احمدشاملو
احمدشاملو
سلام به همگی دراین بخش اشعاری ازاحمدشاملو روقراردادم باشد که شما عزیزان ادامه اش بدید وناگفته های روکه ماباید ازشعرشاملومی گفتیم رواینجادرج کنیم.درود
تـن تـو آهـنگی است
و تـن من کلمه ای است
که در آن می نـشیند
تا نـغمه ای در وجود آیـد
سروده ی که تـداوم را می تـپد
در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:
قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.
و در سکـوتـت همه صداها
فـریـادی که بـودن را
تـجربـه می کـند.
تـن تـو آهـنگی است
و تـن من کلمه ای است
که در آن می نـشیند
تا نـغمه ای در وجود آیـد
سروده ی که تـداوم را می تـپد
در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:
قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.
و در سکـوتـت همه صداها
فـریـادی که بـودن را
تـجربـه می کـند.
احساسميکنم
در هر کنار و گوشهيِ اين شورهزارِ ياس
چندين هزار جنگلِ شاداب ناگهان
ميرويد از زمين
آه اي يقينِ گمشده ، اي ماهييِ گريز
در برکههايِ آينه لغزيده تو به تو
من آبگيرِ صافيام
اينک ! به سِحرِ عشق
از برکههايِ آينه راهي به من بجو
در هر کنار و گوشهيِ اين شورهزارِ ياس
چندين هزار جنگلِ شاداب ناگهان
ميرويد از زمين
آه اي يقينِ گمشده ، اي ماهييِ گريز
در برکههايِ آينه لغزيده تو به تو
من آبگيرِ صافيام
اينک ! به سِحرِ عشق
از برکههايِ آينه راهي به من بجو
آن که برگشت
و
جفا کرد
و
به هیچم
بفروخت ...
به همه عالمش از من
نتوانند خرید!
و
جفا کرد
و
به هیچم
بفروخت ...
به همه عالمش از من
نتوانند خرید!
شاملو
زیر خروش و جنبش ظاهر
زیر شتاب روز و شب موج
در خلوت زنند عمق خلیج دور
آنجا که نور و ظلمت، آرام خفته اند
درهم، ولی گریخته از هم،
آنجا که راه بسته به فانوس دار روز،
آنجا که سایه می خورد از ظلمتش به روی
رؤیای رنگ دختر دریای دور را
آنجا کبود خفته
نه غمگین نه شادمان . . .
بی انتهای رنگ دو چشم کبود تو
وقتی که مات می بردت، با سکوت خویش
خاموش و پر خروش
چون حمله های موج بر ساحل، به گوش کر،
آنجا که نور و ظلمت داده به پشت پشت
آشوب می کند!
ای شرم!
ای کبود!
تنها برای مردمک چشم های اوست
گر می پرستمت.
خاموش وار خفته ی این مردم کبود
در نغمه ی فسونگر جنجال چشم تو
نت های بی شتاب سکوتست.
یا آنکه ناگهان در یک سونات گرم
بعد از شلوغ و همهمه ی هر چه ساز وسنج
بر شستی پیانو
تکضربه های نرم.
این رنگ خواب دار
در والس های پرهیجان دو چشم تو
نوت های ترد و نرم سکوت است.
این ساکت کبود، جنون من است و من
تنها برای مردمک چشم های تو
سنگین نرم خفته ی عمق خلیج را
بت وار می پرستم . . .
ای شرم!
ای کبود!
تنها برای مردمک چشم های اوست
گر می پرستمت.