دل که بگیرد ...
دل که بگیرد ...
دل که بگیرید
نمی دانی، بغض کنی، یا گریه؟
ثانیه ها هم کند می شوند، و مثل چاقویی کند
هم تن خیالت را می برند، هم دردت می دهند
زجرت می دهند
دل که بگیرید
نمی دانی کدامین گوشه بنشینی
و کجا را نگاه کنی؟
می خواهی گریه کنی، ولی کسی نیست که آرامت کند
پس تصمیمت را می گیری
و این بغض را در نطفه خفه میکنی
نمی گذاری گریه شود، و سبک شوی
سنگین می مانی!
دل که بگیرید، بهار و زمستان
فرقی نمی کند با پاییز یا تابستان
دلت بهانه می گیرد
بهانه ی کسی که بفهمد تو را
بخواهد تو را
بخواند تو را
تا برایش از دل بگویی،
تا در چشمانش، بدون هیچ ترسی غرق شوی
دل که بگیرید،
حرف ها از ذهن مقطع و بی هدف بیرون می ریزند
گاهی از جنس ترس
گاهی هم بوی نا امیدی می دهند
گاهی، نشان از غم خفته در گلو و چشمانت دارند
نمی شود که از امید یا خوشی نشانی داشته باشند
دل که بگیرید
نمی دانی چه بگویی
نمی توانی بنشینی و آرام به فکر فرو روی
حتی پای ایستادن داری
پای رفتنت در گل می شود، و حتی نمی توانی
از خود دور شوی
دل که بگیرید،
زندگی می میرد
دیگر زنده نیستی
به تن خسته ای می مانی که با چشمانی باز
به خواب رفته
دیگر برایش توانی نمانده
از زندگی بریده
دل که بگیرد،
آسمان با همه ی بزرگی اش
برایت تنگ به نظر می آید
زمین، با همه ی وسعتش
به کنجی پوچ و تهی می ماند
که دستت می اندازد
دلت که بگیرد، تنها باید کوه باشی
دلت که بگیرد، لحظه هایت سیاه می شوند نقاشی
دل که بگیرد ...
نمی دانی، بغض کنی، یا گریه؟
ثانیه ها هم کند می شوند، و مثل چاقویی کند
هم تن خیالت را می برند، هم دردت می دهند
زجرت می دهند
دل که بگیرید
نمی دانی کدامین گوشه بنشینی
و کجا را نگاه کنی؟
می خواهی گریه کنی، ولی کسی نیست که آرامت کند
پس تصمیمت را می گیری
و این بغض را در نطفه خفه میکنی
نمی گذاری گریه شود، و سبک شوی
سنگین می مانی!
دل که بگیرید، بهار و زمستان
فرقی نمی کند با پاییز یا تابستان
دلت بهانه می گیرد
بهانه ی کسی که بفهمد تو را
بخواهد تو را
بخواند تو را
تا برایش از دل بگویی،
تا در چشمانش، بدون هیچ ترسی غرق شوی
دل که بگیرید،
حرف ها از ذهن مقطع و بی هدف بیرون می ریزند
گاهی از جنس ترس
گاهی هم بوی نا امیدی می دهند
گاهی، نشان از غم خفته در گلو و چشمانت دارند
نمی شود که از امید یا خوشی نشانی داشته باشند
دل که بگیرید
نمی دانی چه بگویی
نمی توانی بنشینی و آرام به فکر فرو روی
حتی پای ایستادن داری
پای رفتنت در گل می شود، و حتی نمی توانی
از خود دور شوی
دل که بگیرید،
زندگی می میرد
دیگر زنده نیستی
به تن خسته ای می مانی که با چشمانی باز
به خواب رفته
دیگر برایش توانی نمانده
از زندگی بریده
دل که بگیرد،
آسمان با همه ی بزرگی اش
برایت تنگ به نظر می آید
زمین، با همه ی وسعتش
به کنجی پوچ و تهی می ماند
که دستت می اندازد
دلت که بگیرد، تنها باید کوه باشی
دلت که بگیرد، لحظه هایت سیاه می شوند نقاشی
دل که بگیرد ...
آقای حدادی از خودتونه دیگه شعره؟
خیلی قشنگ و روان بود
احسنت
خیلی قشنگ و روان بود
احسنت
اگر بشه بهش گفت شعر، بله خودم نوشتمش
ممنون
ممنون
راستش دیگه شعر از تعاریف قدیمی در اومده و قالب خاصی نمی پذیره فک کنم بشه گفت شعر
داش مصطفی عالی بود-واقعا پرفکت
خسته نباشی با اجازه کپی شد شعرت:دی
خسته نباشی با اجازه کپی شد شعرت:دی
ممنون داداش (:
مشکلی نداره ...
مشکلی نداره ...
آسمون ابر تو اشکش دیگه دریا نمی شه
نه دیگه هیشکی غمش مثل غم ما نمی شه
آسمون بازی نکن، آفتاب و مهتاب نمی خوام
دل من همچی گرفته که دیگه وا نمی شه
"بیژن سمندر"
نه دیگه هیشکی غمش مثل غم ما نمی شه
آسمون بازی نکن، آفتاب و مهتاب نمی خوام
دل من همچی گرفته که دیگه وا نمی شه
"بیژن سمندر"
خیلی خوب مصطفی جان...خدا این ذوق رو به ما هم بده...
ممنون دایی جان ... نظرلطفته ...
تو هم این ذوق را داری، فقط باید در خودت کشفش کنی (:
تو هم این ذوق را داری، فقط باید در خودت کشفش کنی (:
مرسی...عالی بود...