این یک واقعیت است...
این یک واقعیت است...
باسلام خدمت همه خواهران و برادران بزرگوار من در دهکده خودمون...
امروز میخوام واقعیتی را به صورت داستان بگم که باورش واستون سخته...
سوار اتوبوس ها شدیم... چه دلنشین بود ... توی اتوبوس هرکسی به کاری مشغول بود ،یکی به خنده ،یکی با کناریش حرف میزد ،یکی دلگیر بود و...
از ته اتوبوس یکی فریاد زد و گفت: بچه ها این چند روز به همه خوش خواهد گذشت ... همه زدن زیر خنده...
رسیدیم به مقصد... مقصد اردوگاه "مکان نظامی" ...
همه در حال خود به سر می بردن که یک صدای رسا به گوش همه رسید ... همه ساکت شدن ... اون شخص با رسا و خشن بلند خود گفت: زود بیایید بیرون و به خط شوید..." یکی یکی از اتوبوس پیاده شدیم...
ما را به صف کردن ... اون شخص با صدای رسا و خشن خود گفت : اجلو نظام... با این کار صف ها مرتب شدند و سکوت همجا را فرا گرفت...
اون شخص چهره زیبایی داشت بهش میخورد که قلب مهربونی داره اما کارش این بود... بعد از حتم صحبتای فرمانده بخط شدیم و شروع به حرکت کردیم ...
رسیدیم به اردگاه ... فرمانده گفت: الان تجهیرات به ما داده میشه شما باید خیلی مراقب تجهیرات باشید... به هر نفر یک اسلحه و یک کوله و یک قمقمه آب و یک کلاه آهنی و تجهیزات دیگه داده شد ... شب بود ... صدای جیر جیرک ها شکوه بیشتری به شب داده بودند... ممد دوست من بیرون نشسته بود... رفتم پیشش و نشستم کنارش لب ها جرات حرف زدن نداشتند... دل منم گرفته بود...اون طرف تر از ما چند نفری بودند که باهم صحبت میکردند ... اسم یکیشون علی بود ... علی میگفت: این چند روز می خواهم کلی بخندم و ... دوست علی میگفت: دل من واسه خانه و کاشانه تنگ شده ...
صدای جیرجیرک ها و سیاهی شب جلوه زیبایی ساخته بودند...
صبح ساعت 4 بود ناگاه صدای خیلی وحشت ناکی آمد من که از خواب پریدم و گیج بود دیدم ممد خودمون بالشت را گرفته و دور آسایشگاه می دوه.. فرمانده فریاد زد زود بیایید بیرون و به خط بشید...
ترس و استرس وجود همه را فرا گرفته بود...از گروهان 3 یکی دویده بود بیرون که با درخت برخورد بدی کرد... همه تو صف ایستادن کسی نبود که از ترس نلرزه..فرمانده گفت زود باشید تجهیزات خود را ببینید تا برویم نماز... هوا تاریک بود هنوز گیج بودیم... به راه افتادیم ... تو اون تاریکی با کلاه های آهنی سنگین و تجهیزات مسیر را برای ما دشوار کرده بود... بعد نمازصبح فرمانده همه را به صف کرد و به سوی کوه روانه کرد... وقتی نزدیک کوه شدیم فرمانده با صدای خود گفت: زود بخوابید روی زمین و تا اون نشانی سینه خیز می روید... همه تعجب کرده بودند ... فرمانده با صدای بلند و خشن خود حرف خود را تاکید کرد و همه از ترس روی زمین خوابیدند و شروع کردن روی خارو خاشاک سینه خیز رفتن... تجربه تلخی اما شیرینی بود... اولین بار بود که بالباس های تمیز باید روی خار و خاشاک می خوابیدی و سینه خیز می رفتی... علی میگفت : هرچی خار بود وارد بدنم شد...
