پاییز...

پاییز...

متون ادبی و زیبا • 1392/07/01 @Shaverdi
پاییز...
پاییز مرا عاشق می کند، و باران عاشق تر .....
سرگرداننـــد در اندیشــه هــای بــــاد بـــرگ هــای زرد پـــاییــــزی ....
پاییز آمد در میان درختان
لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد
خورشید از غم با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه می نشیند
من با قلبی به سپیدی صبح
با امید بهاران
میرم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابه لای درختان مینشینم
باشد روزی به امید بهاران
روی دامن صحرا لاله روید
شعر هستی بر لبانم جاری
پرتوانم آری
میروم بر کوه و دشت و صحرا
ره پیمای قله ها هستم من
راه خود در طوفان
در کنار یاران می نوردم
دارم امید که دهد روزی
سختی کوهستان
بر روان و جانم
پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی برسد به جهان
شعر هستی بر لب
جان نهاده بر کف
راه انسان هارا درنوردم
ره پیمای قله ها هستم من
راه خود در طوفان
در کنار یاران می نوردم
در کوهستان یا کویر تشنه
یا که در جنگل ها
رهنوردی شاد و پر امیدم
شعر هستی بودن وکوشیدن
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه حق است

شعر هستی بودن وکوشیدن
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه حق است



ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان

کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده
بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان

ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان

میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد
نک صبح دولت می‌دمد ای پاسبان ای پاسبان

صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان

ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان

گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها
آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان

لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان

من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان

شاعر: مولانا




از پاییــــــــــز مــــــــــهرش برای تــــــ♥ــــــو

بــــــــــرگ ریــــــــــزانش برای مـــــــــــن . . .

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد

یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز

مهدی اخوان ثالث

آقای شاورد لطفا لینک این آهنگ را برای دانلود بزاریدcrying بسیار زیباس . مرسی هی روزگار.............crying یک دنیا ممنونم

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

و نه زمستان با هیچ اسفندی

اندازه پاییز به مذاق خیابان ها

خوش نیامد

پاییز "مهـر"ی دارد

که بر دل هر خیابان می نشیند

فراموش نکنید :

این فصل را فقط باید به تماشا نشست ...

همین ...

راستی بخند رفیق پاییزی، غروب های دلهای پاییزی فــراوانـنـد

بخند ...

شاید یک روز پاییزی بیاید که دل آدم را تنگ نکند..
و با بارانش بغض ننشیند توی گلو..
و دل آدم لای کوچه پس کوچه هایش نگیرد..