مسابقه بزرگ اول مهر دابا....
دانش آموز باشی یا مدیر، مهندس باشی یا دانشجو ، پدر باشی یا مادر....
مهر یه رنگ و بوی خاصی داره
رنگ دوستی
رنگ زیبایی
رنگ صداقت
رنگ سادگی...
مسابقه بزرگ دابا برای انتخاب بهترین عکسی که از مهر و مدرسه دارید چه قدیمی چه جدید
و انتخاب قشتگترین خاطره مهر و مدرسه برگزار میشه
مطالبتون را توی همین تاپیک باید ارسال کنید
تا 5 مهر فرصت دارید ارسال کنید
اواسط اذر ماه بود و روز دو شنبه قرار بود ساعت اخر امتحان جبر واسه مستمر بديم من و دو تا از بهترين دوستام كه از اول دبيرستان با هم بوديم طبق معمول كتابا باز نكرده و به اميد تقلب اونروز رفتيم مدرسه از ساعت اول استرس كه چيكار كنيم چيكار نكنيم اين جبرم خيلي سخت بود دو صفحه جزوه ميخونديم مخمون هنگ ميكرد و نمي فهميديم .ساعت اول تا شد جزوه را روي دسته صندلي و ديوار كپي كرديم زنگ استراحت داخل كلاس مونديم و نرفتيم بيرون مشغول عمليات كپي بر داري كه ديديم اقاي نيازي رفتن داخل دفتر اقاي معاون و سوالا را دادن واسه تكثير و اقاي معاونم گذاشتن داخل دستگاه كپي ما هم حسرت كه كاش سوالا را داشتيم خلاصه زنگ تفريح تمام شد و وسطاي ساعت بعد به بهونه اب خوردن اومدم بيرون از در دفتر معاون كه رد ميشدم ديدم سوالا داخل دستگاه و اقاي معاونم نيست خلاصه شيطون گول بزنه و من برم داخل دفتر همين كه رفتم اومدم برم سمت دستگاه كپي اقاي معاون مثل جن ضاهر شد گفت قاسميان چي ميخواي منا ميگي زبونم گرفته بودم نميدونم تو اون دقيقه چي شد يادم به برنامه صبحگاه افتاد كه گفته بودن واسه حج عمره دانش اموزي به همين اقاي معاون مراجعه كنيد منم زبون بند اومده با كلي ترس گفتم اقا اجازه واسه فرم عمره دانش اموزي اومدم بهم دو تا بدين اقاي معاونم دو تا داد و گفت پر كن و تحويل بده منم فرما را گرفتم و با سرعت جت اومدم بيرون و رفتم سر كلاس يه نفس راحت كشيدم خلاصه امتحانم ديگه هر جور بود داديم و زنگ اخر با دوستم در حسرت اين فرصت از دست رفته بوديم ولي واسه اين كه معاون شك نكند فرما را پر كرديم و تحويل داديم اصلانم فكر نمي كرديم همين اتفاق ساده باعث بشه بهترين سفر عمرما برم وسط هزارتا دانش اموز ثبت نام كرده بودن اسم من ودوستم در قرعه كشي در بياد و سفريا بريم كه هيچوقت فراموشش نكنيم حالا چند سالي هست واسه اينكه يه بار ديگه برم خونه خدا همه كاري ميكنم ولي قسمت نميشه. نميدونم شانسي بوده چي بوده كه من اونروز اتفاقي تصميم به كاري بگيرم كه واسم خوشبختي بياره ولي هرچيزي كه بوده فقط لطف خدا بوده خدا خودش طلبيد و خودشم كاري كرد كه مثل اب خوردن جور بشه من برم. ايشاله قسمت شماها.
يا علي
حتی الان که دانشجوم
ببخشید من یادم نمیاد دیشب نمره منفی داده باشم،بهرحال عذرمیخام..$
خاطره اول مهر نیس:ولی بیاد موندنی بود..!
خب 1جوراییی بهترین خاطره من چندروز قبل تولدم بود،آخه دوستان واسم برنامه ریخته بودن:هرچند من هرسال دورهمی دوستان رو داریم واسه تولدم ولی این یکی واقعا ب یاد موندنی بود!
سال سوم راهنمایی شهید احمدنادی پ.هوایی:
سال آخری بود ک توی اون فضا بودم:بادوستانی ک یکی 2سال آشنایی باهم یداکرده بودیم،باهمه شیطنتهایی ک داشتیم،آخه ما جز کلاسایی بودیم ک اگ معلم 2دقیقه دیر کرده بود مدرسه میرفت روهوا،البته اینم بگم ک جزء شاگردآی زرنگم بودیم،ولی چ میشه کرد،آدم شیطنت میکنه دیگه..!
چندروز قبل تولدم بود:زنگ دوم بود دبیرمون یکم زودتر رفته بود:یکی از دوستان صدام کرد ک بریم تو حیات مثلا میخاست حرفی رو بزنه ک بقیه نشنوم:
منم طبق معمول حوصلم سررفته بود،رفتیم روی پله های ورودی راه روی اصلی ک ب حیات ختم میشد نشستیم،هیچی شروع کرد ب حرف زدن،کلا جورایی بهنوش داشت چرت و پرت میگفت:منم ک با سر حرفاش رو تایید میکردم ک ینی دارم گوش میدم!