فرمانده دستور داد به صف باید بریم سر کوه و مراقب باشید چون ممکنه در کمین قرار بگریم... ما که مث بچه های ناز نازی از دست فرمانده عصبی بودیم... شروع به رفتن کردیم در وسط های کوه بود هوا گرم شده بود و با اون تجهیزاتی که همراه ما بود رفتن به بالای کوه را خیلی سخت کرده بود از طرفی همه تشنه شده بودند اما اب نبود... یکی که به شدت دلگیر بود گفت: فرمانده آب نیست بخوریم؟ فرمانده گفت؟ زود بخواب روی زمین و تا اونجا سینه خیز بیا... اون پسر گفت: چرا تنبیه می کنی ؟ فرمانده گفت: تا یاد بگیری همیشه توی قمقمه آب داشته باشی... حق با فرمانده بود ...
کمی جلوتر صدای خیلی وحشت ناکی بلند شد و فرمانده بود که از عقب فریاد می زد زود بخوابید روی زمین ... ما که گیج بودیم و ترس همه وجود ما را فرا گرفته بود هرجوری بود خوابیدیم روی زمین ماشا الله زمین هم پر از خارو خاشاک...
فرمانده گفت ما در کمین دشمن فرضی بودیم... باز حرکت کردیم... هنوز استرس داشتیم که یک دود غلیظ بین ما پخش شد و فرمانده فریاد زد "گاز" همه مانده بودند تو این لحظه چیکار باید بکنند که فرمانده گفت: زود ماسک بزنید... ماسک های ما داخل کوله بود ... فرمانده گفت باید تنبیه بشید...
پایین کوه دوباره ما روی خار و خاشاک سینه خیز رفتیم... بچه ها خیلی ناراحت بودند... اما فرمانده لبخند می زد... ممد و علی اعتراض کردند... فرمانده گفت : باز می خواهی سینه خیز برید... ما تصمیم گرفتیم فقط عمل کنیم و روی حرف فرمانده حرف نزنیم ...
محل اسقرار...
بعد از نماز مغرب همه داشتند باهم صحبت می کردند و اصل حرف بچه ها این بود چرا فرمانده اینقدر اذیت میکنه...
من داشتم به همه نگاه می کردم که ممد اومد پیش من و گفت دلم گرفته...
خدایش دل همه گرفته بود... ازش پرسیدم چون از خانه دوری دلت گرفته... ممد گفت نه... دلم گرفته چون... ممد نگفت چرا...
من تو این فکر بودم در جنگ 8 سال دفاع مقدس رزمنده های ما و شهیدان چقدر مرد بودند که جلوی تیر و توپ دشمن ایستادند...علی می گفت : صدای تیر ها خیلی وحشت ناکه.... خسته بودیم رفتیم محل استراحت...
تو خواب بودیم که دوباره اون صدای خیلی وحشت ناک آسایش را از همه گرفت"خشم شب " و همه گیج و منگ از خواب پریدن انگار حمله شده باشه... اونجا بود که فهمیدیم یک نیروی نظامی باید همیشه و در هر زمان آماده باشه...این بار همه قمقمه ها را از آب پر کردند و رفتیم به سوی کوه اینبار با بار قبلی فرق داشت ... همیشه آماده بودیم...
رفته رفته خیلی از مطالب را یاد گرفتیم...یاد گرفتیم باید قدرت تحمل را بالا ببریم... سکوت در زمان خاص را همیشه رعایت کنیم و...فرمانده میگفت: یک نیروی نظامی باید الگو باشه... حق با فرمانده بود خیلی از اشتباهات ما به واسطه این تنبیه هات اصلاح شد...
یک شب بعد از خواندن نماز مغرب و اشاء همه تو فکر بودند... غم و ناراحتی تو چهره همه بود...
برنامه زیبایی بعد از نماز برگزار شد...
