چه زیباست دلتنگی برای دیدنت..!
چه زیباست کنار خیابان در انتظار آمدنت بارانی شدن ، خسته شدن و اشتیاق برای دیدنت افزونتر شدن...
چه زیباست رنگ نگاهت به وقت عبورت و بوی آمدنت برای پایان دلتنگی...
می دانم بی آنکه بنویسم می دانی طنین آمدنی ، های های گریبان گیر قلبم را می شکافد و میرسد به آنجایی که پایانی را جز تو ، نمی توان برایش توصیف کرد...
ای شکوفه ی همیشه خندان ، تبسم را از تو آموختم تا برایت همیشه از شادی سرایم و اینکه تو ، تمام معنای شاد زیستن یا بهتر بگویم ، تمام معنای زیستنی...
به خاطر سپار این کتبه ی وجودم با یاد تو پر نور است و آرزویش گرمی دستانت را با تمام وجود لمس کردن است...
اینجاست که خوشبختی برایم کامل می شود ، یعنی بودن در کنارت...
و با تمام وجود رنگ و بوی عشق آسمانیت را برای ترنم همیشگی سبزت ، ای هستی ام به نگار آوردن...
دلتنگی هایم را چگونه گویم وقتی قلم نیز دلتنگی هایم را نمی نویسد...! تا جایی که خورشید به راهش ادامه دهد، من هم ادامه خواهم داد و تو را فراموش نخواهم کرد تا وقتی که دریا ساحل را فراموش نکرده... کاش می دانستی در دل شیشه ای من چه می گذرد؟؟؟ کاش می دانستی غروب های زندگیم دیگر طلوعی ندارد... کاش نسیم غروب درد دل مرابه تو بگوید...
قلم در دستانم به سختی می نویسد .
و دیگر نمی نویسد
او هم نمی تواند دوری را تحمل کند...
دلتنگت هستم ....
و این خط غریب ...
و این چشمان خسته ...
و این دست های منتظر ...
عجیب بیقراری می كنند .....
دردها و اشک هایم را از تو پنهان می کنم، خنده هایم را به تو هدیه می دهم و شادی هایم را با تو قسمت می کنم . عجیب دلتنگت هستم و می دانم كه اگر لبخند بر لب های تو بدرخشد...
قدم هایم پرواز می آموزند ...
و دلتنگ تر می شوم ...
از این انتظار فرسوده كننده
كه گریزی ندارد .... !
آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .
آیینه به سادگیم خندید و گفت :
احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است
گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش ،
او برای همیشه دیر کرده است
چيستم ديگر،به چشمت چيستم؟
ليك در آئينه مي بينم كه ، واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم
نگران نباش، " حـال من خوب اســت "
بــزرگ شده ام...
دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گم شوم...!
آمـوختــه ام،
که این فاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگی ست"
تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی
گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش
گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی
اون وقت خدا هم میخنده
گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ...
تا بُغــضهایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد.....
آهای فلانـــــــی...
بــفــهــم!!!
دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم
حکایت من
حکایت ماهـــی تنگ شکستـــه ایســـت
که روی زمین دل دل می زند ...
و حکایت تو
حکایت پسرک شیطان تیرکـــــمـان به دستی
که نفس های او را شـــــماره می کند ...