگی،پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من هر چه که هست
من به اندازه ی این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندیست
شاید این راز،همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید،
همان شعر پدر بود، که خواند
چای مادر،که مرا گرم نمود
نان خواهر،که به ماهیها داد
زندگی،شاید آن لبخندیست،که دریغش کردیم
زندگی،زمزمه ی پاک حیات است،میان دو سکوت
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهاییست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را،دریابیم
قدر این خاطره را،دریابیم
"زندگی"همان رمزکنارآمدن وسازش با"تقدیر"است....