عکس های شهیدان و ... فضا را معنوی کرده بود... اشک را می شد در چشمان خیلی ها دید... ممد می گفت : حالا که فکرش را می کنم می فهمم رزمنده ها و شهیدان ما چقدر مرد و بزرگوار بودند... ممد میگفت: این چند روز خیلی از چیزا واسم عوض شد... گفت: ببین ما کی هستیم از تیر های گازی هم می ترسیم تیر هایی که جنبه آموزشی دارن و خطری تهدید نمیکنه... اما شهیدان و رزمنده های ما جلوی تیر های واقعی ایستادند ... ممد خیلی ناراحت بود ... واقعا ممد راست میگفت... شهیدان و رزمنده های ما خیلی شجاع بودند... اون شب هرکسی در این مورد حرف میزد ...
این چند روز درس بزرگی به ما نشان داد... . فضا خیلی معنوی بود اینقدر فرمانده را دوست داشتیم که حد نداشت... اون فرماندهی بود که خیلی اذیتمون کرد اما درس های بزرگی بهمون داد...
اون روز چهره و لباس هرکسی را می دیدی از گرد و غبار و خار و خاشاک آغشته بود. اما همه خوشحال بودند انگار این خاک واسمون عزیز بود... و دیگه از اینکه لباس هایمان خاکی شده ناراحت نبودیم بلکه خیلی هم خوشحال بودیم...
فرمانده همه را به صف کرد... از همه صلی حلالیت کرد اون روز را فراموش نمی کنیم ... خدایش بهترین فرمانده ها را داشتیم... هنوز 1 روز نگذشته که دوست دارم برگردم اونجا...
این را تعریف کردم تا یکم به خودمون بیاییم چون رزمنده ها و شهیدان خدایش خیلی مرد بودند و جرات داشتند... شهیدان و رزمنده های ما از همه چیزشون گذشتند از خانه ، خانواده و... رفتند ...
به جرات بگم هنوز هم از فشنگ های گازی می ترسیم چه برسه به جنگی... خودتون قضاوت کنید رزمنده ها و شهیدان چقدر بزرگوار بودند و دل شیر داشتند...
امروز میخوام واقعیتی را به صورت داستان بگم که باورش واستون سخته...
سوار اتوبوس ها شدیم... چه دلنشین بود ... توی اتوبوس هرکسی به کاری مشغول بود ،یکی به خنده ،یکی با کناریش حرف میزد ،یکی دلگیر بود و...
از ته اتوبوس یکی فریاد زد و گفت: بچه ها این چند روز به همه خوش خواهد گذشت ... همه زدن زیر خنده...
رسیدیم به مقصد... مقصد اردوگاه "مکان نظامی" ...
همه در حال خود به سر می بردن که یک صدای رسا به گوش همه رسید ... همه ساکت شدن ... اون شخص با رسا و خشن بلند خود گفت: زود بیایید بیرون و به خط شوید..." یکی یکی از اتوبوس پیاده شدیم...
ما را به صف کردن ... اون شخص با صدای رسا و خشن خود گفت : اجلو نظام... با این کار صف ها مرتب شدند و سکوت همجا را فرا گرفت...
اون شخص چهره زیبایی داشت بهش میخورد که قلب مهربونی داره اما کارش این بود... بعد از حتم صحبتای فرمانده بخط شدیم و شروع به حرکت کردیم ...
رسیدیم به اردگاه ... فرمانده گفت: الان تجهیرات به ما داده میشه شما باید خیلی مراقب تجهیرات باشید... به هر نفر یک اسلحه و یک کوله و یک قمقمه آب و یک کلاه آهنی و تجهیزات دیگه داده شد ... شب بود ... صدای جیر جیرک ها شکوه بیشتری به شب داده بودند... ممد دوست من بیرون نشسته بود... رفتم پیشش و نشستم کنارش لب ها جرات حرف زدن نداشتند... دل منم گرفته بود...اون طرف تر از ما چند نفری بودند که باهم صحبت میکردند ... اسم یکیشون علی بود ... علی میگفت: این چند روز می خواهم کلی بخندم و ... دوست علی میگفت: دل من واسه خانه و کاشانه تنگ شده ...
صدای جیرجیرک ها و سیاهی شب جلوه زیبایی ساخته بودند...
صبح ساعت 4 بود ناگاه صدای خیلی وحشت ناکی آمد من که از خواب پریدم و گیج بود دیدم ممد خودمون بالشت را گرفته و دور آسایشگاه می دوه.. فرمانده فریاد زد زود بیایید بیرون و به خط بشید...
ترس و استرس وجود همه را فرا گرفته بود...از گروهان 3 یکی دویده بود بیرون که با درخت برخورد بدی کرد... همه تو صف ایستادن کسی نبود که از ترس نلرزه..فرمانده گفت زود باشید تجهیزات خود را ببینید تا برویم نماز... هوا تاریک بود هنوز گیج بودیم... به راه افتادیم ... تو اون تاریکی با کلاه های آهنی سنگین و تجهیزات مسیر را برای ما دشوار کرده بود... بعد نمازصبح فرمانده همه را به صف کرد و به سوی کوه روانه کرد... وقتی نزدیک کوه شدیم فرمانده با صدای خود گفت: زود بخوابید روی زمین و تا اون نشانی سینه خیز می روید... همه تعجب کرده بودند ... فرمانده با صدای بلند و خشن خود حرف خود را تاکید کرد و همه از ترس روی زمین خوابیدند و شروع کردن روی خارو خاشاک سینه خیز رفتن... تجربه تلخی اما شیرینی بود... اولین بار بود که بالباس های تمیز باید روی خار و خاشاک می خوابیدی و سینه خیز می رفتی... علی میگفت : هرچی خار بود وارد بدنم شد...
فرمانده دستور داد به صف باید بریم سر کوه و مراقب باشید چون ممکنه در کمین قرار بگریم... ما که مث بچه های ناز نازی از دست فرمانده عصبی بودیم... شروع به رفتن کردیم در وسط های کوه بود هوا گرم شده بود و با اون تجهیزاتی که همراه ما بود رفتن به بالای کوه را خیلی سخت کرده بود از طرفی همه تشنه شده بودند اما اب نبود... یکی که به شدت دلگیر بود گفت: فرمانده آب نیست بخوریم؟ فرمانده گفت؟ زود بخواب روی زمین و تا اونجا سینه خیز بیا... اون پسر گفت: چرا تنبیه می کنی ؟ فرمانده گفت: تا یاد بگیری همیشه توی قمقمه آب داشته باشی... حق با فرمانده بود ...
کمی جلوتر صدای خیلی وحشت ناکی بلند شد و فرمانده بود که از عقب فریاد می زد زود بخوابید روی زمین ... ما که گیج بودیم و ترس همه وجود ما را فرا گرفته بود هرجوری بود خوابیدیم روی زمین ماشا الله زمین هم پر از خارو خاشاک...
فرمانده گفت ما در کمین دشمن فرضی بودیم... باز حرکت کردیم... هنوز استرس داشتیم که یک دود غلیظ بین ما پخش شد و فرمانده فریاد زد "گاز" همه مانده بودند تو این لحظه چیکار باید بکنند که فرمانده گفت: زود ماسک بزنید... ماسک های ما داخل کوله بود ... فرمانده گفت باید تنبیه بشید...
پایین کوه دوباره ما روی خار و خاشاک سینه خیز رفتیم... بچه ها خیلی ناراحت بودند... اما فرمانده لبخند می زد... ممد و علی اعتراض کردند... فرمانده گفت : باز می خواهی سینه خیز برید... ما تصمیم گرفتیم فقط عمل کنیم و روی حرف فرمانده حرف نزنیم ...
محل اسقرار...