ازون طرفم به ها نقشه تولد منو میریختن:کادو تولدی ک قرار بود برام بگیرن!
خب دیگه بلاخره بهنوش خانوم اجازه دادن بریم تو کلاس پیش بچه ها،تولد من چهارشنبه بود ولی ما گذاشتیمش واسه آخرهفته واسه همین افتاد روز دهم ماه..
مث همه تولدآیی ک رفتید البت ب جایی عصر ما چون شیفت الف بودیم صبح گرفته شد:البته ساعت دوم،چون تا کیک برسه خ طول کشید!
بلاخره پدر بنده دل از کار کشیدن کیک رو آوردن و ادامه ماجرا..
وقت کادو دادن شد،نماینده کلاس ب نمایندگی بچه ها 1جعبه ب خ.منصوریان دبیر :تاریخ-مدنی-اجتماعی" دادن خ.منصوریان!
ایشون هم محبت فرمودند:بعد از درآوردی کادو از جعبه ازمن ک هنگ کرده بودم جلو میز دبیر خاست ک بیام جلو بدم ک انداختن گردنم صدای بچه ها بلند شد..!
میتونم ب جرات بگم:اون روز یکی از بهترین روزآی خاطره انگیز زندگیم بوده و هست،بعد از پایان دوره تحصیلی نقل مکان کردیم.
اینم خاطره من،ببخشید طولانی بود..$
اون زمان ما مدارس دو شیفته بود، شبفت ظهر و بعدازظهر!!البته هنوزم دو شیفته پیدا میشد
کلاسها هم شلوغ و زیاد مثلا اول 1 ، اول 2 ، اول 3 ، ....، اول n!!!
کلاس اولی ها از 20 شهریور یه 10 روزی مدرسه میرن تا جو بیاد دستشون ، بعد چون فقط کلاس اولی ها هستن دیگه یه شیفته همه برگزار میشن و شیفت بعد از ظهری در کار نیست...
خلاصه 1مهر شد و گفتن که باید بعد از ظهر بیای ، یعنی شیفت عصر بودم
و من کیف و دفتر و مداد و ریختم توی کیف...خیلی هم استرس داشتم ، بابام رسوندم دم در مدرسه و رفت
اومدم برم تو مدرسه دیدم یه صفی اومد بیرون و یه سری دانش آموز داستن میرفتن
یه چند دقیقه طول کشید یه صف دیگه اومد و بازم یه کلاس دیگه میرفتن
من هم که اصلا نمیدونستم دو شیفته است ، گفتم لابد من اشتباه اومدم ، قاطی یه صف شدم راه افتادم و توی صف رفتم و رسیدم خونه...
مامانم گفت پس چرا برگشتی!؟
گفتم تعطیل شد همه اومدن من هم اومدم....
خلاصه ما را برداشتن بردن دوباره مدرسه و توی کلاس نشوندنم
من هم شروع کردم به گریه کردن!!
یادش بخیر معلم کلاس اولم آقای علوی بود!(الان فلکه فردوسی فروشگاه لوازم بهداشتی دارن!) ایشون برام ، کلوچه خرید ، ساکت شدم!!!
سال 1387...
من 22 سال داشتم
برای اولین بار قرار بود دانشگاه درس بدم!دانشگاه پیام نور شهرکرد...
برای تدریس هم اصلا درخواستی نداده بودم ، چند نا از بچه ها به مسئول برنامه ریزی گفته بودن و تلفنی واسم 5-6 تا درس گذاشته بود...و اصلا پیام نور شهرکرد نرفته بودم
رفتم 4فردوسی ، سوار تاکسی شدم به سمت پیام نور
پیام نور تاکسی وایساد ، یادمه همه پیاده شدن ، همه دانشجو بودن
منم پیاده شدم ، یه پسری هم جلو نشسته بود
پسره بعد پیاده شدن رفت یه سکه ای توی صندوق صدقات انداخت
سلام دادم بهش و پرسیدم کلاسهای درس کدوم ساختمون برگزار میشه!؟
با دست اشاره گفت فلان جا...
و ازم پرسید! دانشجویی ، گفتم نه...
ازش پرسیدم شما چطور؟
گفت ،دانشجوم....
گفتم چه رشته ای!؟
گفت کامپیوتر
گفتم جه درسی الان داری
گفت شبکه های کامپیوتری...
خلاصه خداحافظی کردم و رفتم پیش آقای للگانی ، ایشون لیست را بهم دادن و گفتن فلان کلاس باید بری...
بچه ها وایساده بودن دم در کلاس...
من هم رفتم توی کلا ، هیچ اهمیتی ندادن و همچنان دم در داشتن اختلاط میکردن
رفتم توی جا استادی گفتم لطفا بیاید بشینید
اون پسره توی تاکسی هم ته کلاس نشسته بود ، و داشت از تعجب شاخ در میورد...!
