.......................

.......................

خودمونی • 1392/06/03 @nava
.......................
امروز می روم به دیاری که حتی باقی ماندنم در خاطرات از خاطرتان حذف شود من می روم مرا پا ودل ماندن نیست دلم آتش گرفته بی هیچ خاموشیی از من نخواه صبور باشم ونگو چرا می سوزی فقط هیچ نگو بگذار به حال خودم باشم.
برای من دیدار با تو دردی سنگین از گذشته به دل می نشاند هیچ نگو بگذار به حال خودم باشم انقدر مرا با بودنت تهدید نکن به اندازه ی کافی از سایه ی سنگینت میترسم.همه از دوست داشتن ومن از دوست داشته شدن خاطره ی بسیار تلخی دارم.
ه من یک نفر بگوید تاوان دل شکسته چیست از یک نفر طلب دارم این تاوان را.............
سرد است قلب من
دستانم آتش گرفته اند
در سرم سودای رفتن دارم
در دلم غم دلبستن دارم
خرده شیشه های دلم جای زخمشان به تنم ذوق می دهد
ومادرم ذوق می کند که چنین دختر محکمی دارد
من از خستگی بیزارم
اما از بیزاری خسته
مناز تکرار خسته ام
اما خسته گیم تکراری
در من گذشت زمان جز کهولت دلتنگی اثر دیگری ندارد
در من گذشت زمان تازه تر نمی شود
زمان من در جایی همین حوالی کنار دلم ایستاد
من دلم را جایی جا گذاشته ام
اما جرات برگشتن وپس گرفتنش را ندارم
دل من آنجا جاودانه می شود..........
دل من منتظر من نباش من شهامتش را ندارم
می گویند بخند شاید بیندیشد تهدیدش کارساز نبوده تو دیروز تهدید کردی اما سالها پیش تهدیدت را عملی کردی دیگر تلاش تو بر آهن سرد کوبیدن است من شکل خود را گرفته ام
به من نگو ترسو خودم میدانم می ترسم وباید با این ترس روبرو شوم برای من خیلی سخت است تو که درک نمی کنی وتویی هم که درک می کنی مرا محکوم نکن تجربه ی من وتو تجربه ی دو قلب متفاوت بود من خیلی از حرفی میترسم هنوز جوهر حرف خشک نشده من از هر چه مربوط به گفتن این حرف به من است متنفرم من از موبایل از پیامک از هر چه تکنولوِیست چند روزیست بیزارم از روزهای آینده من میترسم من شاید ترسو باشم اما یکی بفهمد که این دیگر خیلی از سر من زیاد خواهد بود من از روزهای پیش رو واز خودم میترسم
اعتراف می کنم به من سخت گذشت
کسی نفهمید
اما
باز هم باید دید
چند روزیست این پا آن پای این دل برای رسوایی خودش را می شنوم

امشب را با خدا گفتم آرامم کرد با ایمان ضعیفم چه کنم؟
حرفهایت بوی رفتن می داد پیش دستی کردم ورفتن را گزیدم که سنگ فرش خیابان طولانی راه رفتنت غرور نیمه سوخته ام نباشد
اشکم کمین گاهش را برای فرار می سوزاند اما دردی برای ریختن اشکم دلیل نیست نمیدانم عادت به درد دارم یا شاید فراموشی سنگینی دلم را فراگرفته فقط گاه گاهی سنگینیش را حس می کنم
به دیدار دوست می روم ولی دوست را دیار نیست .............................