بعد از نماز مغرب همه داشتند باهم صحبت می کردند و اصل حرف بچه ها این بود چرا فرمانده اینقدر اذیت میکنه...
من داشتم به همه نگاه می کردم که ممد اومد پیش من و گفت دلم گرفته...
خدایش دل همه گرفته بود... ازش پرسیدم چون از خانه دوری دلت گرفته... ممد گفت نه... دلم گرفته چون... ممد نگفت چرا...من تو این فکر بودم در جنگ 8 سال دفاع مقدس رزمنده های ما و شهیدان چقدر مرد بودند که جلوی تیر و توپ دشمن ایستادند...علی می گفت : صدای تیر ها خیلی وحشت ناکه.... خسته بودیم رفتیم محل استراحت...
تو خواب بودیم که دوباره اون صدای خیلی وحشت ناک آسایش را از همه گرفت"خشم شب " و همه گیج و منگ از خواب پریدن انگار حمله شده باشه... اونجا بود که فهمیدیم یک نیروی نظامی باید همیشه و در هر زمان آماده باشه...این بار همه قمقمه ها را از آب پر کردند و رفتیم به سوی کوه اینبار با بار قبلی فرق داشت ... همیشه آماده بودیم...
رفته رفته خیلی از مطالب را یاد گرفتیم...یاد گرفتیم باید قدرت تحمل را بالا ببریم... سکوت در زمان خاص را همیشه رعایت کنیم و...فرمانده میگفت: یک نیروی نظامی باید الگو باشه... حق با فرمانده بود خیلی از اشتباهات ما به واسطه این تنبیه هات اصلاح شد...
یک شب بعد از خواندن نماز مغرب و اشاء همه تو فکر بودند... غم و ناراحتی تو چهره همه بود...
برنامه زیبایی بعد از نماز برگزار شد...
عکس های شهیدان و ... فضا را معنوی کرده بود... اشک را می شد در چشمان خیلی ها دید... ممد می گفت : حالا که فکرش را می کنم می فهمم رزمنده ها و شهیدان ما چقدر مرد و بزرگوار بودند... ممد میگفت: این چند روز خیلی از چیزا واسم عوض شد... گفت: ببین ما کی هستیم از تیر های گازی هم می ترسیم تیر هایی که جنبه آموزشی دارن و خطری تهدید نمیکنه... اما شهیدان و رزمنده های ما جلوی تیر های واقعی ایستادند ... ممد خیلی ناراحت بود ... واقعا ممد راست میگفت... شهیدان و رزمنده های ما خیلی شجاع بودند... اون شب هرکسی در این مورد حرف میزد ...
این چند روز درس بزرگی به ما نشان داد... . فضا خیلی معنوی بود اینقدر فرمانده را دوست داشتیم که حد نداشت... اون فرماندهی بود که خیلی اذیتمون کرد اما درس های بزرگی بهمون داد...
اون روز چهره و لباس هرکسی را می دیدی از گرد و غبار و خار و خاشاک آغشته بود. اما همه خوشحال بودند انگار این خاک واسمون عزیز بود... و دیگه از اینکه لباس هایمان خاکی شده ناراحت نبودیم بلکه خیلی هم خوشحال بودیم...
فرمانده همه را به صف کرد... از همه صلی حلالیت کرد اون روز را فراموش نمی کنیم ... خدایش بهترین فرمانده ها را داشتیم... هنوز 1 روز نگذشته که دوست دارم برگردم اونجا...
این را تعریف کردم تا یکم به خودمون بیاییم چون رزمنده ها و شهیدان خدایش خیلی مرد بودند و جرات داشتند... شهیدان و رزمنده های ما از همه چیزشون گذشتند از خانه ، خانواده و... رفتند ...
به جرات بگم هنوز هم از فشنگ های گازی می ترسیم چه برسه به جنگی... خودتون قضاوت کنید رزمنده ها و شهیدان چقدر بزرگوار بودند و دل شیر داشتند...