یادداشت های کوچیک
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور میترسم.
سیب در انتهای کمال می افتد ،برگ در انتهای زوال. بنگر تو چون می افتی ،چو سیب یا چو برگ زرد .
آدما راحت دل میشکنند
ولی نمیدونند که اون دل چقدر ترک خورده
که آخرش شکسته
در دنیایی که حقایق بی حرمت می شوند . جایی برای زندگی وجود نخواهد داشت
بچه که بودیم دل دردها را به یک زبان ناله میکردیم همه میفهمند
بزرگ که شدیم درد دلها را به صد زبان میگوییم هیچکس نمیفهمد...
*زندگی مثل یه پیانوست همون چیزی رو میشنوی که می نوازی.
هرگز چيزي تغيير نخواهد یافت اين ماييم كه عوض مي شويم.
در اوج دلتنگی ام به تو فکر میکنم .همین طور در اوج شادمانیم ... درهرحال که باشم ، تو نقطه ی اوج منی ...
مگر بین من و تو چقدر فاصله است
كه هر چه سكوت می كنم
نمی شنوی........!
گریزی نیست از این روزهای ناگزیر ....
باید تاب بیاورم آهنگ ناموزون روزگار را ...
سعی میکنم به یاد داشته باشم که به تو فکر نکنم
اما حافظه یاری نمی کند
و من هربار گریز میزنم به یاد تو ....