شیخ و مریدان....................................!
شیخ و مریدان....................................!
روزي شيخ و مريدان يك جا جمع بودندي و شيخ براي امتحان مريدان سوالي طراحي نمود و از آنان بپرسيد:
آيا علت پديد آمدن شب و روز را ميدانيد و از راز آفرينش با خبريد؟
مريدان نيز به يكصدا نعره زدند:آري ميدانيم
شيخ كه تعجب كرده و تحت تاثير قرار گرفته بود بر سر و سينه كوفت و نعره كنان راه بيابان را پيش گرفت!!
والا!!! همش كه نبايد مريدان خودشونو بزنن برن بيابون يه بارم شيخ بره :|
................................
آيا علت پديد آمدن شب و روز را ميدانيد و از راز آفرينش با خبريد؟
مريدان نيز به يكصدا نعره زدند:آري ميدانيم
شيخ كه تعجب كرده و تحت تاثير قرار گرفته بود بر سر و سينه كوفت و نعره كنان راه بيابان را پيش گرفت!!
والا!!! همش كه نبايد مريدان خودشونو بزنن برن بيابون يه بارم شيخ بره :|
................................
مطلب جالب بود دسست درد نکنه
مریدی به نزد شیخ آمد و گفت: سلام شیخنا
شیخ: سلام ، حالت خوب است؟
مرید : یا شیخ جان مادرت چیزی نگو ! تازه خشتک لامصب را دوخته ام!!
شیخ: باشد نمیگویم !
مرید در حالی که شروع به دریدن خشتک کرده بود گفت: الان مصلن نگفتی!
....................................
شیخ: سلام ، حالت خوب است؟
مرید : یا شیخ جان مادرت چیزی نگو ! تازه خشتک لامصب را دوخته ام!!
شیخ: باشد نمیگویم !
مرید در حالی که شروع به دریدن خشتک کرده بود گفت: الان مصلن نگفتی!
....................................
مریدی که نداند و بداند که نداند
همان به که خشتک خویش بدراند
مریدی که نداند و فکر کند که بداند
شیخ شخصا دهنش سرویس نماید
مریدی که نداند و نخواهد که بداند
حیف باشد این مرید زنده بماند
شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟
شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت : سالهاست که هيچ خري بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند .....
مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم .....
شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم ، دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...
او عينک آفتابي من عينک ته استکاني...
او بيمه زندگاني.من بيمه خدمات درماني...
او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي ....
شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت : سالهاست که هيچ خري بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند .....
مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم .....
شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم ، دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...
او عينک آفتابي من عينک ته استکاني...
او بيمه زندگاني.من بيمه خدمات درماني...
او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي ....