شیرین ترین اتفاقات دوران دانشجویی
شیرین ترین اتفاقات دوران دانشجویی
باسلام وکسب اجازه از لاله
از اونجایی که من سعی میکنم اتفاقای تلخ رو خیلی زود فراموش میکنم
از دوستان میخوام که شیرین ترین خاطره هایی رو که از دوران دانشجویی به خاطر دارن رو بنویسن اولیشم خودم:
بهترین خاطره من بر میگرده به همین چند روز پیش که برای تحویل پروژه کارموزی با دوستم هادی رفته بودیم آموزشکده
که مسئول کار اموزی مهندس حسامیان اونجا نبود منم گفتم هادی بیا بریم یه دوری تو آموزشکده بزنیم یه چندتا گردو
هم بچینیم اونم قبول کرد ولی دریغ از یه دونه گردو وقتی که داشتیم از در بالایی آموزشکده بر می گشتیم چشم مون خورد به انگورا خلاصه ما هم نامردی نکردیم و هادی رو فرستادم دنبال نایلون و خودم مشغول چیدن انگور شدم فک کنم یه 10کیلویی شده بود گفتم هادی دیگه بسه وراه افتادیم به سمت در پایینی وقتی رسیدیم یه ابخوری اونجا بود گفتم انگورا رو قایم کن همین جا تا بریم دستا مونو بشوریم آقا ما هنوز نرفته بودیم که یکی از نگهبانا رفت سمت آبخوری وکیسه رودید و کنجکاو شد که ببینه تو کیسه چیه خلاصه ما لو رفتیم از این شانس ما آقای امیر خانی مسئول حراست هم اونجا بودن و به شوخی گفت کارتون دیگه تمومه ولی آخر سر نشتیم وبا مسئولای حراست وکارگرایی که مشغول ساختن دیوار آموزشکده بودن انگورا رو شستیم و جاتون خالی میل کردیم.
از اونجایی که من سعی میکنم اتفاقای تلخ رو خیلی زود فراموش میکنم
از دوستان میخوام که شیرین ترین خاطره هایی رو که از دوران دانشجویی به خاطر دارن رو بنویسن اولیشم خودم:
بهترین خاطره من بر میگرده به همین چند روز پیش که برای تحویل پروژه کارموزی با دوستم هادی رفته بودیم آموزشکده
که مسئول کار اموزی مهندس حسامیان اونجا نبود منم گفتم هادی بیا بریم یه دوری تو آموزشکده بزنیم یه چندتا گردو
هم بچینیم اونم قبول کرد ولی دریغ از یه دونه گردو وقتی که داشتیم از در بالایی آموزشکده بر می گشتیم چشم مون خورد به انگورا خلاصه ما هم نامردی نکردیم و هادی رو فرستادم دنبال نایلون و خودم مشغول چیدن انگور شدم فک کنم یه 10کیلویی شده بود گفتم هادی دیگه بسه وراه افتادیم به سمت در پایینی وقتی رسیدیم یه ابخوری اونجا بود گفتم انگورا رو قایم کن همین جا تا بریم دستا مونو بشوریم آقا ما هنوز نرفته بودیم که یکی از نگهبانا رفت سمت آبخوری وکیسه رودید و کنجکاو شد که ببینه تو کیسه چیه خلاصه ما لو رفتیم از این شانس ما آقای امیر خانی مسئول حراست هم اونجا بودن و به شوخی گفت کارتون دیگه تمومه ولی آخر سر نشتیم وبا مسئولای حراست وکارگرایی که مشغول ساختن دیوار آموزشکده بودن انگورا رو شستیم و جاتون خالی میل کردیم.