خاطره یکی از دوستان............:
خاطره یکی از دوستان............:
خاطره یکی از دوستان
دیشب بادوستم رفته بودم رستوران روبه روی میز ما یه دخترو پسر نشسته بودن که دختره پشتش به ما بود معلوم بود باهم دوست هستند اتفاقی چشمم به چشم پسره افتاد ،قشنگ معلوم بود دختره عاشقشه پسرره سروع کرد به آمار دادن سرمو انداختم پایین ،دفعه ی بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم
خلاصه یه کاغذ برداشتمو به پسره علامت دادم با نگاهش قبول کرد بلند شدن دختره جلو رفت پسره به میز مارسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم :
......خیلی پستی............
از اینا که با احساسات بقیه بازی می کنن کم گیر نمیاد