خلاصه داستانی داشتیم جلسه اول

ترم 3 دانشگاه بودم تازه شروع کلاس ها بود ما با استاد محمودی درس کنترل و ابزار دقیق را گرفته بودیم از شانس استاد از شهرکرد رفته بود و یک استاد دیگه به جای اون درس را برداشته بود ما هم وقتی فهمیدیم من به عنوان نماینده کلاس گفتم باید امروز را تعطیلش کنیم تقریبا بعد حذف و اضافه بودا...
همه حرف من را قبول کردن منم بچه ساکته بودم همه را هدایت کردیم به خارج از محیط دانشکده... چند دقیقه ایستادیم که کسی وارد کلاس نشه ... یکی از دوستام گفت یه پسره ریش و سبیل داره رفته تو کلاس منم شاخ در آوردم گفتم می شناختیش گفت نه اما معلومه بدنسازی رفته
منم داغ کردم به بچه ها گفتم بمونید تا برم بیارمش
چشمتون روز بد نبینه من رفتم دم کلاس دیدم آره یه آدم قوی هیکل واستاده دم درب کلاس
عجب هیکلی داشت از شانس بد من اون روزا هرکسی پیشم می ایستاد با دست محکم می گذاشتم پشت شانه هاش
ما هم رفتیم جلو به این آقا سلامی کردیم و به رسم ادب محکم گذاشتم پشت شانه هاش و بهش گفتم ترم چندی؟!
یه نگاه بدی کرد و باخنده گفت ترم 2 منم زدم زیر خنده گفت معلومه تازه کاریا... ما کلاس را تعطیل کردیم حوصله استاد جدید را نداریم
ازم پرسید بچه ها الان کجا گفتم اونجا منتظرت تا شما را هم ببریم یه خنده ای کردو گفت کجا ایستادن؟منم با دست نشونش دادم
یکم ترسیدم گفتم نکنه این خودش استاد جدیدس... بهم گفت: برو بهشون بگو استاد میگه بیایید سرکلاس و گرنه همتون را میدم حذف کنن
منم سریع گفتم استاد من با شما کلاس ندارم زد زیرخنده گفت برو بهشون بگو
... منم سرخ شده بودم رفتم پیش بچه ها گفتم دیوانه ها اون خودش استاد جدیدس همه اینجوری شده بودن
....رفتیم سرکلاس ... آبروی من را برد واسه همه تعریف کرد و کلی خندیدن
اما من چون درس خون بودم با نمره بالا درسش را پاسیدم
18 خدایش بهترین استاد بود...ترم اول و روز اولی بود که رفتیم دانشگاه
من با یک پسری به نام ح .ع آشنا شدم داشتیم دم درب اتاق گروه معماری حرف میزدیم که نا خواسته یک چیزی را شنیدیم اونم اینکه استاد گروه معماری ترم 1 امروز نمیاد
ما هم که ساکته بودیم به دوستم گفتم بیا یکم سر به سر این کلاس بزاریم...دوستم سنش 23 سال بود و تیپش مث یک استاد با کت و شلوار آمده بود ریش و سبیل هم داشت و بهش میخورد استاد باشه...

منم با کیف رفته بودم مث این بچه دبستانی ها..مداد هم برده بودم

قرار این شد من کیفم را بده به دوستم و اون بشه استاد و من هم دانشجو...
چند تا از پسرای اون کلاس دم درب کلاس ایستاده بودن و داشتنفضولی میکردن ... دوستم با جذبه بالا وارد کلاس شد و رفت سمت جا استادی
دوستم تا رسید به جا استادی همه ساکت شدن اون 3 تا پسرهم واقعا فکر کردن استاده...
دوستم" استاد"نه گذاشت و نه برداشت به اون 3 تا پسرگفت همین الان برو درستون را خذف کنید چون نمره بهتون نمیدم ... اشک تو چشمانشون جمع شد بود همه هم ترسیده بودن چه استاد بد اخلاقی
...منم یه تکیه خندم گرفت به منم گفت برو بیرون و جلسه بعد حق نداری بیایی... منم سریع از حالت خنده به حالت اشک رفتم و گفتم استاد ببخشید... من را بخشید اما اون 3 تا را نه....اون 3تا هم قرار شد این جلسه بمونن از جلسه بعد نیان.
خلاصه دوست ما از خانم x پرسید رشته شما چیه؟! اونم با ناز گفت استاد معماری... دوست من درست متوجه نشد و پرسید پیمانی؟!
همه زدن زیر خنده و گفتند معماری . دوست من هم گفت درس امروز شما اینه ...پایین دانشگاه اون کپه خاک را باید با بیل و گاری انتقال بدید همه اینجوری شده بودن
پسرا خاک ها را بار می زنن و دخترا با گاری ها خاک ها را می برون اون طرف و خالی میکنن.... همه تعجب کرده بودند...تو هیمن حالت بودن که حراست وارد شدم کلاس شد و گفت بچه ها با عرض پوزش امروز استاد ندارید و هرکسی کلاس نداره میتونه بره
همه یک نگاهی به دوست من که استاد شده بود می کردن و یک نگاهی به حراست... بعد همه زدن زیرخنده... و اون روز شد خاطره